تبليغاتX
در دست ساخت
تموم شد

شروع شد

تعطیلات هم که تموم شد!

کلی درس باید می خوندم که نخوندم

خوب شاگرد زرنگا از فردا می رن سر کلاس. فردا هم که سه شنبه است  ها چیه؟ خوب سه شنبه است یعنی از ساعت ۸ صبح کلاس هست تا ۷ شب

چه زود گذشت ها!

خوب من دیگه باید برم زود زود بخوابم....

این بلاگفا هم که باز حالش خرابه! من که نمی تونم صفحه ی خودمو باز کنم.

خوب امیدوارم که این سال جدیدی که شروع می کنیم خیلی خوب شروع کنیم و تموم کنیم


پی نوشت:

فکر می کنی که بشه؟!

کاشکی که بشه  

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 1:17 |
خدا پدر خاله زنک رو بیامرزه

خسته و تشنه نشستم. منتظر

مرد میز کناری حرف می زد. خیلی حرف می زد. تپل خان با اون چشمای آبیش و اون موهای فرفری نخ نماش که پشت سرش بسته بود  دو نفر رو به روش ساکت بودن.حرف می زد. حرف می زد. گوش می کردن...

یادم نیست چیا گفت ولی خیلی گفت.از شمسی خانم و شوهرش و همسایه شون که شب با شوهرش دعواش شده بوده و ... تو فکر خودم بودم که یه دفعه این جمله ها نظرم رو جلب کرد: "اصلا خودم براش دارو بردم و ... ولی می دونی اون کاری که کرد خیلی ناراحتم کرد. اصلا درست نبود. از حرفش خوشم نیومد. از خاله زنک بازی خیلی بدم میاد"

جالب بود! طاقت شنونده هاش رو می گم

پاشدن رفتن

آخیش آسایش

هوا خوب بود.فقط یه کم سوز داشت و آخریا دیگه ابر شد. هوای کوهستان به آدم حسابی انرژی می ده


پی نوشت:

مشق های عیدم همه موند


پاسخ نامه:

به هیچکس: زمان اون خدابیامرز رفاقتی بود چیزی بود! کی مردم اینجوری نارفیق بودن.هی روزگار بگذریم دیگه نگم بهتره...

به نعیم:

به مجتبی: از اولم می دونستم که فقط من و توییم که می فهمیم و لاغیر  

توف تو اون جانت

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 1:24 |
نه مثکه بدجور تنش می خاره

اینا می گن اونور بودن اونا می گن اینور بودن!

ولی دستشون درد نکنه

حالا این سری بر و بچه های باحالو بگو که رفتن جلوی سفارت: "جاسوس انگلیسی اعدام باید گردد"

بابا کوتاه بیا حالا بذار همون زندان گردد

از اونور حضرت والا اعلام می کنن اگر این مسئله با دیپلماسی حل نشه و ملوان ها رو تحویل ندن از راه دیگه ای وارد می شیم! حالا بیا و درستش کن! مسئله ی هسته ای کم بهانه بود...

خوب بچه پررو ها نیاید تو خلیج ما  سیستم های ثبت موقعیت اعلام می کنن که نزدیک مرز بودن اما در حریم آب های عراق... اما خوب اگر لازم باشه می شه جی پی اس رو دست کاری کرد و نشون داد که موقعیت تا سر حد نیاز جا به جا شده...

مشغول عملیات روزانه بودن که یک دفعه توسط قایق های ایران محاصره می شن

 تا شما باشید که تو عملیات روزانه حواستون به مرز باشه.حالا اینام که گیر سه پیچ...

حالا هی زهره چشم بگیرید.یه دفعه می زنن لت و پار می کنن اونوقت باید بخندیم

از اونور هم شاکی که از خانم ملوان استفاده ی تبلیغاتی شده ...

خدا به خیر کنه...

بگذریم

اون شب که شورای امنیت رای تحریم ایران رو داد داشتم اینجا  رو می خوندم اون سمت راست صفحه(ایران به روایت تصویر) عکس های به شدت جالبی از ایران داره!! Iran’s perilous path in pictures و Unseen Iran  رو حتما ببینید ممکنه یه کم زمان ببره ولی دیدنش خالی از لطف نیست!

یکی از تصویرهای به شدت جالبش تصویری هست از روز تشییع جنازه ی امام راحل...


پاسخ نامه:

به مجتبی: آفرین پسرم خودت تنهایی به این نتیجه رسیدی که نوشته ی پشت جلد بود یا کسی هم بهت کمک کرد ناقلا؟  پس برای چی از بقیه ی نوشته جداش کرده بودم بخرگوش باهوش؟(بقیه کتابایی هم که دربارشون نوشتم همین کا رو کرده بودم)

بچه جان من گفتم می تونه تلفظ های مختلفی داشته باشه اما شما می تونید برید اسم روی کتاب (ترجمه شده) رو بخونید که نوشته استیون!! وگرنه منم می تونم چند مدل مختلف اون انگلیسیش رو بخونم

به نعیم: مشکل بر می گرده به بییننده که چیزایی که نباید ببینه رو می بینه

به هیچکس: هی روزگار

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 2:52 |
فقط یه چیز می تونه تو رو از تو رخت خواب بکشه بیرون

بارون میاد شر شر

خیلی میاد خیلی.خوب برای کسی که یه جورایی آره!! خوب آره دیگه اعلام می کنه که دوستان عزیز خیلی بارون میاد و اینا متاسفانه نمی تونم همراهیتون کنم و اینا...

بعد می گیره تخت می خوابه

بعد صدای اس ام اس میاد. گوشی تو دستش لای چشم باز میشه:

-عجب هوایه خیلی خوبه.جات خالیه کثافت...

چشما بسته می شه اما اون جمله ی آخر و بالاخص کلمه ی آخر تاثیر سنگینی می ذاره.

می گذره تا ۴۵ دقیقه بعد چشم ها باز... جواب اس ام اس داده می شه: الان کجایید و ...

- هنوز به ایستگاه یک نرسیدیم.اگه میای برات صبر کنیم

بازم فکر بازم سر دوراهی....

-میام

بدو بدو . حالا تا اون موقع بارون بود و اون موقع هم قطع شده بودا

حالا برف گرفت

هن هن بدو بدو ... ایستگاه دو منتظرن

چنان جوی بود که ملت کوهنورد توهم برشون داشته بود که عجب! ایول به همت این شیردختر قهرمان

توی این برف و بوران و کولاک یکه و تنها ...

-خسته نباشی! آفرین آفرین ادامه بده....

خلاصه! وقتی هم که می رسی چه استقبال گرمی از گل سرسبد می کنن

وقتی استاد محترم به همراه دوستان زبل با گلوله در مقابل ظاهر می شن. و اعلام می کنن که به خاطر تاخیر باید در برگشت بستنی حاصل شود.

-ای بابا من فقط قرار بود به خاطر تاخیر در حضور در کلاس شیرینی بیارم که...

بستنی هم حاصل شد اما...

امروز هم روزی بود ...

به قول یکی: اگر نرفته بودم مثل روزای دیگه می شد اما حالا ...

خوب بود.تا حالا با دکی کوه نرفته بودم


خسته ام ولی اینجام. حس نوشتن نداشتم. دیشبم نداشتم و ننوشتم گفتم اینجوری  که نمی شه. باید...


یه چیزی هست که

نمی دونم چمه؟! واقعا چیه؟ نمی تونم خودمو درک کنم و واقعیت رو بفهمم! هی می گم نکنه فقط ...


پاسخ نامه:

به جوجه رپر:

به هیچکس: شگفتا...

به نعیم: بهتر بود اول می دیدی بعد دربارش می خوندی

به مجتبی: دزدی؟!!

داداش برو یه بار دیگه اسمشو بخون! استیون.(البته و صد البته که می شه تلفظ های مختلفی داشته باشه این اسم ولی برو روی جلد کتاب رو بخون)

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 2:18 |