باز سه شنبه شد!
باز سه شنبه شد. از همون اولش سوژه خنده درست میشه تا این آخر که می خوای گورتو گم کنی بری خونه
بابا این دیگه کیه؟!
یکی نیست بگه آخه ناسلامتی تو دکتری , تو فرنگ درس خوندی , چرا اینجوری توهم برت می داره؟
هفته پیش بعد از جریان خوکار گرفتنش و اون نگاهش و اجازه ای که گرفت من فکر می کردم که خوب بابا همین جوری بوده و ...
اون موقع که اصلا نگرفتم تا بعدا بقیه گفتن نه بابا توهمی در کار بوده و ...
ولی امروز صبح دیگه رسما فهمیدم مثکه بدجور توهم می زنه!
کلاس تموم شد و اومدم بیرون. تو راهرو داشتم می رفتم که یه صدایی از پشت گفت: آقای فلانی چرا امروز نیومدن؟ (تازه اونم با یه لحن خاص و یه لبخند مشکوک روی لب)
برگشتم: نمی دونم
ای بابا آخه صبح اول صبح من از کجا بدونم آقای فلانی چرا نیومدن؟ کجان؟ چی کار می کنن؟ من چی کارم اصلا؟ 
- به هر حال دو تا غیبت خوردن
- چرا دو تا؟
- خوب جلسه ی قبل هم که من نیومدم ایشون غایب محسوب می شن
- نه بابا جلسه قبل که اومده بودن
- به هر حال دیگه! من که ندیدمشون! موفق باشید
- مرسی
ولی به نظرم می خواست یه کرمی بریزه! وگرنه دکتر جی اهل این حرفا و این کارا نیست! لابد می خواست ببینه من چقدر حاضر به فداکاریم! الان میام می گم: نه تو رو به خدا براش غیبت نزن به جاش برا من بزن 
حالا چه جوری میشه یه استاد رو از توهم درآورد؟ 
از قضا هی زارت و زورت هم من و فرد مورد توهم دکتر جی با هم جلوی دکتر جی ظاهر می شیم 
می ترسم این توهم توی پایان ترم تاثیر بذاره(به خاطر حرف امروزش که غیبت و این چیزا رو گفت)
البته این تاثیر دو مدل هستش: یکی نوع بد که اگر بدونم اینجوریه باید یه فکر اساسی برای رفع ابهام از دکتر جی کرد. یکی دیگه هم نوع خوب که اگر ذره ای بدونم در نمره ی پایان ترم تاثیر مثبت داره چنان توهمی بهش بدم که تا عمر داره تو توهم و رویا به سر ببره و هیچ وقت هوس نکنه بیاد بیرون 
شده حلقه دستم کنم برم میز اول بشینم ...

بگذریم. کلی با خودم حال می کنم
از بس که این ترم شیرین عسل شدم. چنان خودشیرینی هایی می کنم که در تمام ۱۶ سال تحصیل هرگز نکرده بودم. حتی برای دکتر فری 
آماری رو که دیگه نگو 

ساعت ۶ دیگه بهش گفتیم: خسته نباشید
گفت این یه تیکه رو هم بگم بعد برید. داشت می گفت که (بر اثر حرکات تند و شدیدی که در طول و عرض و ارتفاع کلاس انجام میده) یه دفعه زارپ پاش خورد به میز...
حالا یکی از اون ته می گه: دیگه خسته شدید (یه عده دیگه هم از خواب پریدن)
اصلا به روی خودش نیاورد و چه خوب که تا چندین دقیقه اصلا ما رو نگاه نمی کرد و به کارش روی تخته ادامه می داد چون من یکی که اصلا نمی تونستم خودمو نگه دارم. 
حالا ما داشتیم بررسی می کردیم که اگر این اتفاق برای دکتر جی افتاده بود حتما اول از همه از میز عذر خواهی می کرد و بعد هم از بچه ها و حتما متذکر می شدن که هیچ قصد و غرضی در کار نبوده و به هر حال پیش میاد و نمی خواستن که وقت بچه ها گرفته بشه و اصولا فلسفه ی خوردن پا به میز رو توضیح می دادن و همچنان ازش عذرخواهی می کردن و بالاخره بعد از ۱۵-۲۰ دقیقه عذر خواهی به ادامه ی درس می پرداختن ولی این استاد بی ادب تر از اینی بود که بخواد از میز عذرخواهی کنه دیگه چه برسه به بقیه
...
پاسخ نامه:
به مجتبی: مثلا قرار بود درس بخونم اما فقط قرار بود 
به هیچکس: ها؟! 
به یادداشت های شبانه در لندن: من کلا همش خالی می بندم 
به محمد: سلام 
+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت
0:1 |