حس و حال آپ کردنم نمیاد!
یه جورایی دارم می ترسم
بوی افتادن به مشامم می رسه
بلورشناسی رسما تو باغش نیستم. نیستما! یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی....
اصلا نمی دونم اینایی که سر کلاس می گه و اون چیزایی که پای تخته می کشه یعنی چه؟!...
حالا این هیچی! اوایل اوضاع ریاضی-فیزیک خوب بود الان روز به روز داره بی ریخت تر می شه. اینم بو می ده...حتی آماری هم بو می ده! اونم خیلی زیاد!
من نمی خوام بیافتم 
حس رفتن سر کلاس نبود! اصلا و ابدا
از دیشبم می دونستم که فردا صبح دانشگاه برو نیستم. پس صبح که صدای زنگش دراومد بدون اینکه خیلی با خودم کلنجار برم خاموشش کردم و با خیال راحت خوابیدم
ریاضی-فیزیک و الکترونیک پیچیده شد. اما دیگه بعد از سه هفته باید سر آماری می رفتم ولی نامرد حضور غیاب هم نکرد. با چه مشقتی چشمامو باز نگه داشته بودم... چشمام بسته شده بود یه دفعه باز شد دیدم اونجا بالای تخته نوشته شده P=3/2NKT بعد اونورتراش هم چیزای دیگه. گفتم این p که فشاره!! اندازه حرکت نیست! دوباره چشمام بسته شد.... تا اینکه چند لحظه بعد خود جناب دکتر(آینده) اصلاح فرمودند.یه چیزایی می شنیدم....
راستی می خواستم بگم که واقعا ما استعدادهای بالقوه ای داریم ها! که باید ازشون بهره برداری بشه. و به همه شناسونده بشه! این همه دانشجوهای دیگه که هیچی هم از هنر سرشون نمی شه زارت و زورت واسه ما کنسرت و کوفت و زهر مار می ذارن هی می گن ال و بل...
اونوقت استعدادهای ما اینجوری ناشکوفا مونده
امروز کشف کردم که چقدر در زمینه ی تئاتر بداهه استعداد داریم 
اجرای دو تا نمایش وسط حیاط دانشگاه اونم تو مدت زمان کوتاه ۲۰ دقیقه ای بین کلاس کار هرکسی نیست 
اسم نمایشنامه ی اول چی بود؟ مممم نمی دونم ولی نمایشنامه ی دومی باید اسمش یه چیزی تو مایه های "پسر چوپون و دختر مو پریشون" باشه
البته بنده به شخصه از نمایشنامه ی اول بیشتر لذت بردم. به عنوان بازیگر نقش اول خیلی خوب تونسته بودم برم تو نقشم و یه بازی زیر پوستی خوبی رو ارائه بدم
و خیلی خوب حس گرفته بودم. فکر می کنم که سکانس شکنجه ی سعید در جهنم یکی از بهترین بازی هام باشه چون با حسی که گرفته بودم خیلی لذت بخش بود 
خوب من دیگه وقت ندارم. چند تا خبرنگار خارجی دم در منتظرن تا باهام مصاحبه کنن! بیچاره ها از ۲ ماه پیش وقت گرفته بودم دیگه خدارو خوش نمیاد ناامیدشون کنم بگم باهاشون مصاحبه نمی کنم 
باشه باشه شلوغش نکنید به همتون امضا می دم 
پی نوشت:
تازه یه استعداد دیگم هم سر کلاس آماری کشف شد و اونم بداهه سرایی هست(البته این بداهه سرایی مدت هاست که کشف شده منتها این بار بداهه سرایی مودبانه بود)
با اینکه نیومدی با هم بخوریم پلو ولی اگه خواستی تو وبلاگم برو

پاسخ نامه:
به نعیم: بعد از عکس گرفتن که کاری انجام نشده! گفتم که طلایی کردن کاج با چراغ قوه بوده در طول مدت عکس گرفتن(که حدودا ۸-۹ ثانیه ای بود اگر اشتباه نکنم) 
به پویان: حسودی نکن حسودی نکن! پسره ی حسود
حقیقته محضه
ما اینیم دیگه. بده آدم یه دوستی داشته باشه با اعتماد به نفس بالا؟
همین من مایه ی افتخار و سربلندی تو هستم 
به مجتبی: ما نه تیک بخوریم نه بچسبون شما که دیگه بهتر می دونید برادر جان
نظر لطفتونه چشماتون قشنگ می بینه و ازین *** 
+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
22:58 |