پیش نویس:
من خیلی بنده ی بدیم.من خیلی بد بودم خیلی...
ولی خدای من خیلی خیلی مهربونه.انقدر که برای ما قابل درک نیست. با این همه بد بودن من اون بازم ...
تازه هنوز برنگشته دعاها رو برآورده می کنه ...
۲۱/۱/۸۸
ساعت ۶ صبح جلوی ترمینال۱ فرودگاه مهرآباد بودیم. پاسپورت ها و یه کارتی که کارت شناسایی ما محسوب می شد و گفتن که باید همیشه به گردنمون باشه رو بهمون دادن.روش مشخصات خودمون و اسم هتل ها بود. قبل از رفتن هم اون سوهان ها که یکی از دوستان از اصفهان آورده بودن رو بهم رسوندن و خداحافظی ...
داشتیم از اون پشت شیشه هم هی با هم بای بای می کردیم که اون زنک اومد پرده رو کشید! چه عقده ای ...
بعد هم کارهای معمول رو انجام دادیم. بار و چک کردن گذرنامه ها و مهر و ...
تو سالن نشسته بودیم تا سر ساعت بریم برای حرکت. پرواز ما ساعت ۰۸:۳۰ بود. همینجور که نشسته بودیم چشمم افتاد به پوستر رو به رو که به دیوار زده شده بود. بزرگ نوشته بود:
الفبای پیشگیری از ایدز
و بعد زیرش اطراف تصویر نوشته بود:
وفادار باش
پرهیز کن
پیش گیری کن
و اما انگلیسیش اینجوری نوشته شده بود:
:ABC of HIV prevention
Abstinence
Be faithful
Condom use
ترجمه ی جالبی داشته ![]()
رو تابلو علت تاخیر رو زده بود نقص فنی (با اعتماد به نفس کامل هم اعلام می کنن هواپیمایی که شما قراره باهاش برید نقص فنی داره دوستان)
البته برای من که عادت دارم چندان فرقی نمی کرد اما بقیه ...
![]()
بالاخره بعد از کلی تاخیر نوبت ما رسید و رفتیم سوار شدیم. یه ۷۴۷ عهد عتیق (اما خوب هرچی باشه ۷۴۷ ئه دیگه)
۱۰۰-۷۴۷ بود گرچه روی جلد اون جلیقه های نجاتش ۲۰۰-۷۴۷ نوشته شده بود ولی خودش ۱۰۰ بود
اگر اشتباه نکنم EP-IAM هم بود.
ردیفای آخر بودیم و من هم کنار پنجره نشستم![]()
من و دختر همسایه (من اینجا سعی می کنم اسم ها رو ننویسم چون به نظرم اینجوری بهتره) و یه آقایی که تنها بود ردیف سمت راستی نشسته بودیم.سه تای دیگه از گروهمون هم جلوی ما و سه تای دیگه ردیف وسط. حالا این آقایی که تنهایی اینجا نشسته کیه؟ مشکوک می زنه! مام از اول تا آخر پرواز گفتیم آهان آرررره این خودشه... این ACM ئه
فقط نمی دونم چرا در تمام طول مدتی که تو مدینه و مکه بودیم و تو همه ی مراسم با گروه ما بود
بیچاره ...
![]()
تصویر سایه ی هواپیما یه کم بعد از take-off قشنگ بود

تو راه یه جاهایی ابرای گوگولی مگولی پراکنده بودن


ارتفاع زیاد بود و من هم با گوشیم داشتم عکس می گرفتم (رو مد flight بود ها یه وقت نگید چرا تو هواپیما موبایلت روشن بوده)
۳۶۰۰۰ پا رفتیم و ۳۳۰۰۰ پا برگشتیم. برای همین از کشتی هایی که اون پایین تو رود کارون (اگر اشتباه نکنم) و جلوتر رو دریا بودن عکس گرفتم متاسفانه زیاد واضح نیست.

اگر یه کم این شیشه های هواپیماها رو تمیز می کردن بد نبود ها ![]()
یه کم خوابم برده بود بیدارم کردن (یعنی در واقع خودم پاشدم)گفتن پاشو برو تو cockpit دیگه . خلاصه که طی یک پروسیجری رفتیم. بابا کلی دیپرس شدم. چه کاکپیت قدیمی بود... استغفرالله نه بابا هرچی باشه ۴۷ ئه دیگه
ولی کلا به نظرم قدیمی اومد فقط خدا بده برکت شونصدهزار تا instrument و دکمه و کوفت و زهر مار از سر تا پاش می ریخت...
ولی چه کپتین چوسی هم داشت دور از جون (ببخشید ها ولی دیگه فقط همین واژه رو می شد به کار برد)
تازه از اول تا آخر پرواز هم حتی یک کلمه با مسافرها که هیچی حتی با کابینی ها هم حرف نزد! حتی اسمشم نگفت و نگفتن! این دیگه چه مدلشه نمی دونم. جدیدا اسم خلبان هم شده جزو موارد امنیتی و سیکرت!
رسیدیم جده.بعد از نشستن دما رو ۲۹ درجه ی سانتیگراد اعلام کرد... اونجا از تو جت وی رفتیم تو

نمی دونم به خاطر تاخیر ما بود یا کلا اینا همیشه این قدر عوضین (که مورد دوم محتمل تره اونم خیلی زیاد). از تو جت وی وارد سالنی شدیم که کوچیک بود باید اونجا منتظر می موندیم. یه ایل جمعیت که از تو ۴۷ پیاده شده تو یه سالن کوچیک که تعداد صندلی هاش هم کافی نبود.(البته از قبل هم مسافر بود اونجا) یه ایل که می خواستن برن دستشویی که فقط سه یا چهار تا بود...
![]()
انقدر علافمون کردن که دیگه بهتره هیچی نگم درباره اش
حالا این تازه مرحله ی اول بود
بعد از اینکه بالاخره اجازه فرمودن از اونجا رد شیم و رفتیم طبقه ی پایین تازه صف های طویل و پهن! بسته شد جلوی باجه هایی که حالا نمی دونم باز چه کوفتیشون بود که لج کرده بودن و کارشون رو نمی کردن ...
فقط کافی بود که یکی بگه خوب بیا کارتو بکن دیگه (مرتیکه رو هم تو دلش بگه) تا اونم لج کنه و ۳ ساعت اون صف رو نگه داره! که همین طور هم شد ...
یه آقاهه داشت به اون یکی می گفت حالا خوبه تو فوتبال اینا بردن وگرنه دیگه چه جوری می خواستن عقده هاشون رو خالی کنن...
پاسپورت ها رو چک می کردن و از تک تک مسافر ها عکس و اثر انگشت می گرفتن! دیگه توهین از این بزرگ تر هم می شه؟! بازم این دولت ما مثه بز ... استغفرالله...
اون وقت تو آمریکا یا آلمان که یه همچین کاری کردن بوق و کرنا راه انداختن که آره به ایرانی ها توهین می کنن ال شده بل شده فلانه و بیساره ...
البته چند وقت پیش که تو دبی یه کار مشابه انجام شده بود ایران هم به تلافی تمام پروازهای امارات رو از مسافراش اثر انگشت گرفت که خوب اونام دیگه بیخیال شدن و این کار رو نکردن...
این از اول داستان که هرس خوردن های من شروع شد از دست این عرب های کودن ملخ خور که حالا به خیال خودشون خیلی آدمن (ولی فقط به خیال خودشون).
البته این وسط از دو نفر از گروه ما هم نه عکس گرفتن نه اثر انگشت! گفتم ئه شما چی کار کردید؟ پارتی بازیه یا قیافه ی ما خلاف بود یا مشکوک می زد؟
که گفتن هیچی بابا خودش یارو گفت برو ...
خوب تنها احتمالی که دادم که چرا به اونا گفته اثر انگشت و عکس نمی خواد این بود که تو پاسپورتشون مهر و ویزای آمریکا بوده! لابد طرف گفته دیگه اینی که از اونجا رد شده ما اثر انگشت بگیریم چی کار!؟!
خلاصه اونجا تو فرودگاه یه وضوی با مشقتی هم گرفتم و نماز رو هم خوندیم. بارها رو گذاشتن تو اتوبوس ها و از جده به سمت مدینه رفتیم. دیگه شب بود و تاریک. تو راه تاریک تاریک بود و فقط گاهی چراغ های ماشین ها این تاریکی رو خراب می کرد. از پنجره ی سمت چپم آسمون رو نگاه می کردم و جبار حسابی خودی نشون می داد. تو راه یه جا هم وایساد برای قضای حاجت ملت و نماز و شام. که اون هم داستان خودش رو داشت... بعد دوباره ادامه ی راه . مسیر طولانی بود و دیگه یه کم خوابیدم. رسیدیم ...
رفتیم تو هتل و همون کارهایی رو کردیم که هرکس وقتی می رسه به هتلش انجام می ده. مسجدالنبی تا هتل ما پیاده ۵-۶ دقیقه فاصله داشت. با یه عده به همراه روحانی کاروان رفتیم. همونجا تو صحن یه توضیحاتی داد و دیگه چون ساعت ۱۲ شب بود گفت که فعلا نمی شه رفت و اینا ... بقیع رو نشون داد و ساعت هایی که ممکن بود اجازه بدن آقایون برن رو گفت بعد یه دوری زدیم و دیگه اومدیم که بخوابیم...
درباره ی مسجدالنبی بعدا بیشتر می گم ![]()
ساعت ۲:۳۰ بامداد بود که خوابیدم.
پ.ن: راستی یه چیزی بگم بخندیم. روش دلبری این عرب های احمق می دونید چی بود؟ اینکه اگر اتفاقی یه دفعه چشمت بهشون میوفتاد نیششون رو تا بناگوششون باز می کردن. همچین که دلت می خواست با پشت دست نه نه حیف پشت دست! با کف کفشت بکوبی تو دهن لجنش تا دندوناش بریزه تو حلق نکبتش ...
![]()
![]()
پی نوشت:
در نظر داشتم که این ۱۳ روز رو در ۱۳ پست پشت سر هم بفرستم. اما فعلا فرصت شد فقط همین روز اول رو بنویسم. حالا اگر وقت بشه که روز دوم هم فردا شب و به همین ترتیب بقیه ... (که بعید می دونم) ![]()
حالا خوب خوبه که چون پست ها ممکنه مثل این طولانی بشه پشت سر هم هم آپ نشه. بهونه دیگه ![]()
