تبليغاتX
در دست ساخت
بدون شرح

 


پی نوشت:

یک برنامه ای هست که در طی روز های آتی اعلام خواهم کرد

تو مایه های جشنواره و این حرفا


پاسخ نامه:

کامنت دونی خرابه! منم دارم می رم آخرین قسمت زیر تیغ رو ببینم. بعد هم اگر خدا بخواد بخسبم که در حال مرگ هستم

ان شائ الله فردا شب پاسخ ها رو می دم

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 22:18 |
دبیر التماس دعا

آیا اینجا کجاست؟

آیا او کیست؟

آیا او چه می خواهد؟

و هزاران آیا....

"شب های پر فیض رمضان در خواجه نصیر"

پ.ن: عکس در تاریخ "یادم نیست کی" از تو آلبوم یکی توسط خودم دزدیده شد


پی نوشت:

برای چی؟ نه خیرم نباید کلاس مکانیک آماری کنسل بشه! چه معنی داره؟ کلی عقب هستیم! همش یک جلسه تا حالا تشکیل شده این یعنی فاجعه!!

اصلا

ابدا

حرفشم نزن

نه

نمی خوام

باید کلی هم کلاس فوق العاده بذاره! هفته ای ۲-۳ تا فوق العاده

اوهوم

آره

همین که گفتم

خدافظ


پاسخ نامه:

به نعیم:خوب البته من هم ذکر کردم که فیلم از نظر جلوه های بصری حرفی برای گفتن داره ولی به جز اون دیگه نه! از نظر من فیلم فقط سرگرمی نیست! چون هنر فقط سرگرمی نیست ولی اینو قبول دارم که مخاطب ها دسته بندی می شن خوب بنابراین یه گروه به عنوان فقط سرگرمی انتخابش می کنن(به نظرم این گروه از لذت هنر هم محروم می شن)

در مورد تاریخ هم نظرم رو گفتم.من روش تعصب دارم شما مختارید هرجور خواستید باشید

به مرتضی سید محمدی: منم ایییی بد نیستم می گذره  

به کاوه: به به بابا قدرم رنجه فرمودید  منم امضا کردم اینجا هم برای همین مطرح کردم که بقیه هم امضا کنن. نمی دونم چه سود! به هر حال بهتر از نکردنش هست...

به هیچکس: تو هم همونی که به کاوه گفتم(تازه توف به رفاقتت) 

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 23:7 |
۳۰۰

فیلم ۳۰۰ ساخته ی زاک اسنایدر محصول سال ۲۰۰۶

حتما راجع به این فیلم چیزهایی شنیدید. ماجرای جنگ ایران و یونان هست و تا جایی که امکانش بوده ایرانی ها وحشی و خونخوار نمایش داده می شن! خشایارشاه پادشاهی ستمگر و ظالم هست

البته تا جایی که من از این فیلم تصاویری(تبلیغ هاش) رو دیدم بیشتر از اینکه شبیه به فیلم باشه شبیه انیمیشین هست.شاید از نظر تصویرسازی و هنر های سینمایی حرفی برای گفتن داشته باشه اما فیلم تاریخی که برپایه ی تحریف باشه فیلم کم ارزشی هست. چیز دیگه ای هم نداره!!! ولی حتما طرفدارهای زیادی پیدا خواهد کرد مخصوصا برای نوجوان ها....

مسلما دست هایی در کار هست

به هر حال هرگونه تحریفی در تاریخ غیرقابل توجیه هست.

خشایارشاه کجا این شکلی بوده؟!! این بیشتر شبیه مصری هاست!

لطفا شما هم این نامه ی اعتراض رو امضا کنید. این روزها تنها چیزی که داریم و می تونیم بهش افتخار کنیم همین تاریخ مون هست. اگر اونم ازمون بگیرن دیگه چی داریم؟!

کسایی که وبلاگ دارن: شما هم در ساخت بمب گوگلی کمک کنید

a href="http://300themovie.info">300 the movie

http://300themovie.info/


پی نوشت:

تو "آی ام دی بی" هم رفتم بهش امتیاز ۱ دادم تا حالش گرفته شه  آخه الکی الکی کلی امتیازش بالا بود بی تربیت !!!! شمام برید این کار رو بکیند. پررو ها چه کامنت هایی هم مبنی بر اینکه این فیلم به زودی می تونه جزو top 250  فیلم IMDB  بشه گذاشتن...


پاسخ نامه:

به هیچکس: برو که اصلا حرف نزن  که ....

به نعیم: ها؟! من که از کامنت اولی شما چیزی سر در نیاوردم!!

منم نسل سوخته اش رو دوست داشتم

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 23:58 |
هردم از این باغ بری می رسد

قارچ سمی

نسل سوخته

هیوا

کمکم کن

سفر به چذابه

خسوف

مجنون

رسول ملاقلي‌ پور، کارگردان سينماي ايران در سن پنجاه و يک سالگي درگذشت.

علت مرگ او، سکته قلبي اعلام شده و در گزارشها آمده که او هنگامي که به منزل يکي از دوستانش در نوشهر واقع در شمال ايران بوده دچار حمله قلبي شده و جان خود را از دست داده است.

رسول ملاقلي پور فعاليت هنري حرفه اي را به عنوان عکاس جنگ آغاز کرد و سپس به ساخت فيلمهاي مستند جنگي رو آورد.

با ساخت فيلم کوتاه شانزده ميلي متري "شاه کوچک"، فعاليت سينمايي داستاني را آغاز کرد و برنده جايزه بهترين فيلم در جشنواره فيلم وحدت شد.

ازش نسل سوخته رو دیدم که فیلم بسیار خوبی بود! با این که چندین سال پیش بود و کمی برای فیلم دیدن بچه بودم ولی هنوزم اونو یه فیلم خیلی خوب می دونم! خیلی!


امروز -هشتم مارچ- هم بالاخره "روز جهانی زن" رسید

تجمع , شعار ,  اعتراض , دستگیری , زندان و ....

و هیچ

آموزگاران از یک طرف

دستگیری زنان فعال سیاسی (به خاطر تجمع مسالمت آمیز چهارم مارچ جلوی دادگاه انقلاب) از یک طرف

تصویب گران شدن بنزین توسط مجلس شورای اسلامی ...

به کجا چنین شتابان؟

کوچکترین گزارشی یا تصویری از تجمع ها و اعتراضات رو در تلویزیون یا هیچ رسانه ای ندیدم!

انگار نه انگار

...

عکس‌های تعدادی از زنان بازداشت شده را در سایت کسوف ببینید.

روز زن مبارک


تجمع هشت مارس در ميدان بهارستان با خشونت پليس پايان يافت، ضرب وشتم گسترده شرکت کنندگان توسط گارد ضد شورش، ادوار نيوز

ادوارنيوز: تجمع گروهي از فعالان سياسي، دانشجويي و زنان به مناسبت هشت مارس در ميدان بهارستان با حمله پليس به خشونت کشيده شد.
به گزارش شاهدان عيني در پي فراخوان براي تجمع اعتراضي در برابر مجلس شوراي اسلامي در ساعت 2 بعد از ظهر امروز پليس ضد شورش و نيروهاي امنيتي با برقراري تدابير شديد امنيتي( که از صبح امروز و به دنبال تجمع معلمان آغاز شده بود) اقدام به ضرب و شتم و پراکنده سازي جمعيت 300 نفره اي که در ضلع شمالي ميدان بهارستان و در برابر ايستگاه مترو تجمع کرده بودند کرد.

نيروهاي گارد ويژه ناجا با خشونت چندين نفر از فعالان سياسي و دانشجويي حاضر در تجمع
از جمله عبدالله مومني سخنگوي سازمان دانش آموختگان ، مرضيه مرتاضي و فاطمه گوارايي را مورد ضرب و شتم قرار دادند. نيروهاي امنيتي يکي از خبرنگاران حاضر در تجمع را نيز مورد ضرب و شتم قرار دادند.

نيروهاي امنيتي و انتظامي چندين مرتبه با هجوم به جمعيت اقدام به هدايت حاضران بسمت ميدان بهارستان کردند با اين وجود فعالان زن موفق شدند بيانيه خود به اين مناسبت را توسط خانم شهلا انتصاري قرائت کنند.
تعداد زيادي از زنان پليس نيز در ميدان بهارستان حضور داشتند.

در پايان نيروهاي انتظامي براي دقايقي شهلا انتصاري و دو نفر ديگر از فعالان زنان را بازداشت و سپس آزاد کردند.

در اين تجمع همچنين بابک احمدي و خشايار ديهيمي حضور داشتند

برخي اخبار از بازداشت 6 زن و 1 مرد در لحظات پاياني تجمع حکايت مي کند.
همچنين خبرگزاري فارس از ظهر امروز خبر داد که مجلس شوراي اسلامي بعد از ظهر امروز جلسه علني ندارد!


پی نوشت:

و این تولد همچنان ادامه دارد...


پاسخ نامه:

به محمد: سلام

به هیچکس: خودم می دونم  بیخود کردی جدی بگی

به لیلا خوانساری:سلام. چشم 

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 0:20 |
۴ دقیقه و ۳۰ ثانیه در بزرگراه

ساعت ۱۳:۱۲ جلوی در خونه

ساعت ۱۳:۲۵ ورود به ابتدای بزرگراه صیاد شیرازی از خروجی بزرگراه بابایی

ساعت ۱۳:۳۲ جلوی در دانشگاه.پارک کرده


پی نوشت: شونصد بار پست دیشبم رو خوندم


پاسخ نامه:

به هیچکس: من در مورد همون قسمتیش که بودم نظر دادم. من یه مثال نقض زدم برای اون موردی که یکیشون ذکر کرده بود. بی تربیت به جای تشکرته؟ منو بگو که به یاریت شتافتم و چنین مثالی از خودم در کردم که کم نیاری!توف به رفاقت

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 23:24 |
 امروز و مکانیک آماری

خدا رو شکر فردا چهارشنبه است! یعنی اگر این چهارشنبه ها هم مثل خروس ۸ صبح باید سر کلاس می بودم خودکشی می کردم! اون از یکشنبه و سه شنبه که از ۸ صبح الی ...

اونم از دوشنبه که دیگه نگو ۷:۳۰ کله ی سحر کلاس شروع میشه!

یه همچین ترمی اونم برای منی که مدت ها بود زودترین ساعتی که دانشگاه می رفتم کلاس ساعت ۱۰ بود(اونم به زور) فاجعه است!

اما یه جورایی هم خوبه

آره

دیگه دعوا سر صندلی حال نمی ده. آخه مثکه لو رفته فقط کرم اذیت کردن دارم و صندلی اول و دوم برام آنچنان فرقی هم نمی کنه فقط ردیفش مهمه که اول باشه دیگه باید برای کرم ریختن یه سوژه جدید پیدا کرد

من اصلا آدم فضولی نیستم! باور کن به جان خودم راست می گم! یادمه به "آدم خنثی" معروف بودم. صبر کن شلوغش نکن الان برات در مورد فضولی می گم! خوب بابا جان من اگر فضولی نکنم هرس در بیارم پس چی کار کنم که کرم ریخته باشم سرگرم بشم؟   ۹۰٪ اوقات اصلا برام فرقی نمی کنه! ولی خوب خوشم میاد اذیت کنم گیر بدم.هیچی لذت بخش تر از آزار نیست  سادیسم مزمن 

تازگیا خیلی نافرم شدم! خودمم به خودم می گم به تو چه؟؟؟؟ فضولی مگه؟ یه کم ملاحظه کن بابا آخه ...

صبح سر کلاس تو ۲۰۱. از پنجره آمار رفت و آمد رو بررسی می کنم!

اوا علی رضا اومد!  اوا علی رضا و فرشید دارن چه عاشقانه تو حیاط با هم قدم می زنن و گرم گفتگو هستن! یعنی چی دارن به هم می گن؟ چرا وقتی فرشید با من راه می ره انقدر تند تند راه می ره و می دوئه ولی الان انقدر آروم با علی رضا مشغول قدم زدن هستن؟  یعنی چی دارن می گن؟

دیگه طاقتم طاق شده بود تا ساعت ۱۲ که ازشون پرسیدم و جواب شنیدم که بحث عشقی بوده.  حالا فهمیدم چرا با علی رضا انقدر آروم راه می ره با من انقدر تند...

چه حالی داد الکترونیک تشکیل نشد

ولی چه سخت بود رفتن سر کلاس فوق العاده ی ریاضی-فیزیک اونم اون ساعت...

دیگه ساعت ۳ احساس کردم حالم داره از گرسنگی بد میشه. دل رو زدم به دریا و رفتم از اون سادویچ ها که وصف بدی دربارش شنیده بودم گرفتم. نه بابا بیخودی شلوغش می کنن حالا درسته همچین چیز توپی نیست اما دیگه اونجوری ها هم نیست. برای آدم گرسنه که حرف نداره

ساعت۳:۳۰ شده بود رفتیم بالا دم کلاس و همونجا مشغول خوردن بودم و حرف زدن با ملت! منتظر استاد جدید الورود بودیم!

خانم دکتر با شخصیت که نیومده بود. شنیده بودیم که حالا مثکه به جاش قرار بود یه آقا دکتر با شخصیت بیاد!

دیگه از هرجا شده بود باید یه استاد در میومد این کلاس آماری تشکیل میشد.بعد از ۴ هفته اولین جلسه  داشت تشکیل میشد.

خلاصه همینجور که داشتم می لونبودم یه چهره ی جدیدی از جلومون رد شد. به سمت ته راهرو داشت می رفت با انگشت(و دهن پر) نشونش دادم گفتم این کی بود؟ نکنه خودش باشه؟

اون دانشجوی نامحترمی که جلوم وایساده بود با یه حالتی که مثلا من خیلی اسکولم که فکر کردم اون می تونه استاد باشه گفت: هه این آخه؟ نه بابا...

یه کم جلوتر دیدم بهنام داره بهش می گه: آماری؟ بله اینجاست ...

خودش بود!!!!

هرجوری بود دو لپی سه لپی(بلکم چهار لپی) ساندویچ رو دادم پایین رفتم سر کلاس!

چقدر قیافش شبیه...

گفت خوب سوالی ندارید؟ یه کم با بغل دستی پچ پچ می کنم. بعد می گم: ام ام می تونیم فامیلیتونو بدونیم؟ 

ـ من ***(به دلایل امنیتی دیگه نام های خانوادگی در این مکان و اون یکی مکان ذکر نمی شه) هستم. اسم کوچیکم هم مهدی ئه!

لبخند

می خواستم بگم: تاریخ تولد؟  (نه حالا باشه بعدا)

شروع کرد! به نظر خیلی بی تجربه میاد. نمی دونیم.ولی شاید اولین کلاسش باشه!

ولی چقدر شبیه....

خدایا. چشماش عین اونه. لب و دهنش... وای خودشه وقتی لباشو اونجوری می کنه. صداشم تقریبا همونه. تا ساعت ۵ که قسمت اول کلاس بود که هیچی... قسمت دوم کلاس دیگه بیشتر و بیشتر و بیشتر  مشغول بررسی شباهت ها بودم....

ولی بینی و ابروهاش اصلا!!! بینیش خیلی ضایع است.قدشم کوتاهتره البته. تیپشم بدتره

تو دست راستش یه حلقه ی رینگی ساده پلاتینی رنگ داره. یعنی من نامزد دارم!

نمی شد جزوه نوشت. دفتر خوشگلم سوخت شد

اون دفتر خوشگل خوشگل تره که یه اسمایلی هم اون بالاش داشت رو گذاشته بودم برای مکانیک آماری و بلورشناسی. یکی از یکی ضایع تر جزوه نمی شه نوشت!

نمی دونم این مهدی جون کجاییه! ولی یکی دو جا تیک لهجه زد! یه بار گفت "مدار" (به کسر میم) یه جا دیگه هم گفت: "مخوایم"(به ضم میم) اینو حساب کنیم....  البته خیلی نامحسوس بود شاید لهجه نبوده...

آخ که چقدر دوست داشتم نگاش کنم. مخصوصا وقتی چشماشو ریز می کرد و به نوشته هاش روی تخته فکر می کرد و یه کم دهنش باز می موند خیلی خدا بود  (چه خوبه که می تونیم با خیال راحت زول بزنیم به استاد)  

خوب بسه دیگه پر رو شدید

چه گلابی درس می ده! نکنه فکر کرده با چند تا اسکول طرفه؟! حالا اصلا ما هیچی!! بابا مجید هم تو کلاس ماست اخه

گفتش کتاب "رایف" رو باید بخونیم. مجید می گه این به درد نمی خوره خیلی گلابیه یه روزه میشه خوندش! آخه قبلا خودش خوندتش. می گه اون یکی رایف رو بخونیم. می ترسیم بهش بگیم اونو درس بده خودش بلد نباشه

ولی من که راضیم! بابا یه نمره خوب بگیریم. همین کتاب خوبه. من بدبخت با ۲۰ واحد چه خاکی تو سرم بریزم اگر همه درسا بخوان اون کتاب سختشون رو درس بدن؟

یک ساعت زودتر هم : خسته نباشید...

اومدم تو حیاط بحث داغی اونجا زیر چتر بین سه نفر بود. یه کم که گذشت من و شادی هم رفتیم نشستیم تو بحث. یه کم بیشتر تر که گذشت منم یه کمکی وارد بحث شدم. بحث جالبی بود حیف که نه از اولش بودم نه تا آخرش ولی گفتم بعدا حتما ادامه بدیم.

ولی من هنوزم سر حرفم هستم! وقتی می گی نقطه ی ابتدایی و انتهایی مادی باید وجود داشته باشه تا حرکت باشه. اگر چیزی تو ذهن باشه برای اینکه در عالم خارج نمود داشته باشه باید جایگاهی براش از قبل وجود داشته باشه وگرنه نمی تونه به وجود بیاد... جبر مادی نمی ذاره که هرچی که توی ذهن هست مصداق داشته باشه. (البته مثکه بحث بر سر برتر بودن یا شدن و ارتقا و ... بود. حالا باید بیشتر توضیح بدید من کاملا روشن شم) ولی حرف من اینه:

من می گم مگه نمی گی نظریه ی مهبانگ رو قبول داری؟ خوب انبساط یعنی حرکت. خود انبساط داره فضا-زمان رو به وجود میاره! یعنی فضا(همونی که تو داری نقطه ی انتهاییت رو توش می گی) قبل از این حرکت ناشی از انبساط که نقطه هه نبوده. در هر لحظه ای انبساط داره انجام میشه نقطه هه هم همزمان تولید میشه....

اه چرا نمی فهمیم؟! کی گفته نسبیت عام اینو رد می کنه ؟بابا من حرفی از عدم نمی زنم اصلا ...

می گم بد نیست یه پیشنهاد به دکتر افضلی بدیم هر چند وقت یه بار یه جلسه های free discussion بذاریم.تا وقتی اینجا هست و دانشجوییم باید از فرصت استفاده کرد! فکر نمی کنم دیگه هیچ وقت بعد از دوران دانشجویی جایی باشه که بشه این بحث ها رو اینجوری داشت. چقدر من با این افضلی حال می کنم. اصلا شاید از هفته دیگه ساعت قبل آماری که بیکارم برم سر کلاس ابررساناییش. خوب کلاساشو دوست دارم خودش رو هم

کاش ترم آخر هنوزم باشه منم باهاش ابررسانایی و ذرات بنیادی بردارم

اوه چه طولانی شد!


پاسخ نامه:

به هیچکس: گفتم اگر دلیلی برای این حرفت داری رو کن وگرنه نگران من نباش من به این آسونیا خر بشو نیستم

به نعیم: خوش به حالتون ۶۰-۷۰ نفر هستید  من یه آلرژی خاصی به ردیف اول دارم. اگر آخر بشینم دیگه همین یه ذره درس رو هم گوش نمی دم تازه به کلاس و مخصوصا استاد تسلط ندارم

به مجتبی: می دونستم که خودت همه چیو می گیری   امروز که گذشت رفیق...

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 22:40 |