تبليغاتX
در دست ساخت
آخرین ۸۵ یی

 ساعاتی بیشتر به پایان سال ۸۵ باقی نمونده! الان که مشغول نوشتن هستم فقط یک ساعت و پانزده دقیقه تا پایان روز ۲۹ اسفند ۱۳۸۵ باقی مونده! و فقط چیزی حدود ۳ ساعت هست که رو هوا می مونه و نه متعلق به ۸۵ هستن نه ۸۶ ...

قرار بود که تا امروز من هم بهترین هام رو اعلام کنم. هرچقدر که این کار برای بقیه سخت بود برای من خیلی سخت تر هست! چون من که نویسنده بودم نسبت به بیشتر نوشته هام یه حس مخصوصی دارم و دوستشون دارم حتی اونایی که ممکنه برای بقیه اصلا مفهومی نداشته بوده...

پس انتخاب برای من خیلی سخت تره ولی یه چیزایی رو انتخاب کردم بالاخره

اگر بخوام رده بندی شده انتخاب هام رو بگم:

در قسمت سینمایی باید بگم با اینکه تقریبا همشون رو دوست دارم ولی به عنوان بهترین "بهرام بیضایی و مسافرن" رو انتخاب می کنم. در رده ی دوم هم "به اندازه ی همه ی گوزن ها به یادت خواهم بود". البته خودم بهترین نقد سینمایی رو "سیریانا" اعلام می کنم

در قسمت موسیقی هم "عشق ممنوع"

در بخش سفرنامه: "جاده ها"

در بخش داستانی: "شب های خوش رنگ تهران"

انتخاب های بعدی رو هم بدون اعلام بخش های مرتبط می گم(فکر کنم که مشخص باشه که هر کدوم متعلق به چه گروهی می تونن باشن). بدون قائل شدن اولویت و فقط از آخر به اول:

۱- امروز و مکانیک آماری (۷-۸-۱۰ باری بعد از نوشتنش خوندمش)

۲- نجیب زاده ای از سانتیگو 

۳- یاد گذشته

۴- دانشگاه زنده است 

۵- بد 

۶- مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم 

۷- سکوت 

۸- پایان نرگس 

۹- آزاد شد 

۱۰- همیشه آماده باش 

(یکی دیگه هم اون آخرا بود چون نمی خوام تعداد اعداد از ۱۰ بزنه بالاتر جدا می گمش: "منو ببخش"  )


حالا:

بهار اومد گلا وا شد

دل ما باز خاطر خواه شد

بهار اومد هوا خوبه

نگار من چه محجوبه

بهار بازم بیا عشقو بیارش

بده هر یاری رو دست نگارش

....

سال نوی همگی مبارک

برای تک تکتون آرزوی بهترین ها رو می کنم


پاسخ نامه:

به مهدی: سلام

به دیوونه: ها؟!

به پویان: واه واه خدا به دور

به غزال: غزلب جون من خودم شاهد بودم قربونت برم چرا قلبت پر پری شد آخه؟  ولشون کن بی شعوریشونو می رسونه  خودمم نظر دادم دیگه

به نعیم:

به شتری به نام بلاتریکس: خوب پیداش می کردی بهم می گفتی کدوم بوده

به حرومزاده: قربان شما

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 23:3 |
سادگی

همیشه سبز می خشکد

همیشه ساده می بازد

همیشه لشگر اندوه به قلب ساده می تازد

من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از یادم

چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم

به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود

دریغا سهم من از عشق نفس با حجم کوچک بود

درونم ملتهب از عشق , برونم چهره ای دم سرد

ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد

به غیر از دوستت دارم به لب حرفی نشد جاری

ولی غافل که تو خنجر درون آستین داری

طلوع اولین دیدار غروب شام آخر بود

سرانجام تو و عشقت حدیث پشت و خنجر بود


پی نوشت:

فقط یک روز باقی مونده! تموم شد؟!


پاسخ نامه:

به نعیم: حدس می زدم انتخاب بهترینت "این روزها" باشه  حالا روز آخر جشنواره همه ی انتخاب ها رو جمع و جور می کنم

به نجمه: خوبه! علمی ترین رو یادم رفته بود  البته تا جایی که سواد ما قد می ده والله تک قطبی مغناطیسی در طبیعت وجود نداره. اما جهت اطلاعات بیشتر در مورد تک قطبی به کتاب "ساکورایی" مراجعه شود

به مجتبی: آهان! حسودیت زد بالا؟ دلم خنک شد  پسره ی حسود چشم سفید  (حسودی به چی آخه؟  )

به Jo0Je_RapPeR: بابا من همین یه بار رو گفتم! حالا کامنت نذارید بلکه افت کلاس پیدا نکنید  (دستا بالا؟ )

به غزال: ایول  تو با پشتکاری که داری دفعه ی دیگه مسئولیت انتخاب top250 در IMDB  رو بهت می دم  

به مرتضی سید محمدی: سال نوی شما هم مبارک

به امیر: خودت مشکوکی! چرا تهمت ناروا می زنی بچه؟ عید تو هم مبارک  

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 0:21 |
افتتاحیه

خوب از امشب جشنواره ما شروع می شه

موارد انتخابی:

۱-بهترین پست

۲- بهترین نوشته سینمایی

۳- بهترین پست داستانی

۴- خاطره انگیز ترین

۵-مشکوک ترین

۶-عشقولانه ترین

۷-مضحک ترین

۸-طنزآمیز ترین

۹-دپ ترین

۱۰مزخرف ترین

۱۱-اونی که ازش یه جورایی یه برداشت هایی کردی که رو نکردی

۱۲- و موارد دیگر ....

بنده از همین تریبون درخواست می کنم که همگی خوانندگان محترم و نامحترم در این جشنواره شرکت کنند. خوب اونایی که همیشه کامنت می ذارن که هیچی اما اونایی که نمی ذارن که دو دسته هستن هم لطفا این بار این کار رو بکنن. دسته ی اول اونایی که از قبل بهم گفتن که کامنت نمی ذارن و حسش رو ندارن و یا به هر دلیل دیگه ای ...

دسته ی دوم هم اون هایی که نمی خوان خواننده محسوب بشن

والله من نمی شناسم از روی آی پی آدرس هم از کجا بدونم کی کیه؟  پس نگران نباشید عمرا من نمی فهمم کی بودید. خوب با اسم مستعار به طور ناشناس اعلام کنید. آخه برام جالبه که بهترین رو از نظر همه بدونم کدوم بوده

این همه آی پی آدرس هایی که همه مستقیم میان اینجا و هر روز تکرار می شن! خوب چرا صداتون در نمیاد؟ مگه لولوئه؟

مخلصیم

پ.ن: خودمم روز آخر نظرم رو می گم

پ.پ.ن: وقتی بعضی از پست ها رو می خونم و کامنت هاش رو می بینم خیلی ....

بعضی هاشون خیلی خاطره انگیزن بعضی ها هم جالب انگیزن بعضی ها هم خنده انگیزن و ...

دوست می دارم


پاسخ نامه:

به مجتبی: هرکی سیبیل داره که بابای تو نیست

به هیچکس: من با محدودیت مخالفم

به نعیم: بله

اعلام کنید. از هم اکنون...

به شتری به نام بلاتریکس: ها! سلام! خسته نباشی! نه سوئ تفاهم نشه من اصولا به کسایی که دوستشون دارم فحش می دم

به کاوه: نه دیگه من کاندید نذاشتم چون اونجوری میل و سلیقه ی من میشه! حالا لازم نیست همه رو کنار هم بذارید ممکنه یه پستی که یه روزی خوندید و به نظرتون خوب بوده در یادتون مونده باشه. اونوقت اون می تونه گزینه ی مورد نشر باشه

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 1:32 |
 MIT در حباب

امروز مشغول جستجو در گوگل بودم. در جهت یافتن مطالبی برای اساینمت هایی(assignment) که استاد داده اند. البته نفرمودند که باید چیزی تحویل بدیم ولی گفتن که در این موارد مطالعه انجام بشه!

خوب بعد از اون صفری که دریافت نمودم این بار می خوام کلی فعالیت از خودم در کنم. حتی حالا که چیزی برای تحویل خواسته نشده ولی خوب باید یه جوری نشون داده بشه که متنبه شدیم و از بس که علاقه مندیم در تمام ایام تعطیل مشغول مطالعه ی این درس بودیم

خلاصه گوگل عزیز یه سری مقاله و خرت و پرت داد دستمون و ....

دیگه خسته شده بودم. یه دفعه هوس کردم برم یه سر MIT  ببینم اونجا چه خبر! 

رفتم. چشمت روز بد نبینه

این قسمت "اوپن کورس" هاش (open courses) بسیار تا بسیار جالب هستن! یه چند تا از بحث های کوانتومش رو باز کردم. واه واه که چقدر این استاداش بدخطن! سیو کردم که بخونمشون ولی نمی دونم واقعا چه جوری می شه این خط ها رو خوند!

خیلی خوبه که هم اساینمت های هر درس هست هم امتحان هاش (هم پاسخ امتحان) همه "پی دی اف".

نکته: این اگزم ها (exams) خیلی به کار اساتید محترم میاد ها ...

بخش airospace هم که ....

کلی دپ شدم  آخه رفتم قسمت پذیرش دانشجوش رو هم دیدم

من می خوام برم MIT

یادمه از ۱۴-۱۵ سالگی که تصمیم داشتم یه کارایی کنم همیشه آرزوم رفتن به MIT  بود...

حالا دیشب هم یکی از دوستان نامحترم یه حال اساسی داد. دو تا لینک داد یکیش که عکس این آدمای مونگل مثل مثلا شرودینگر و انیشتین و بور و ... (همه ی بیکاران عالم فیزیک) بود. اون یکی هم یه فیلم بود که آدم می دید یه جوریش می شد

دو دقیقه و اندی از  کنفرانس سولوی  بود که جمع بروبچ جمع بود.اینجا چه گفتن و چه کردن و چه شد....

حالا ما به این روز افتادیم


جشنواره ی پست برتر سال

خوب همش ۵ روز بیشتر به پایان سال ۸۵ باقی نمونده و این 247 امین پست این وبلاگ هست.

تصمیم گرفتم توی این روزای باقی مانده به سبک جشنواره فیلم فجر یا شایدم مراسم اوستاکار(اسکار) یه برنامه داشته باشیم

ماجرا اینجوریه:

باید تا قبل از آغاز سال ۱۳۸۶ (تا پایان وقت اداری روز ۲۹ اسفند ۱۳۸۵) بهترین نوشته ی یک سال اخیر این وبلاگ انتخاب بشه!

خوب این می تونه شامل قسمت های مختلفی باشه( مثل بهترین فیلم  , بهترین کارگردانی , بهترین صدابرداری , بهترین موسیقی و ...). حالا ما اینجا موارد دیگه ای رو می تونیم مطرح کنیم: یکی بهترین نوشته از دیدگاه خوانندگان(مثل جشنواره ی فجر که بهترین فیلم براساس رای تماشاچی هست) خوب یه قسمتیش هم بهترین ها از دیدگاه خود نویسنده هست که ممکنه با بهترین از دیدگاه خواننده یکی در بیاد. خوب این شد به طور کل. قسمت بعدی اینه که توی هر بخش از نوشته ها (بخش ها تو آرشیو موضوعی مشخص هستن) بهترین توی هر بخش انتخاب بشه. موضوعات دیگه ای هم هست...

از نظرات و پیشنهادات شما در این زمینه خیلی استقبال می شود. شما هم اگر می خواید به موضوعات جشنواره چیزی اضافه کنید تا شنبه حتما بگید. من شنبه شب فهرست موضوعات مورد بررسی رو اعلام می کنم و روز آخر هم روز اهدای جوایز هست.

یه چیز دیگه هم می خواستم بگم که همون شنبه می گم


پاسخ نامه:

به هیچکس: تو از کجا فهمیدی من می خوام شوهر "بکنم"؟! حالا اینجا صداشو در نیار خواننده مخفی ها ممکنه سکته کنن   

به مجتبی: ها؟

به نعیم: امروز فقط معرفیش بود.هنوز شروع نشده.  از شنبه  

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 0:47 |
زن

۱

شما خیلی مردهای باهوش را می شناسید که با زن های کودن ازدواج کرده اند ولی هرگز زن باهوشی را پیدا نمی کنید که با مرد کودنی ازدواج کرده باشد.

"اریکا جانگ"

۲

مردها با یک بیماری وراثتی متولد می شوند. روانشناسان در تعریف این بیماری می گویند: ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی , مرد مجردی در جای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد.

"دیو باری"

۳

اگر زنی رنگ شاد بپوشد , رژ لب بزند و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد , شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد. ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تنش کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود.

"بالتیمور بیکن"

۴

مردها دارای قوه ی بینایی هستند ولی زن ها از بینش برخوردارند.

"ویکتور هوگو"


پاسخ نامه:

به yar: سلام

به نعیم: وای کارتونایی که گفتی که  اون کارتونم که یارو می ره برگ می کشه واسه دختره خیلی خداست من خیلی خوشم میاد  (اسمش چی بود؟) غورباقه فداکار رو یادم نیست ولی

به هیچکس: بابا الان که خوبم

به افشین: مگه دل خیابونه که پا بذارن؟

به مجتبی: وا!!! من چه قولی داده بودم؟! چرا حرف می ذاری تو دهن بچه!! ببینم برنامه ها چی شد؟

در ضمن"اینا" ویژگی بارز نوشته بود دیگه و اینا

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 0:20 |
چهارشنبه سوری پشت در های بسته

نمی دونم چرا تو راه هم که داشتم میومدم حس می کردم که پشت در می مونم. زنگ زدم...

همونی شد که حس می کردم!

زنگ زدن فرمودن که : تو کلید مگه نداری؟

خوب حالا که نبرده بودم!

خوب ما تازه راه افتادیم...

نشستم پشت در روی پله. کوچه تاریک و سرد...

کاپشنم رو پوشیدم و چمباتمه زده بودم. یه چیزی تو مایه های دخترک کبریت فروش

داشتم به صداها گوش می دادم. کوچه ساکت بود و اون بیرون چیزی با خط مقدم فاصله نداشت!

تق تق تق

تتتتق تق تق

بــــــــــــــــــــــــــــــــــوم

تق تق تق تق تق تق

تتق تتق تق تق تق

بــــــــــوم بــــــــــــــــــــــــــو م   و   بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم

هرازگاهی منور بود و آسمون روشن می شد. رنگی رنگی می شد. دود می شد و ...

از این طرف هم صدای واق واق جسی که به انفجارات واکنش نشون می داد...

تلفن زنگ زد: "و چند تا فحش و بعد بیان اینکه حالا دیگه کارت به جایی کشیده که میس کال می ندازی

۷-۸ تا فحش در جواب و اینکه ***   *** خوب ویتینگ بود نخواستم بیای اینور خط دیگه ...

خلاصه گفتم بابا من خیلی خسته ام می خواستم بگم حوصله ندارم بیام بیرون الانم که پشت درم...

خوب پاشو بیا خونه ی ما خره

نه بابا حسش نیست از جام پاشم گفتم اگر بیرونی بیای دنبالم که دیگه هیچی حالا ..."

ولی در عوض طی یک برنامه ریزی کاملا نا دقیق قرار شد فردا به جای رفتن به دانشگاه بریم اونجا

پای چپم رو انداختم رو راستیه و سرم رو گذاشتم روی کیفم که رو پام بود! صدای ماشین اومد سرم رو بلند کردم. یه پرشیای مشکی اومد تو کوچه! عجب این کیه؟! پرش مشکی تو کوچه نداشتیم یعنی کی می تونه باشه؟! چراغاش رو شن بود و هیچی نمی دیدم. یه کم گذشت بعد در سمت کمک راننده باز شد و ....

ای وووووووووووو ( و این ووو همچنان ادامه دارد) یک خانم شدیدا با شخصیت اومد بیرون. حالا منم مثل بچه گداها رو پله نشسته... یه نگاهی بهم کرد و رفت در خونه ی همسایه مون....

دوباره سرم رو گذاشتم رو پام و فقط به صداها گوش دادم. صداهای مختلفی بود! یاد باد آن روزگاران. صدای هواپیمای جنگنده ای که ارتفاع کم کرده و خیلی خیلی خیلی به زمین نزدیکه!!!!

صدای باز شدن در همسایه! سرم رو بلند کردم! اوه یه آقای کاملا با شخصیت (حالا یه بار ما اینجوری ضایع پشت در نشستیم ها) اومد بیرون. از نگاه ترحم برانگیزش خوندم که دلش می خواست ازم کبریت بخره...

رفت و سوار اون موسوئه شد که اونجا بود! دوباره سرم رو گذاشتم رو پام! هنوز اونجا بود! صدای در همسایه اومد و دویدن! سرم رو بلند کردم. دختر همسایه بود که یه دفعه منو دید!

ـاوا ملیکا سلام! چطوری و این حرفا

ـخوبم و تو چطوری و این حرفا

ـ پشت در موندی؟

ـآره

ـخوب برو خونه ی ما بابا...

ـ نه دیگه الان میان ...

سوار شد و رفتن!

دوباره سرم رو گذاشتم رو پام. یه کمی گذشت. صدای در همسایه!

مامان دختر همسایه: ملیکا جان(ج غلیظ) حالا دیگه ما غریبه شدیم؟ بابا پاشو بیا اینجا و ما مهمون هم داریم و اینا و یه چایی بخور و اینا و ...

منم : نه نه مزاحم نمی شم و اینا و الان میان و اینا و ....

خلاصه رفتیم

آخ چاییش چسبید

حالا بگو رفتم و چی؟ اون دختر خانم با شخصیت که از اون پرش مشکیه پیاده شد اونجا بود

خلاصه بگذریم

رفتیم خونمون دیگه...

اینم از چهارشنبه سوری


پی نوشت:

حس امروزم که درست از آب درومد! یه حس دیگه هم دارم که چند ساله همراهمه! همیشه احساس می کنم بالاخره یه بار که از دانشگاه دارم برمی گردم می خوام از اینور خیابون برم اونور می رم زیر ماشین


پاسخ نامه:

به هیچکس: کوفت

به نعیم: برنامه ی ۵ صبح که برنامه ی شخصی بود به بلاگ مربوط نمی شد  این برنامه برنامه ی اونجوری نیست یه جور دیگست  گفتم یه مراسم مثل اسکاری جشنواره ی فجری چیزی تو این مایه هاست  برنامه برای وبلاگه آخر هفته اعلام می کنم

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 23:14 |