shamsollah I never forget you
امروز یاد شمس الله افتادم. خیلی عجیبه! هرچی فکر می کنم که داشتم به چی فکر می کردم که به شمس الله رسیدم به جایی نمی رسم. ولی کلی یاد شمس الله افتادم بعدم اوس یدالله و بقیه که الان دیگه اسماشونو یادم نیست.
اون موقع ها خیلی کوچیک بودم حتی مدرسه هم نمی رفتم.یادمه که داشتن این ساختمونی که الان جلوی خونمون(ضلع جنوبی) هست رو می ساختن.همین ساختمونی که وقتی ساخته شد دیگه هیچ وقت از تو تراس تا ته شهر معلوم نبود. شمس الله کارگر این ساختمون بود.اوس یدالله هم بنا بود. بقیه بروبچ هم بقیه ی کارگرا. این آپارتمان با آبی که از خونه ی ما می گرفتن ساخته شد.
شمس الله افغانی بود. یه بار که رفت سفر افغانستان و برگشت برای من چند تا سوغاتی آورد.تنها چیزیش که یادمه اینه که یه روسری خیلی گنده ی گنده بود که توی مامان بازی کلی ازش استفاده کردم.دیگه بقیه ش رو یادم نیست...
البته یه چیزای دیگه هم یادمه! اینکه دائم از ما یخ , چایی و غیره می گرفتن ...
یه مدتی هم اوس یدالله و چند تا از بروبچ اومدن منزل ما مشغول سازندگی بودن. یادمه یکی از کارگرا (که با اوس یدالله هم مثکه فک و فامیل بودن) بهم یاد داده بود به اوس یدالله بگم "یدالله گدا" هر دفعه هم می گفت بهش بگو یدالله گدا بهش بگو یدالله گدا ...
یه شعرم بهم یاد داده بود:
اولیا شلخته , دومیا پاتخته , سومیا رئیسن , چارمیا پلیسن , پنجمیا رفوزه(رفوضه؟) یه وری می رن تو کوزه...
(فکر کنم شش سالم بوده و نزدیک رفتن به مدرسه)

تا پایان ساخته شدن این آپارتمان ماجراهای بسیار جالب انگیزی رخ داد....
بازم یادم نمیاد چی شد که اینجوری شد و شمس الله اومد تو مخم!!!

پاسخ نامه:
به غزال: 
به هیچکس: بابا سیاسیم کجا بود؟!! تا یه کلوم حرف می زنیم می گه سیاسی! تو برو اون گوشیتو بخر فقط بذار ما یه انگشت بهش بزنیم کمپوتم نمی خوایم 
به مجتبی: درسته که من خیلی موشم و مموش موشکم و موش موشکم ولی نمی خوام جای بدوبدو کردن تو رو تنگ کنم. می دونی که دلم نمیاد آخه. حواست باشه فردا یکشنبه است دیر بجنبی صندلی رفته 
به مهدی(شاه): پپسی رو نمی دونستم! جالب بود
درباره ی کوکاکولا هم قبلا اینجا نوشته بودم(گرچه به اینکه وقعا یه همچین انگیزه ای پشتش بوده باشه اعتقادی ندارم)
به نعیم: بله اونقدرا هم بد نیستن فقط همچین یه کم طاعون می دن خدمتمون 
+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت
23:5 |