تبليغاتX
در دست ساخت
تولد

"http://i15.tinypic.com/2zrm0y0.jpg"

مزرعه ی پرورش شترمرغ. شهریور ۸۴

جوجه ی شترمرغ در حال تولد بود.

این تخم توی دستگاه بود. (مادر مصنوعی) توی سبد مخصوصش. و جوجه تازه بالای تخم رو شکسته بود و می خواست بیاد بیرون. نصفیش اومده بود بیرون...

جالبه که بدونید تخم شترمرغ دارای چند تا پوسته هستش و این تخم به شدت محکمه به طوری که اگر محکم هم پرتش کنید روی زمین نمیشکنه. وقتی هم که می خوان سوراخش کنن این کار رو با مته می کنن. حالا تصور کنید که جوجه ی کوچولو با منقارش این تخم رو سوراخ می کنه و میاد بیرون...

خوب به این عکس چه نمره ای می دید؟


پاسخ نامه:

غزال: یادت باشه شنبه برات جریان رو اجرا کنیم

به مجتبی: اون دوست مورد نظر باید بیشتر به فکر جوجوهاش باش. دیدی چه غصه ای می خوردن وقتی می گفت که اصلا قصد ازدواج نداره؟!!!

به هیچکس: تو سر تا پات

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 1:38 |
باز سه شنبه شد!

باز سه شنبه شد. از همون اولش سوژه خنده درست میشه تا این آخر که می خوای گورتو گم کنی بری خونه

بابا این دیگه کیه؟!

یکی نیست بگه آخه ناسلامتی تو دکتری , تو فرنگ درس خوندی , چرا اینجوری توهم برت می داره؟

هفته پیش بعد از جریان خوکار گرفتنش و اون نگاهش و اجازه ای که گرفت من فکر می کردم که خوب بابا همین جوری بوده  و ...

اون موقع که اصلا نگرفتم تا بعدا بقیه گفتن نه بابا توهمی در کار بوده و ...

ولی امروز صبح دیگه رسما فهمیدم مثکه بدجور توهم می زنه!

کلاس تموم شد و اومدم بیرون. تو راهرو داشتم می رفتم که یه صدایی از پشت گفت: آقای فلانی چرا امروز نیومدن؟ (تازه اونم با یه لحن خاص و یه لبخند مشکوک روی لب)

برگشتم: نمی دونم

ای بابا آخه صبح اول صبح من از کجا بدونم آقای فلانی چرا نیومدن؟ کجان؟ چی کار می کنن؟ من چی کارم اصلا؟

- به هر حال دو تا غیبت خوردن

- چرا دو تا؟

- خوب جلسه ی قبل هم که من نیومدم ایشون غایب محسوب می شن

- نه بابا جلسه قبل که اومده بودن

- به هر حال دیگه! من که ندیدمشون! موفق باشید

- مرسی

ولی به نظرم می خواست یه کرمی بریزه! وگرنه  دکتر جی اهل این حرفا و این کارا نیست! لابد می خواست ببینه من چقدر حاضر به فداکاریم! الان میام می گم: نه تو رو به خدا براش غیبت نزن به جاش برا من بزن

حالا چه جوری میشه یه استاد رو از توهم درآورد؟

از قضا هی زارت و زورت هم من و فرد مورد توهم دکتر جی با هم جلوی دکتر جی ظاهر می شیم

می ترسم این توهم توی پایان ترم تاثیر بذاره(به خاطر حرف امروزش که غیبت و این چیزا رو گفت)

البته این تاثیر دو مدل هستش: یکی نوع بد که اگر بدونم اینجوریه باید یه فکر اساسی برای رفع ابهام از دکتر جی کرد. یکی دیگه هم نوع خوب که اگر ذره ای بدونم در نمره ی پایان ترم تاثیر مثبت داره چنان توهمی بهش بدم که تا عمر داره تو توهم و رویا به سر ببره و هیچ وقت هوس نکنه بیاد بیرون

شده حلقه دستم کنم برم میز اول بشینم ...

بگذریم. کلی با خودم حال می کنم  از بس که این ترم شیرین عسل شدم. چنان خودشیرینی هایی می کنم که در تمام ۱۶ سال تحصیل هرگز نکرده بودم. حتی برای دکتر فری

آماری رو که دیگه نگو

ساعت ۶ دیگه بهش گفتیم: خسته نباشید

گفت این یه تیکه رو هم بگم بعد برید. داشت می گفت که (بر اثر حرکات تند و شدیدی که در طول و عرض و ارتفاع کلاس انجام میده) یه دفعه زارپ پاش خورد به میز...

حالا یکی از اون ته می گه: دیگه خسته شدید (یه عده دیگه هم از خواب پریدن)

اصلا به روی خودش نیاورد و چه خوب که تا چندین دقیقه اصلا ما رو نگاه نمی کرد و به کارش روی تخته ادامه می داد چون من یکی که اصلا نمی تونستم خودمو نگه دارم.

حالا ما داشتیم بررسی می کردیم که اگر این اتفاق برای دکتر جی افتاده بود حتما اول از همه از میز عذر خواهی می کرد و بعد هم از بچه ها و حتما متذکر می شدن که هیچ قصد و غرضی در کار نبوده و به هر حال پیش میاد و نمی خواستن که وقت بچه ها گرفته بشه و اصولا فلسفه ی خوردن پا به میز رو توضیح می دادن و همچنان ازش عذرخواهی می کردن و بالاخره بعد از ۱۵-۲۰ دقیقه عذر خواهی به ادامه ی درس می پرداختن ولی این استاد بی ادب تر از اینی بود که بخواد از میز عذرخواهی کنه دیگه چه برسه به بقیه

...


پاسخ نامه:

به مجتبی: مثلا قرار بود درس بخونم اما فقط قرار بود

به هیچکس: ها؟!

به یادداشت های شبانه در لندن: من کلا همش خالی می بندم

به محمد: سلام

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 0:1 |
شادی آقای همسایه

خسته و کوفته بعد از یه چرت کوچولو تو تاکسی داشتم از سر کوچه میومدم( تو خیابون شریعتی بعد از اینکه یه خانم با پسرش سوار ماشین شدن و کنارم نشستن سرم رو گذاشتم عقب صندلی و چشمامو بستم... نزدیک پل رومی از خواب پریدم با عجله پولمو درآوردم دادم به راننده گفتم بفرمایید.... آقاهه گفت هنوز نرسیدیم شما یه چرتکی بزن بازم... گفتم قربان شما نه دیگه بسه)

حالا دارم میام تو کوچه که از دور آقای همسایه رو می بینم(این آقای همسایه همون بابای دختر همسایه است همونی که  چهارشنبه سوری پشت درهای بسته  منو بردن خونشون) اونم منو می بینه و نیشش تا بناگوشش باز می شه. جلوتر که می رسم می گم: سلام. بدون هیچ مکسی می گه: سلام. من خیلی خوشحال شدم فهمیدم شما قبول شدید!

جانم؟ چی؟ کجا؟ چه اتفاقی افتاده؟

من که در حال گیج زدن هستم می گم: چی؟ چیو فهمیدید؟ کجا ؟...

-همون هوا(خودشم نمی دونست چی ولی مثکه یه چیزی شنیده بود)

من که چشمام داشت از حدقه می زد بیرون گفتم: شما از کجا فهمیدید؟

خیلی سریع گفت "فهمیدم دیگه!" و این فهمیدم دیگه رو یه جوری گفت که دقیقا به این معنی بود که: "خفه شو دیگه سوال نکن همین که می گم! فهمیدم یعنی فهمیدم و به تو هیچ ربطی نداره که از کجا فهمیدم"

گفتم بابا هنوز که معلوم نیست اصلا... ولی کوتاه نمی اومد انقدر ذوق داشت که دیگه دلم نیومد بهش بگم نه هنوز جوابش معلوم نیست. گفتم دلشو نشکنم دیگه

حالا نمی دونم اگر جواب منفی باشه به این چه جوری بگیم؟ با این ذوقی که داشت می ترسم همچین خبری رو بشنوه یا سکته کنه یا دچار افسردگی بشه

با خودم داشتم فکر می کردم که آخه این دیگه از کجا فهمیده؟ نکنه میان تو کوچه زیر پنجره فال گوش وایمستن؟!

عجب دوره زمونه ای شده ها! آسایش و امنیت نداریم...

حالا آخرشم جواب منفی از آب در میاد...


پاسخ نامه:

به یادداشت های شبانه در لندن: همونطور که قبلا عرض کردم حالا ما یه چیزی پروندیم شما ضایع نکن دیگه

به کاوه: آره متاسفانه هنوزم زندم. سال نوی شما هم مبارک

به نعیم: یک ساعت که خوبه من دو شب باهاش سر کار بودم. مدل عکس ماهواره هم هست که حالا اون بعدا ارائه خواهد شد.  وسط هواپیما نشستن خیلی حال می ده چون سرگرمی هاش زیاده می تونی کلی مشغول تماشای بال و کج و کوله شدنش باشی و ...  

آفرین جغرافیت خوبه ها

خوب اونی که دیده می شه که موتور هواپیماست ولی ۷۳۷ موتورش زیر بال قرار داره دیگه

والا عکس مال سال ۸۳ هست و من الان درست یادم نمیاد که در اون لحظه هواپیما آیا درحال دور زدن بوده یا خیر! ولی فکر کنم خودم کمی دوربین رو کج گرفتم(چون چند تا عکس زاویه کج گرفته بودم)

به غزال:

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 23:56 |
رود و ۷۳۷

اگر گفتی این کدوم رود ایرانه؟!

"http://i13.tinypic.com/49g4ho4.jpg"

این عکس هم تحت همون شرایط عکس قبل گرفته شده. مشخصاتش هم همونه

از ۱ تا ۵ بهش چند می دی؟

پ.ن: ۱ بدترین و ۵ بهترین بودا

پ.پ.ن:  هر کاری کردم این عکس رو نشد اینجا بذارم! تا حد نهایت کیفیتش رو پایین آوردم. کوچیکش کردم... هر بلایی بود سرش آوردم. دو شب ما رو علاف کرده  حالا همینجوری لینکی گذاشتم خودتون ببینید  الان این عکس کیفیتش بازم اومد پایین تر ها در نظر داشته باشید


پی نوشت:

عجب بارونی! عجب رعد و برقی! آدمو یاد شبای لندن می ندازه


پاسخ نامه:

به نعیم:سلام. ان شائ الله که همین طور بشه که می فرمایید

به صلتان: آزمایش سراند پا تو چک می کنیم

به مجتبی:

به هیچکس: بنده خدا کلی تلاش کرد که مغزمو پیدا کنه

به !: بابا بیخیال بیا صلح کنیم! اصلا من به خودکار تو چی کار دارم بالام جان؟

به مرتضی سید محمدی: بله. پیش میاد دیگه

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 1:43 |
کلینیک شماره ی یک گمرک

۷:۴۵ رفتم توی کلینیک. بعد از مقدار نه چندان اندکی علافی تشریف آوردن و آغاز به کار:

مرحله ی اول: آستین دست چپ رو زدم بالا.دستت رو مشت کن. رگمو لمس کرد و زد توش! ممممممم عجب رنگی داره!  حسابی کشیدش بیرون.حالا مشتت رو آروم باز کن. آروم سوزن رو می کشه بیرون. خونمو سه قسمت کرد و گذاشت اونجا یه چیزی داد دستم و روانه ی سمت مقابل شدم. رفتم ۵۰ سی سی پر کردم براش گذاشتم اونجا!

مرحله ی بعد: کفش و جوراب در آورده شه بخواب بزن بالا!

 پاتو نزار رو پات! چرا همه تا میان اولین کاری که می کنن اینه که پاشونو می ذارن رو هم؟

چه ژل قلقلک آوری! فینتیلک ها وصل می شه (مثل بچه تلنبه می مونن). از اونور ورق خط خطی میاد بیرون. چشمای طرف ۴ تا می شه می ره بیرون و میاد لبخند می زنه. نه ...

ورقه رو می بینم! یعنی من اینجا مرده بودم؟ چرا صافه؟

مرحله ی بعد: سلام! سلام! اسم و سن رو یادداشت کرد. دانشجویی؟ بله! یه چراغ مخصوصی بود که کرد تو گوشم! گفتم پره؟ گفت نه یه مقدار جرم داره اما اشکالی نداره قبلا انجام دادی؟ گفتم یه بار  کلاس پنجم تو مدرسه...

- پس ۱۰-۱۲ سالی هست که ازش خبر نداری ممکنه تغییر کرده باشه

رفتم تو اون اتاقکه گوشی رو گذاشتم تو گوشم. و فینتیلش رو گرفتم دستم.

روبه رو رو نگاه کن

چشم

سوت. زینگ دینگ ... یه جاهایی دیدم صدایی شنیده نمی شه گفتم کار از محکم کاری عیب نمی کنه بذار فشار بدم. دوبار یلخی زدم خودم خندم گرفت(احتمالا تقلبم رو فهمید)

مرحله ی بعد:نشستم روی صندلی! بست دور سرم و سفتش کرد! شروع کرد به گیره زدن(شیوه ی نوین آرایش مو  گل سر های جدید به بازار آمد) بعد زیرشون از همون ژل ها زد! جلو رو نگاه کن! خودش هم چشمش به مانیتور

پلک نزن. چشم.چشمامو نگه داشته بودم ولی یه دفعه پلک زد

پلک نزن!

یعنی یه پلک من اینقدر تو اون خط خطیا واضح معلوم می شد؟!

حالا چشماتو ببند

حالا باز کن چند تا نفس عمیق و تند بکش

حالا نفس های آروم چشماتو ببند...

حدود ساعت ۱۱ بود که این سری تموم شد.

برای مراحل بعدی که اولی شامل دو مرحله هست باید وقت گرفت و رفت اونجا! دومی هم که شامل سه مرحله است باید دوباره وقت گرفت و اومد اینجا و ...

 

آخیش ۳ ساعت و نیم تخت خوابیدم.خیلی وقت بود بعد از ظهر نخوابیده بودم. حال داد

پ.ن: دعا کنید جواب ها مثبت باشه نه یعنی منفی باشه. نه نه اصلا نمی خواد دعا کنید چون بعضی هاش باید مثبت باشه بعضی منفی یه وفت دیدی دعاها قروقاط شد HIV م مثبت دراومد


پی نوشت:

خیلی بده وقتی که دوستات بهت می گن که از دستت ناراحت می شن!

با اینکه خودت خیلی دلت می خواسته ولی خوب نشده دیگه. کاش حداقل اونا دیگه نمی گفتن که از دستت شاکی می شن و ...


پاسخ نامه:

به هیچکس: چه حال کردم با این شعری که نوشته بودی

به نعیم: گفتی زحل یادم افتاد که توی عکس هفته ازش عکس بذارم(اما در هفته های خیلی آینده) امشب هم می خواستم بذارم اما نمی شه دیگه

به مرتضی سید محمدی: خواب؟!

به مجتبی: شما بهتر می شناسیش

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 1:23 |
هاله ی ...

همش توی یه هاله قرار داره. هاله ای از ابهام , رویا , تردید , اضطراب , مبارزه , نگرانی و نگرانی و نگرانی ...

یه هاله ای که چندین لایه داره. توی هر مرحله باید یکی از لایه ها برداشته بشه تا بهش برسی. هربار هاله نازک تر می شه می تونی بهتر توشو ببینی ...

هر مرحله رو رد کنی یه نفس می کشی و می ری بعدی ولی کی می دونه آیا از بعدی می تونی بگذری یا نه!

یعنی می شه یه روز از توی این هاله بیاد بیرون؟


پاسخ نامه:

به نعیم: خودمم از این پستم خوشم اومد  راستش فرصت فیلم دیدن دست نمی ده. آخه دلم می خواد که با فراغ بال کامل فیلم ببینم که احتمالا تا تابستون به این آسونیا این فرصت دست نخواهد داد

به مجتبی:

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 23:42 |
آه که چه زود دیر می شود

سه شنبه ها که روز هایی است برای خودش! اما این سه شنبه روزی بود!

بعد از دانشگاه که از صبح سحر سر کلاس بودی و تو حیاط بودی و چایی خوردی و خرما شکلاتی خوردی و باز سر کلاس بودی و تو حیاط بودی و هیچی نخوردی و بعد نون و ماست و دوغ خوردی و بعد خیلی خوابت میومد (شدید) و وسط حیاط تمرین حل کردی(اونم چه تمرین هایی.... تمرین های پیش دبستانی اونم مدرسه ی استثنایی ها) و بعد تمرینات رو بقیه کپی کردن و تازه ورقت هم پاره شده(کردن) و باید برگه ی پاره به استاد تحویل بدی و دوباره سر کلاس بری و تا می ری سر کلاس چشمت به یه چیزی می افته خودت واسه خودت می ترکی از خنده پامی شی میای بیرون دوباره می ری سر کلاس این دفعه به بغل دستی هات هم می گی و هر هر می خندید بعد سعی می کنی درس گوش کنی اما چشمات بسته می شه از اونجایی که ردیف اول هم نشستی(با اعتماد به نفس هرچه تمام تر) خودت رو یه جورایی سرگرم می کنی اعم از نقاشی , وول خوردن , جوک گفتن , بازی کردن , بعد فکر می کنی اگر ردیف اول ننشسته بودی راحت تر می تونستی کاریکاتور استاد رو بکشی ولی حالا مجبوری هی دستت رو بذاری روی برگه چون استاد هی میاد اینور هی می ره اونور و حالا از اون ته یه دفعه مجید سوالی رو مطرح می کنه و تو با کش و قوس فراوان(خوب خسته شدم) برمی گردی عقب! پشت سرت کمیل تعالی نشسته... حتما با خودش داره می گه: استغفرالله ربی و اعتوبو الیه... (ساعت بعد دیگه پشت سرت ننشسته)...و ادامه ی کلاس هست و ...

و اما بعد از کلاس پایانی بدو بدو بدو ...

می ریم خرید(خرید عروسی نه ها)  و ما پیروز می شیم! بعد از یک گفتمان خارج از مغازه به داخل رفته و بالاخره همونی می شه که می خواستیم و بقیه ی کارها...


پی نوشت:

سه نکته ی به یاد ماندنی از امروز

۱-صبح:دقایق پایانی کلاس ریاضی-فیزیک۲ : دکتر جعفری و تقاضای خودکار و نگاه معنادار به بغل دستی ... 

۲-بعد از ظهر: کلاس آماری: کرکر خنده از هر نظر... خواب... و آه که چه زود دیر می شود

۳-شب: تهیه ی سورپرایز از داروخانه....


پاسخ نامه:

به شتری به نام بلاتریکس: تبریک می گم  یه کم رفت و آمدت رو به انجمن بیشتر کن

به نعیم: ای بابا خدا بد نده...

من خودم محتاج دو قران پولم سراغ داشتی ما رو بی خبر نذار...

به مجتبی:  کارد شدیدی هم بخوره!

به هیچکس: من پایه هستم! صندوق بزنیم بیایید پول بریزید من براتون نگه می دارم

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 0:34 |