تبليغاتX
در دست ساخت
The Farewell Party

"مهمانی خداحافظی" در نظر بسیاری از منتقدان آثار میلان کوندرا تیره ترین رمان اوست...

داستان در فضایی "کافکایی" در محیط بسته و خفقان آور یک استراحتگاه اتفاق می افتد و همچون "محاکمه"  کافکا , با اتهامی نامعلوم آغاز می شود و پس از یک سلسله ماجرای عجیب و غریب , طی پنج روز که پنج فصل داستان را تشکیل می دهد به یک احساس عمومی گناه می انجامد....

کوندار که آشکارا از تفسیرهای صرفا سیاسی می گریزد , قهرمانانش را در این اثر در جهانی دوگانه قرار می دهد که دستخوش دوپارگی های ارزشی است: عقل و شک گرایی , آزادی و ضرورت ,  احساسات ساده دلانه و رندی , سبکی و سنگینی , عشق و تنفر , عدالت و انتقام جویی , انسان دوستی و جنایت...

قهرمانان اصلی "مهمانی" سه مردند که هریک نماد نوعی جهان بینی به شمار می آیند.

"یاکوب" یکی از قربانیان واژگونی ارزش هاست. بنابراین برای خود نردبانی جدید از ارزش ها ساخته است که به نفی کل بشریت تاکید دارد.

"دکتر اسکرتا" سیاست را بازی احمقانه ای می پندارد و می گوید: "سیاست کف کثیفی بر سطح است. زندگی در اعماق جریان دارد."

"بارتلف" سومین شخصیت , مظهر حفظ ارزش های قدیم است. کوندرا او را یک شخصیت پولدار و دست و دلباز  آمریکایی معرفی می کند. برچسب آمریکایی , بارتلف را مستقیما در تعارض با دنیای خفقان آور کمونیستی قرار می دهد.

با چنین شخصیت های متضاد هنر کوندرا در این است که در پایان همه ی قهرمانان به حق خود برای "فهمیده شدن" می رسند.


راستش هنوزم برام سخته که بخوام یکی از قهرمان های داستان رو انتخاب کنم. موقع خوندن یه جورایی دلم می خواست انتخابم "یاکوب" باشه!! حتی تا ۵۰-۶۰ صفحه ی آخرش هم با اینکه خیلی جاها با بقیه همراه می شدم بازم یاکوب رو انتخاب می کردم! یه حس خاصی داشت این آدم....

ولی حالا منم می گم "دکتر اسکرتا"

خیلی سخته که یه کتابی بتونه چند تا قهرمان هم زمان داشته باشه. اینجا هم با اینکه سه تا قهرمان(و حتی بیشتر! اگر رزنا و اولگا و کامیلا رو هم در نظر بگیریم.البته نه به عنوان قهرمان ها بلکه فقط شخصیت هایی که نقش مکمل هم داشتن) داشت. ولی بازم یکی قهرمان تر میشه! یعنی نقش اصلی تر ماجرا رو داره! نمی شه به طور صریح گفت که این دکتر اسکرتا بود که اصلی ترین بود ولی در پایان این طور به نظر می رسه که دکتر اسکرتا رو باید انتخاب کرد

پ.ن: در کل خیلی با این کتاب حال کردم


پاسخ نامه:

به غزال:

به جوجه رپر: من کجا به خر گیر دادم؟! باید گیر دادن بقیه رو ببینی

به نعیم: والله ما یه دوستی داریم که احیانا اون کامنت اولی هم کار خودشونه  که ایشون به شدت مراقب من هستن که درسام رو بخونم و شیطونی نکنم  واسه همین هنوز فرصت فیلم دست نداده(البته فرصت علافی کردن بسی زیاد دست می ده ها)

به شتری به نام بلاتریکس: این خر شیطون نکه خیلی شیطون هم هست اصلا معلوم نمی کنه کجا نگه می داره باید دلو زد به دریا  اما همچین جاهای خوبی هم پیاده می کنه که می ارزه

به هیچکس: من که خر نشدم بابا برو مراقب خودت باش من فقط سوار خر می شم

به مجتبی: اوا قبول نیست تو تقلب کردی  نه خیرم تو اصلا از کجا می دونی ...م چیه؟ هان؟  بی تربیت. ماماااااااااااااان!!  من سوار خر می شم خیلیم می شم ولی خر نمی شم! بازم حالا بگو خر نشو!

می خوای بگی گاسیورویچ به زبان انگلیسی می خونی؟! خوب منم خوندم. تبهگنی رو که یادته؟

شب امتحان کتاب انگلیسی رو خوندم ولی عجب خوب بودا کاش زودتر می خوندمش  ولی متاسفانه این صفحات ابتداییش رو نخونده بودم.  دم استیون گرم  خوب گفته

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 23:56 |
خر شیطون

-از خر شیطون بیا پایین

-نمیام

-بچه می گم بیا پایین

-نه نمیام

-من با ۳۰۰۰و اندی ساعت... الان پشیمونم.می گم کاشکی اصلا نرفته بودم

-نه نه نه.البته اون که حالش بیشتره. حالا شانس آوردید که اونو نمی تونم

-ای بابا اینم مثل من ماجراجوئه

-

--آفرین کوتاه نیا  .......   

--بذار بعد از ازدواج.......

-حالا بذارید دو .... بعد خودش پشیمون میشه.......

-به همین خیال باشید

--ببین ...ت رو از دست میدی ها

- اشکال نداره ماشائ الله به اندازه ی کافی زیادی هم دارم حالا بذار یه کمش هم ... 

-- نه خوب فقط هم که این نیست. ...

- بابا من که نمی خوام حالا ...

هدف...

خیلی خوب حالا ببینیم

آره ببینیم

-آخه آدم عاقل ... می ذاره می ره ...

-خوب من که عاقل نیستم که

ای بابا برو بچه جان حالا بعدا می بینیمت

حالا می ریم که ببینیم


پی نوشت:

تو حاضری از خر شیطون بیای پایین؟


پاسخ نامه:

به غزال: آن را "هم" می خوانیم  فعلا تا فصل چهارم

به جوجه رپر: خوب دیگه ملت بیکاره و هزار و یک دردسر.راستش علاقه ی چندانی به فوتبال ندارم ولی چشم میام

به نعیم: ای وای بر شما  تسلیت می گم

به هیچکس: تو خودتو با ما اندیشمندان مقایسه نکن خوب

به شتری به نام بلاتریکس: ابتدا به ساکن خدمتت عرض کنم که من پیوسته در بلاگ شما حضور دارم ولی خوب دیگه شرط عقله که تا ضروری نشده کامنت نذارم که بعد دست به دامن مریم جون بشم  در ضمن هیچکس می گه خودت بدتری

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 0:5 |
نیلز بور می گه:

هر کسی از نظریه ی کوانتوم شوکه نشود آن را نفهمیده است.


حتما خیلی ها درباره ی گربه ی شرودینگر(یا جعبه ی شرودینگر) خیلی چیزا شنیدن و می دونن. مخصوصا اکثر خواننده های غیر محترم این مکان

چند وقت پیش داشتم یه چیزایی می خوندم. این رو هم تو سایت آسمان پارس خوندم:

حوزه هاي معدودي از پژوهش علمي وجود داشته اند كه مانند نظريه كوانتوم تاثير عميقي بر فلسفه داشته باشند. دليل امر به اين حقيقت مربوط مي شود كه به قول نويسنده كتاب هاي علمي جان گريپين: «در دنياي مكانيك كوانتوم، قوانين فيزيك كه براي هر كسي آشنا هستند ديگر عمل نمي كنند، در عوض احتمالات هستند كه بر رويدادها حكم مي رانند.»آلبرت اينشتين، برخلاف بور، نه تنها از برخي از استلزامات نظريه كوانتوم تكان خورده بود، بلكه از آنها هراسان بود. چنانچه مشهور است او با عدم قطعيت كوانتومي با همين اظهارنظر صريح مخالفت مي كرد كه: «خدا تاس نمي اندازد.» اروين شرودينگر يكي از معماران نظريه كوانتوم، كه به همان اندازه از اين وضع آشفته بود، تجربه خيالي ساده اي را طرح كرد تا بيهودگي يكي از اين استلزامات را نشان دهد. او اتاقي دربسته يا جعبه اي را تصور كرد كه گربه اي زنده درون آن قرار دارد و نيز حاوي «وسيله اي جهنمي» شامل يك شيشه سيانور و مقدار كمي ماده راديواكتيو است. اين مقدار ماده راديواكتيو آن قدر كم است كه در طول يك ساعت ممكن است يكي از اتم هاي ماده راديواكتيو متلاشي شود، اما با احتمالي مشابه ممكن است هيچ كدام از اتم ها دچار تلاشي نشود. اگر اتم راديواكتيو تجزيه شود پرتوهاي حاصل يك شمارشگر گايگر را به كار مي اندازد و از طريق يك رله چكش كوچكي را فعال مي كند كه شيشه سيانور را مي شكند و باعث مرگ گربه مي شود.   

در زندگي روزمره احتمال پنجاه- پنجاه وجود دارد كه گربه كشته شود و بدون نگاه كردن به درون جعبه مي توانيم با خوشحالي تمام بگوييم كه گربه درون آن مرده يا زنده است. اما براساس نظريه كوانتوم هيچ كدام از اين دو امكاني كه براي ماده راديواكتيو و در نتيجه گربه وجود دارد واقعيت ندارد، مگر آنكه مشاهده شوند.                                                   

فروپاشي اتمي نه اتفاق مي افتد و نه اتفاق نمي افتد، گربه نه كشته مي شود و نه كشته نمي شود، مگر هنگامي كه ما به درون جعبه نگاه كنيم و ببينيم كه چه اتفاقي رخ داده است. نظريه پردازاني كه تفسير استاندارد از مكانيك كوانتومي را مي پذيرند مي گويند كه گربه در حالتي غيرقطعي و نامعين نه مرده و نه زنده وجود دارد، تا زماني كه يك مشاهده گر واقعاً به درون جعبه بنگرد و ببيند كه گربه زنده است يا مرده.متاسفانه برخلاف ميل شرودينگر، اين تجربه تخيلي نه تنها باعث نشد كه فيزيكدانان پوچي بعضي از خصوصيات نظريه كوانتوم را درك كنند، جعبه شرودينگر براي اكثريت فيزيكدانان به مثال اعلاي استلزام هاي غيرمعمول و فوق العاده اين نظريه بدل شد. «ابرمرتبه حالت ها» به جاي به هم ريختن نظريه كوانتوم به خصلت معرف آن بدل شد.آنهايي كه تجربه خيالي شرودينگر را با معنايي كه در نظر داشتند مطرح مي كردند مي توانستند با اين حقيقت تسكين يابند كه موقعيت ياوه اي كه در آن گربه به طور همزمان هم زنده و هم مرده است به طور واقعي در آزمايشگاه قابل بازآفريني نيست.                                                 

دلیل این امر ناپیوستگی کوانتومی است.سرعت اين ناپيوستگي در يك سيستم فيزيكي به اندازه آن بستگي دارد. در حالي كه در موجوديت هاي فيزيكي در اندازه اتم ممكن است در يك «ابرمرتبه حالت ها» وجود داشته باشند، موجوديت هاي بزرگ تر، به خصوص در اندازه يك گربه، كه متشكل از ميلياردها اتم هستند، در يك حالت منفرد و معين ثابت مي شوند. در نتيجه افرادي كه با موضع اينشتين همدلي دارند مي توانند مدعي شوند كه گرچه خصوصيات غريب كوانتومي ممكن است در جهان زيراتمي مصداق داشته باشند، در دنياي روزمره متشكل از اشياي معمول مثل گربه، كتاب و افراد و... خدا از هر لحاظ تاس نمي اندازد. اما اكنون حتي اين دفاع (تاحدي نوميدانه) از شعور عام در خطر سرنگون شدن است. فيزيكدانان ويليام مارشال، كريستوف سايمون و ويك بوويستر اخيراً آزمايشي را طراحي كرده اند كه در آن مي توان از «ناپيوستگي كوانتومي» اجتناب كرد تا به يك «ابرمرتبه حالت ها» در مورد جسمي در اندازه حدود يك گلبول قرمز  (به طور مشخص آينه اي يك صدم ميلي متر) دست يافت، اندازه اي كه شايد در مقايسه با يك گربه بزرگ نباشد ولي در مقياس هاي اتمي بسيار بزرگ است.  

اين آزمايش فرضي در اصول بر تعامل يك فوتون منفرد نور با يك آينه كوچك كه بر روي يك بازوي كوچك نصب شده است تكيه دارد. فشار تابش فوتون براي جابه جا كردن آينه كوچك كافي است. به وجود آمدن يك ابرمرتبه فوتون باعث مي شود سيستم به صورت يك ابرمرتبه حالت هاي متناظر با دو جايگيري متمايز آينه تكوين پيدا كند.پيشنهاد اين دانشمندان اولين پيشنهاد براي تعيين كردن چگونگي ايجاد و مشاهده يك ابرمرتبه ماكروسكوپيك نيست، اما اولين پيشنهادي محسوب مي شود كه امكان تحقق آن با تكنولوژي فعلي وجود دارد.

در واقع در حال حاضر ساختن اجزاي لازم براي اين آزمايش در جريان است و بنابراين تنها اندكي بايد صبر كرد تا گونه اي از «وسيله جهنمي» شرودينگر به واقعيتي مشاهده پذير بدل شود. معاني ضمني اين آزمايش بر آفرينندگان آن پوشيده نيست چرا كه بدون اغراق اظهار مي كنند: «اينكه انجام آزمايشي بر روي يك ميز توانايي بالقوه به آزمون گذاشتن مكانيك كوانتوم را در نظامي كاملاً نوين در اختيار بگذارد امری فوق العاده است است.»                                                                                                                                    

و غيرعادي تر اين است كه اين آزمايش بر مبناي تجربه اي فرضي تكوين يافته است كه در اصل براي افشا كردن پوچي نظريه كوانتوم طراحي شده بود. شرودينگر مسلماً از روبه رو شدن با اين آزمايش شوكه مي شد.     


پاسخ نامه:

به غزال: مرسی

به نعیم: مرسی

به جوجه رپر: خوب اون موقع که من داشتم می نوشتم هنوز تو جو روز چهارم بودم  شما به بزرگی خودت ببخش.اشتباه از بنده بوده

به فراز: سلام و مرسی

به صحرا: قصه ی خودمونو که می دونیم. میشه قصه بقیه رو رو کنید؟

به ایمان: مرسییییییییییییی

به هیچکس: توف تو سر تا پات. اینجام! چیه خارجی شدی! ای بی هویت بی فرهنگ بی ...

 

        

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 2:11 |
یک سال گذشت

دیروز یک ساله شد

درست پارسال سوم فروردین بود که شروع به نوشتن کردم. البته اگر الان تو آرشیو رو نگاه کنید تاریخ اولین پست شانزدهم فروردین هست. چرا؟ چون که من اول رفته بودم تو پرشین بلاگ شروع کرده بودم اما چند روز بعدش دیدم اصلا باهاش حال نمی کنم واسه همینم اسباب کشی کردم به بلاگفا

بعد گذشت و گذشت و گذشت تا امروز که دیگه یک سال و یک روزش شده

یادش به خیر....

چقدر ....

بهتر...

اوهوم

تولدش مبارک


پی نوشت:

یک سال گذشت! همچین می گم یک سال گذشت آدم یاد اعلامیه های شب سال می افته


پاسخ نامه:

به نعیم: آخه اگر می خواستم از اون بنده خدا هم بگم ۵-۶ صفحه باید می نوشتم

به مجتبی: ۱۰۰ بار گفتم نگران من نباشید.به فکر خودتون باشید که پاتون لب مرز خریته  من می دونم واسه چی از دکتر اسکرتا خوشت اومده  نکنه به خاطر اون خدمت ارزنده و کار زیبایی که در حق جامعه ی بشری کرده باشه؟!  من نمی تونم بگم از کدومشون خوشم میاد ولی شاید اگر مجبور باشم یکیشون رو به عنوان اونی که بیشتر خوشم اومده باشه انتخاب کنم بگم....بعدا می گم

به جوجه رپر: چشم ما که همیشه ساده زندگی می کنیم

به شتری به نام بلاتریکس: شتر جان این ناموس سرش نمی شه که. در ضمن زحمت خر شدنش رو هم کشیدن...

به هیچکس: نه به اندازه شما

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 0:40 |
 

بحث های سه نفره ی (و گاهی بیشتر نفره) یاکوب , بارتلف و دکتر اسکرتا تو کتاب مهمانی خداحافظی بدجور من رو یاد بحث های خودمون تو حیاط دانشگاه می ندازه...

دکتر اسکرتا گفت: علتش این است که زندگی را فقط از یک وجه , از بدترین وجهش تجربه کرده ای. هیچوقت نحوه ی زندگی کردن  را بلد نبوده ای. این طوری بگویم که همیشه فکر کرده ای وظیفه ات  این است که در سخت ترین جای آن حضور داشته باشی. در مرکز فعالیت. و آن فعالیتی که آنقدر مجذوبش بودی چه بود؟ سیاست. سیاست , کم اهمیت ترین و کم ارزش ترین بخش زندگی. سیاست کف کثیفی بر روی سطح است در حالی که زندگی واقعی در اعماق جریان دارد. تحقیقات درباره ی باروری زن ها هزاران سال است که ادامه دارد. این تاریخی واقعی و معتبر است. و سر سوزنی تفاوت نمی کند که از قضا چه حکومتی قدرت را در دست داشته باشد. وقتی دستکش لاستیکی ام را دست می کنم و زهدان زنی را لمس می کنم به مراتب از تو که تقریبا زندگیت را روی علاقه به سعادت بشر گذاشته ای و باخته ای به مرکز زندگی نزدیک تر هستم.

ارشمیدس با دایره هایش , میکل آنژ با یک تکه سنگ , پاستور با لوله های آزمایش اش-این ها آدم هایی بودند که زندگی انسان را عوض کردند و تاریخ واقعی را به وجود آوردند در حالی که سیاستمداران...."

یاکوب گفت: در حالی که چی؟ من جواب این سوال را می دهم. هنر و علم عرصه های واقعی تاریخ اند در حالی که سیاست در واقع آزمایشگاه کوچکی برای انجام تجربه های زمان روی انسان ها است. انسان ها را مثل موش آزمایشگاهی از لای تله بیرون می اندازد و بعد آن ها را که مجذوب کف زدن ها و تحسین ها , و مرعوب طناب دار میر غضب شده اند , خوار شده اند و مجبورند دیگران را خوار کنند بلند می کنند و روی صحنه می برند. .......


پاسخ نامه:

به مجتبی: احسنت

به نعیم: من که به هرکی می گه عیدی بده می گم: بیا بکن! این کف دست مو نداره

به ایمان: این حافظ مشکوک می زنه ها  ای بابا همه جورشو امتحان کردیم بذار یه بارم غر بزنیم

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 1:43 |
 

ما   آزموده ایم  در این  شهر  بخت  خویش

                                   بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از  بس  که  دست  می گزم  و  آه  می کشم

                                   آتش زدم چو گل  به تن لخت لخت خویش

وقتست   کز   فراق  تو   و ز  سوز   اندرون

                                  آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود

                                  گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

کای  دل  تو  شاد  باش  که  آن  یار تندخو

                                  بسیار  تند  روی  نشیند  ز بخت  خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

                               بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش

ای   حافظ   ار   مراد  میسر   شدی  مدام

                                 جمشید  نیز   دور  نماندی   ز   تخت   خویش


اولین ۸۶ یی

آخ که مردم انقدر هی تبریک گفتن و تبریک گفتم! می شه بسه دیگه؟!

عجب بساطیه این عید و این حرفا

آسایش نمی ذارن که

سال نوی ما هم که با ... شروع شد

به نظرم تنها نکته ی خیلی مثبت عید همون عیدیشه  صبح (بعد از ظهر) که بیدار شی ببینی پاپانوئل تو جورابت بالا سرت عیدی گذاشته


پاسخ نامه:

به هیچکس: خوب بابا تو که شرکت نکردی تو جشنواره! هر چیزی لیاقت می خواد دیگه

همه ساله بخت تو پیروز باد       همه روزگار تو نوروز باد

به Jo0Je_RapPer: آجیل برای بچه ها خوب نیست.عیدی هم که ...

ولی اگر لطف کنن دوستان همون فارسی تایپ کنن کمتر چشم و چال آدم در میاد تا بخونه

به  آنتوان دوانل: حالا نمیشه تخفیف بدید؟  

مرسی

به  نعیم: سال نوی شما هم مبارک  ان شائ الله که همین طور باشه

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 23:33 |