امروز و مکانیک آماری
خدا رو شکر فردا چهارشنبه است! یعنی اگر این چهارشنبه ها هم مثل خروس ۸ صبح باید سر کلاس می بودم خودکشی می کردم! اون از یکشنبه و سه شنبه که از ۸ صبح الی ...
اونم از دوشنبه که دیگه نگو ۷:۳۰ کله ی سحر کلاس شروع میشه!
یه همچین ترمی اونم برای منی که مدت ها بود زودترین ساعتی که دانشگاه می رفتم کلاس ساعت ۱۰ بود(اونم به زور) فاجعه است!
اما یه جورایی هم خوبه
آره
دیگه دعوا سر صندلی حال نمی ده. آخه مثکه لو رفته فقط کرم اذیت کردن دارم و صندلی اول و دوم برام آنچنان فرقی هم نمی کنه فقط ردیفش مهمه که اول باشه دیگه باید برای کرم ریختن یه سوژه جدید پیدا کرد
من اصلا آدم فضولی نیستم! باور کن به جان خودم راست می گم! یادمه به "آدم خنثی" معروف بودم. صبر کن شلوغش نکن الان برات در مورد فضولی می گم! خوب بابا جان من اگر فضولی نکنم هرس در بیارم پس چی کار کنم که کرم ریخته باشم سرگرم بشم؟
۹۰٪ اوقات اصلا برام فرقی نمی کنه! ولی خوب خوشم میاد اذیت کنم گیر بدم.هیچی لذت بخش تر از آزار نیست
سادیسم مزمن 
تازگیا خیلی نافرم شدم! خودمم به خودم می گم به تو چه؟؟؟؟ فضولی مگه؟ یه کم ملاحظه کن بابا آخه ...



صبح سر کلاس تو ۲۰۱. از پنجره آمار رفت و آمد رو بررسی می کنم!
اوا علی رضا اومد! اوا علی رضا و فرشید دارن چه عاشقانه تو حیاط با هم قدم می زنن و گرم گفتگو هستن! یعنی چی دارن به هم می گن؟ چرا وقتی فرشید با من راه می ره انقدر تند تند راه می ره و می دوئه ولی الان انقدر آروم با علی رضا مشغول قدم زدن هستن؟
یعنی چی دارن می گن؟
دیگه طاقتم طاق شده بود تا ساعت ۱۲ که ازشون پرسیدم و جواب شنیدم که بحث عشقی بوده.
حالا فهمیدم چرا با علی رضا انقدر آروم راه می ره با من انقدر تند...
چه حالی داد الکترونیک تشکیل نشد 
ولی چه سخت بود رفتن سر کلاس فوق العاده ی ریاضی-فیزیک اونم اون ساعت...
دیگه ساعت ۳ احساس کردم حالم داره از گرسنگی بد میشه. دل رو زدم به دریا و رفتم از اون سادویچ ها که وصف بدی دربارش شنیده بودم گرفتم. نه بابا بیخودی شلوغش می کنن حالا درسته همچین چیز توپی نیست اما دیگه اونجوری ها هم نیست. برای آدم گرسنه که حرف نداره 
ساعت۳:۳۰ شده بود رفتیم بالا دم کلاس و همونجا مشغول خوردن بودم و حرف زدن با ملت! منتظر استاد جدید الورود بودیم!
خانم دکتر با شخصیت که نیومده بود. شنیده بودیم که حالا مثکه به جاش قرار بود یه آقا دکتر با شخصیت بیاد!
دیگه از هرجا شده بود باید یه استاد در میومد این کلاس آماری تشکیل میشد.بعد از ۴ هفته اولین جلسه داشت تشکیل میشد.
خلاصه همینجور که داشتم می لونبودم یه چهره ی جدیدی از جلومون رد شد. به سمت ته راهرو داشت می رفت با انگشت(و دهن پر) نشونش دادم گفتم این کی بود؟ نکنه خودش باشه؟
اون دانشجوی نامحترمی که جلوم وایساده بود با یه حالتی که مثلا من خیلی اسکولم که فکر کردم اون می تونه استاد باشه گفت: هه این آخه؟ نه بابا...
یه کم جلوتر دیدم بهنام داره بهش می گه: آماری؟ بله اینجاست ...
خودش بود!!!!
هرجوری بود دو لپی سه لپی(بلکم چهار لپی) ساندویچ رو دادم پایین رفتم سر کلاس!
چقدر قیافش شبیه...
گفت خوب سوالی ندارید؟ یه کم با بغل دستی پچ پچ می کنم. بعد می گم: ام ام می تونیم فامیلیتونو بدونیم؟ 
ـ من ***(به دلایل امنیتی دیگه نام های خانوادگی در این مکان و اون یکی مکان ذکر نمی شه) هستم. اسم کوچیکم هم مهدی ئه!
لبخند 
می خواستم بگم: تاریخ تولد؟
(نه حالا باشه بعدا)
شروع کرد! به نظر خیلی بی تجربه میاد. نمی دونیم.ولی شاید اولین کلاسش باشه!
ولی چقدر شبیه....
خدایا. چشماش عین اونه. لب و دهنش... وای خودشه وقتی لباشو اونجوری می کنه. صداشم تقریبا همونه. تا ساعت ۵ که قسمت اول کلاس بود که هیچی... قسمت دوم کلاس دیگه بیشتر و بیشتر و بیشتر مشغول بررسی شباهت ها بودم....
ولی بینی و ابروهاش اصلا!!! بینیش خیلی ضایع است.قدشم کوتاهتره البته. تیپشم بدتره 
تو دست راستش یه حلقه ی رینگی ساده پلاتینی رنگ داره. یعنی من نامزد دارم!
نمی شد جزوه نوشت. دفتر خوشگلم سوخت شد 
اون دفتر خوشگل خوشگل تره که یه اسمایلی هم اون بالاش داشت رو گذاشته بودم برای مکانیک آماری و بلورشناسی. یکی از یکی ضایع تر جزوه نمی شه نوشت!
نمی دونم این مهدی جون کجاییه! ولی یکی دو جا تیک لهجه زد! یه بار گفت "مدار" (به کسر میم) یه جا دیگه هم گفت: "مخوایم"(به ضم میم) اینو حساب کنیم.... البته خیلی نامحسوس بود شاید لهجه نبوده...
آخ که چقدر دوست داشتم نگاش کنم. مخصوصا وقتی چشماشو ریز می کرد و به نوشته هاش روی تخته فکر می کرد و یه کم دهنش باز می موند خیلی خدا بود
(چه خوبه که می تونیم با خیال راحت زول بزنیم به استاد)
خوب بسه دیگه پر رو شدید
چه گلابی درس می ده! نکنه فکر کرده با چند تا اسکول طرفه؟! حالا اصلا ما هیچی!! بابا مجید هم تو کلاس ماست اخه 
گفتش کتاب "رایف" رو باید بخونیم. مجید می گه این به درد نمی خوره خیلی گلابیه یه روزه میشه خوندش! آخه قبلا خودش خوندتش. می گه اون یکی رایف رو بخونیم. می ترسیم بهش بگیم اونو درس بده خودش بلد نباشه
ولی من که راضیم! بابا یه نمره خوب بگیریم. همین کتاب خوبه. من بدبخت با ۲۰ واحد چه خاکی تو سرم بریزم اگر همه درسا بخوان اون کتاب سختشون رو درس بدن؟ 
یک ساعت زودتر هم : خسته نباشید...
اومدم تو حیاط بحث داغی اونجا زیر چتر بین سه نفر بود. یه کم که گذشت من و شادی هم رفتیم نشستیم تو بحث. یه کم بیشتر تر که گذشت منم یه کمکی وارد بحث شدم. بحث جالبی بود حیف که نه از اولش بودم نه تا آخرش ولی گفتم بعدا حتما ادامه بدیم.
ولی من هنوزم سر حرفم هستم! وقتی می گی نقطه ی ابتدایی و انتهایی مادی باید وجود داشته باشه تا حرکت باشه. اگر چیزی تو ذهن باشه برای اینکه در عالم خارج نمود داشته باشه باید جایگاهی براش از قبل وجود داشته باشه وگرنه نمی تونه به وجود بیاد... جبر مادی نمی ذاره که هرچی که توی ذهن هست مصداق داشته باشه. (البته مثکه بحث بر سر برتر بودن یا شدن و ارتقا و ... بود. حالا باید بیشتر توضیح بدید من کاملا روشن شم) ولی حرف من اینه:
من می گم مگه نمی گی نظریه ی مهبانگ رو قبول داری؟ خوب انبساط یعنی حرکت. خود انبساط داره فضا-زمان رو به وجود میاره! یعنی فضا(همونی که تو داری نقطه ی انتهاییت رو توش می گی) قبل از این حرکت ناشی از انبساط که نقطه هه نبوده. در هر لحظه ای انبساط داره انجام میشه نقطه هه هم همزمان تولید میشه....
اه چرا نمی فهمیم؟! کی گفته نسبیت عام اینو رد می کنه ؟بابا من حرفی از عدم نمی زنم اصلا ...
می گم بد نیست یه پیشنهاد به دکتر افضلی بدیم هر چند وقت یه بار یه جلسه های free discussion بذاریم.تا وقتی اینجا هست و دانشجوییم باید از فرصت استفاده کرد! فکر نمی کنم دیگه هیچ وقت بعد از دوران دانشجویی جایی باشه که بشه این بحث ها رو اینجوری داشت. چقدر من با این افضلی حال می کنم. اصلا شاید از هفته دیگه ساعت قبل آماری که بیکارم برم سر کلاس ابررساناییش. خوب کلاساشو دوست دارم خودش رو هم 
کاش ترم آخر هنوزم باشه منم باهاش ابررسانایی و ذرات بنیادی بردارم
اوه چه طولانی شد!
پاسخ نامه:
به هیچکس: گفتم اگر دلیلی برای این حرفت داری رو کن وگرنه نگران من نباش من به این آسونیا خر بشو نیستم 
به نعیم: خوش به حالتون ۶۰-۷۰ نفر هستید
من یه آلرژی خاصی به ردیف اول دارم. اگر آخر بشینم دیگه همین یه ذره درس رو هم گوش نمی دم تازه به کلاس و مخصوصا استاد تسلط ندارم 
به مجتبی: می دونستم که خودت همه چیو می گیری
امروز که گذشت رفیق...