تبليغاتX
در دست ساخت
جهنم

گفت:

"غم انگیزترین کشف و دستاورد زندگیم را برایت می گویم: قربانیان ابدا بهتر از حاکمان ستمگرشان نیستند. می توانم به آسانی وارونه شدن نقش ها را در ذهن مجسم کنم. می توانی آن را نوعی گرایش به عذر موجه , تلاشی برای در رفتن از مسئولیت و انداختن همه ی تقصیرها به گردن خالقی که بشر را این گونه که هست درست کرده بنامی. و شاید خوب باشد که تو ماجرا را این طوری می بینی. زیرا رسیدن به این نتیجه که میان مجرمان و قربانیانشان هیچ تفاوتی وجود ندارد , رسیدن به حالتی است که از هرگونه امیدی دست می شویی , و این عزیزم , یکی از تعاریف جهنم است."


پاسخ نامه:

به مجتبی:

به نعیم: آخی اردکه...  خوب من که از همان بدو تولد به درس و مشق علاقه داشتم و همیشه هم صندلی اول رو دوست می داشتم اما چون تو مدرسه مجبور بودم همیشه آخر بشینم این شد که عقده ای شدم الان!(البته دوم دبیرستان و پیش دانشگاهی باید این عقده بر طرف میشد اما مثکه فقط دو سال جوابگوی ۱۰ سال باقی نبوده)

به هیچکس:درود بر تو ای هیچکس گرامی! ها؟ بگو ببینم چرا یادش افتادم؟

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 22:43 |
shamsollah I never forget you

امروز یاد شمس الله افتادم. خیلی عجیبه! هرچی فکر می کنم که داشتم به چی فکر می کردم که به شمس الله رسیدم به جایی نمی رسم. ولی کلی یاد شمس الله افتادم بعدم اوس یدالله و بقیه که الان دیگه اسماشونو یادم نیست.

اون موقع ها خیلی کوچیک بودم حتی مدرسه هم نمی رفتم.یادمه که داشتن این ساختمونی که الان جلوی خونمون(ضلع جنوبی) هست رو می ساختن.همین ساختمونی که وقتی ساخته شد دیگه هیچ وقت از تو تراس تا ته شهر معلوم نبود. شمس الله کارگر این ساختمون بود.اوس یدالله هم بنا بود. بقیه بروبچ هم بقیه ی کارگرا. این آپارتمان با آبی که از خونه ی ما می گرفتن ساخته شد.

شمس الله افغانی بود. یه بار که رفت سفر افغانستان و برگشت برای من چند تا سوغاتی آورد.تنها چیزیش که یادمه اینه که یه روسری خیلی گنده ی گنده بود که توی مامان بازی کلی ازش استفاده کردم.دیگه بقیه ش رو یادم نیست...

البته یه چیزای دیگه هم یادمه! اینکه دائم از ما یخ , چایی و غیره می گرفتن ...

یه مدتی هم اوس یدالله و چند تا از بروبچ اومدن منزل ما مشغول سازندگی بودن. یادمه یکی از کارگرا (که با اوس یدالله هم مثکه فک و فامیل بودن) بهم یاد داده بود به اوس یدالله بگم "یدالله گدا" هر دفعه هم می گفت بهش بگو یدالله گدا  بهش بگو یدالله گدا ...

یه شعرم بهم یاد داده بود:

اولیا شلخته , دومیا پاتخته , سومیا رئیسن , چارمیا پلیسن , پنجمیا رفوزه(رفوضه؟) یه وری می رن تو کوزه...

(فکر کنم شش سالم بوده و نزدیک رفتن به مدرسه)

تا پایان ساخته شدن این آپارتمان ماجراهای بسیار جالب انگیزی رخ داد....

بازم یادم نمیاد چی شد که اینجوری شد و شمس الله اومد تو مخم!!!


 پاسخ نامه:

به غزال:

به هیچکس: بابا سیاسیم کجا بود؟!! تا یه کلوم حرف می زنیم می گه سیاسی! تو برو اون گوشیتو بخر فقط بذار ما یه انگشت بهش بزنیم کمپوتم نمی خوایم

به مجتبی: درسته که من خیلی موشم و مموش موشکم و موش موشکم ولی نمی خوام جای بدوبدو کردن تو رو تنگ کنم. می دونی که دلم نمیاد آخه. حواست باشه فردا یکشنبه است دیر بجنبی صندلی رفته

به مهدی(شاه): پپسی رو نمی دونستم! جالب بود  درباره ی کوکاکولا هم قبلا اینجا نوشته بودم(گرچه به اینکه وقعا یه همچین انگیزه ای پشتش بوده باشه اعتقادی ندارم)

به نعیم: بله اونقدرا هم بد نیستن فقط همچین یه کم طاعون می دن خدمتمون

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 23:5 |
نبرد ایران کولا

 

فرمان؟  کوکا و پپسی در حال رقابت با هم برای شراکت تجاری در زمزم کولا در تهران

ظهرها در شمال شهر تهران , دور میزهای شلوغ رستوران نایب , خانم های زیبای ایرانی در لباس های گران قیمت و عینک های آفتابی "جکی او" و شلوار های جین , در البرز ...

سر میز درحال تند تند حرف زدن به زبانی بین فرانسه و انگلیسی و زبان بومی یعنی فارسی

تنها مشاهده این صحنه شهادت می دهد که این بانوان مشغول صرف نهار در یکی از غذاخوری های شیک نیویورک شام نمی خورند بلکه در مرکز محور شرارت واشینگتن با مانتو های گران قیمت و روسری های که موهای بولندشان را در تسلیم به مولا ها(mullahs) پوشانده اند.

کوکاکولا؟ آیا همان نیست که طبق فرمان واشینگتن در ارتباط با تجارت در ایران تحریم شده؟ سخنگوی امور مالی(خزانه داری) آمریکا می گوید: بله بخش اعظم همین است. اما خزانه داری قوانین را در مورد مواد غذایی کمی منعطف کرده است.راه گریزی که از میان آن کارخانه های بزرگ نوشیدنی مثل کوکاکولا و پپسی بتوانند هزاران گالن شان را از طریق کمک ایرلندی ها در ایران متمرکز کنند.

و این مسئله به مارک ها این اجازه را داده بیشتر سمبلی از آمریکا و توهین آشکاری به آخوندهای محافظه کار ایران -تا نمای دیگری را برای نبرد کولا در جهان خود باز کنند.بعد از چند سال به ایران بازگشته کوکا و پپسی در حال قاپیدن امتیاز اینکه کدام نیم بیشتری از فروش نوشدنی غیر الکلی را در یکی از فروشگاه های بزرگ نوشیدنی در خاورمیانه دارد هستند.

....

بقیه اش رو هم خودتون بخونید من دیگه خسته شدم خوابم میاد

جالبه


پی نوشت:

می گم جالب نیست که در شمالی ترین نقطه ی پایتخت کشور توی جوی خیابان موش های تپل قهوه ای خیلی قشنگ و آسوده بدو بدو کنن؟

جلوی در تندیس(سنتر)  تو همون جوبای خیابون جعفرآباد!

خدا به داد جاهای دیگه برسه!


پاسخ نامه:

به هیچکس: بابا بذار اول من مرتکب گناه بشم بعد مجازات کن

به نعیم: مرسی

به مرتضی سید محمدی: خواهش می شود

به غزال: مرسی مرسی مرسی

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 23:16 |
کنکوری؟

می خواستم یه چیزی بنویسم. نه اصلا یه چیزایی. یعنی چند تا چیز

اول که این بلاگفا بازی در آورده بود. بیخیال شده بودم.گفتم اصلا امشب آپ نمی کنم. بعد از ۲ ساعت مارتیک گوش دادن آنلاین شدم. ذهنم خیلی پراکنده و گیجه حوصله نوشتن اون مطلبی که می خواستم رو ندارم دیگه 

فقط می خوام بگم که: آخیش!

کنکور فیزیکی ها که تموم شد. فردا و پس فردا و فردای پس فردا هم بقیه تموم می شن

آخ جون آخ جون آخ جون

آخیش خیالمون راحت شد.خوبه که حالا من کنکور نداشتم

بنده از همین تریبون نهایت شادمانی خود را نسبت به پایان روزگار کنکوری بودن اعلام می دارم

به همه ی شما کنکوری های عزیز تبریک می گویم

نمی دونم امسال خودمو کنکوری کنم یا نه؟ یه جورایی احساس می کنم هنوز آمادگی کنکوری شدن رو ندارم  از طرفی می گن ممکنه از سال بعد(یعنی دو سال دیگه) تعداد درسای ما هم برای کنکور زیاد شه

از یه طرف دیگه بین اینکه کدوم رو انتخاب کنم هنوزم که هنوزه مرددم. ریسک خیلی بزرگیه. تحصیلات تکمیلی در همین رشته یا اون رشته ای که دلم می خواست تو دوره ی کارشناسی قبول بشم...

اگر بخوام گزینه ی دوم رو انتخاب کنم باید....

پدر در می آید...

یعنی من امسال کنکوری می شم آیا؟ یعنی باید از تابستون درس بخونم؟ نه بابا نمیشه خیلی زوده ...

اصلا راه نداره

اصرار نکن نمیشه


پی نوشت:

بهار بازم بیا عشقو بیارش

بده هر یاری رو دست نگارش


پاسخ نامه:

به نعیم:هرچیزی یه زمانی داره. چیزی که رفت دیگه رفته  توی شعر قشنگه اما فکر نمی کنم واقعیتش جالب بشه

به مجتبی: یعنی یه چیزی فراتر از حال. فقط کافیه یکی یواشکی منو تو اتاقم با این سی دی ببینه  سوسول بازیا جمع شد چون خودمم باهاش اصلا حال نمی کردم

به هیچکس:خوش اومدی  

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 2:22 |
دلم باور نداره

گلای توی گلدون خم شدن و شکستن

وقتی دیدن که بی تو اشک به چشام نشستن

گنجیشکا روی ناودون به هم می گن دوباره

تو بر می گردی خونه

دلم باور نداره

 

اگه بر گردی این دل دیوونه می تونه عاشق بمونه

قصه ی عشقو چه عاشقونه می تونه برات بخونه

اگه برگردی....


پاسخ نامه:

به نعیم: خوب لطفش به همینه دیگه. آیندگان رمزگشایی می کنن ذوق می کنن  نوبت به فیلم هم میرسه یه وقتایی آدم تو یه مودی(mood) هست که نمی شه بنویسیه 

به اشک: سلام.چشم

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 23:53 |