تبليغاتX
در دست ساخت
این دو سه روزه...

سابقه نداشت که بی خبر چند روز پشت سر هم آپ نکنم. خوب حالا دیگه سابقه داره

گرفتاری و دربه دری زندگی فرصت نمی ذاره که  یه عالمه حرف واسه گفتن هست. یه عالمه ش هم نمی شه گفت یعنی گفتنی نیست نه اینکه نخوام بگم ها نمی دونم شاید بلد نیستم! ولی یه جوراییه حسش می کنم و خودم می دونم چیه ...

شاید تاثیر همین بود که امروز انقدر بی حوصله و ناشاد بودم. آخه می دونی بعضی چیزا واقعا روح آدمو غمگین می کنه...

حالا از این بگذریم. اونو بگو!!! همون که می گفتم هنوزم به نظر من آدم خوبیه .... ایییییییییییی یه چیزایی می گن  خدا از سر تقصیرات هممون بگذره  من که نمی دونم یعنی ندیدم ولی اگر واقعیت داشته باشه  اصلا چندشم می شه ازش دیگه...

حالا به من چه اصلا

چهارشنبه وقتی فهمیدیم که کلاس فیزیولوژی روز جمعه تشکیل نمی شه کلی خوشحال شدیم ها! گفتم ایول خوب با خیال راحت می شینم آماری می خونیم.... اما چندی نگذشته بود که ماجرایی بس وسوسه انگیز مطرح شد که نمی شد از این وسوسه به این راحتی ها گذشت

ـ ببینم شماها اصلا تا حالا سینگل انجیل(single engine) سوار شدید؟

همه اینجوری---->  نچ

ـ خوب یه بار امتحان کنید شاید اصلا خوشتون نیومد...

من: فقط سینگلش رو سوار نشدیم بقیه ش رو که خوشمون اومده

ـ خوب پس من هماهنگ می کنم جمعه بریم فلان جا ....

اوه مای شت

جمعه هه هم که کلهم پرید....

صبح ساعت۱۰ دقیقه به ۷ زیر پل سید خندان قرار داشتیم. راس ساعت اونجا بودیم اما آقا معلم دیرتر اومد (این نشون می ده که من چقدر آن تایم می تونم باشم خیر سرم)

۸ و اندی بود که در محل مورد نظر بودیم

تا بعد از ظهر همه یکی ۱۵ الی ۲۰ دقیقه با حسن پریدن  بسیار تا بسیار متذکر شدیم که حسن g- نده خطرناکه حسن  حالا بماند که نوبت ما که بود توربالانس که به شدت زیاد شده بود هیچ بعد هم به علت ترافیک کمی اکستند کردیم و بیشتر طول کشید و چه ها که نگفتن...  

روز خوبی بود...

 

شنبه کلاس فیزیولوژی تشکیل شد

شنبه شب دیگه نمی شد باز بپیچونم!  رفتم...

بازم جالب بودا.... خیلی هم جالب...

پ.ن: خدا رحم کنه آماری رو ....


پاسخ نامه:

به پویان: ها! من نفهمیدم من سوسکم یا پاپیون؟ پا پاپیون بزنم؟ یا هردوش؟ یا خیلی بی مزه ای چه ربطی داشت اصلا؟

به نعیم: اونی که می گید سمت راست تصویره یه نیمکته چشم فرصتی شد درباره جبار هم می نویسم

به هیچکس: چشم. تو که عکس اصلی رو دیدی که؟!

به حسین طاهری: مرسی

به مجتبی: ها ها و کوفت  من که هستم تو نیستی ان آقا

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:57 |
شکارچی در میان درخت ها

۷/۶/۸۲  منطقه ی آیین ورزان دماوند

عکس رد ستاره ای

صورت فلکی جبار

نوردهی: ۱۵ دقیقه

فقط نور پس زمینه که از دور دورا (شاید از ته شهر) می زد عکس رو خیلی روشن کرده البته یه کمی هم خودم با چراغ قوه فضا و درختا رو نور دادم

 


پاسخ نامه:

به نعیم: سلام. مممم فکر کنم در حال حاضر توی 3 تا

به مجتبی: نه بعید می دونم بدونه!

کدوم جهت اونوقت؟

به هیچکس: مگر اینکه خودت بگی

به پویان: تو برو نگران خودت باش اینجوری بخوای پیش بری تمام زندگیت رو باید تو نگرانی بگذرونی ها  

به دعای گربه سیاهه بارون نمیاد

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:15 |
۱و۲و۳و۴

۱-می دونی؟هیچ خبری لذت بخش تر از خبر نیومدن استاد سر کلاس یا کنسل شدن کلاس نیست

البته که من امروز سر آماری نمی رفتم ولی صبح اول صبح با گرفتن خبر "امروز آماری تشکیل نمی شه" کلی فضا رفتیم

۲-باید تو این آخر هفته ای آماری رو بخونم! نمی ذارن که! عجبا! روز جمعه هم نمی ذارن بشینیم تو خونمون! ساعت ۹ صبح جمعه کلاس "فیزیولوژی" اونم تا ساعت ۲ بعد از ظهر  بابا حالا نمی شه جمعه رو بیخیال شید؟! من فقط همین نصفی از پنج شنبه و جمعه رو داشتم تا خودمو برای میان ترم آماده کنم

۳- وقتی تلفنت زنگ می زنه

بهش نگاه می کنی.باورت نمی شه که چشمات داره اون اسمی که رو گوشی افتاده می بینه....

یعنی خودش هم می دونه که با یه همچین کاری(یا شاید حتی کمتر از این هم) توی دل یه کسی رو اینجوری می کنه ---->  ؟

نه نمی دونه! نبایدم بدونه...

۴-امروز باز گفتم با تمام اون حرفا هنوزم به نظر من بچه ی خوبیه! یعنی نمی دونم من که بدی ندیدم...


پاسخ نامه:

به مجتبی: بالام جان اون کلاسی که من می گم نرفتم یعنی نرفتم منظورم کلاسه نه دانشگاه(نه کلاس دانشگاه)  افتاد الان؟!

وا! کجاش بی ادبی بود؟ چرا بهتون می زنی مرد؟

به نعیم: شاید!!!!  ولی بعضی ها! حالا این بعضی ها رو چه جوری می شه تشخیص داد؟

به پویان: آخی نازی نازی  الان خیلی خوشحالی پسرم؟! ما از شادی شما کودکان بسی خرسندیم  به آریو سلام برسون

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:31 |
تحلیل شخصیتی روانی یا غیبت کنون

زرتی می چسبونن! یعنی چی؟ معنی نداره! گفتم یه وقت توهم کسی رو برنداره لطفا

چه تند تند هم آمار می گیره. این سومین باری بود که این سوال رو ازم پرسیده بودا !!! فرصت نشد یه سخنرانی مفصل در این زمینه بکنم ولی دلم می خواست این کار رو بکنم ها...

....

وقتی میای خونه تلفن رو برمی داری زینگ زینگ  حالا غیبت نکن کی بکن(غیبت) اصلا موقع خداحافظی هم به عشق اینکه رسیدی زنگ بزن غیبت کنیم از هم جدا می شین

نفر اول: اون که کلا خیلی فکر می کنه از بقیه بهتره , بیشتر می فهمه , هیچکی هیچی حالیش نیست...

نباید زیاد تحویلش گرفت

من می گفتم بچه ی خوبی به نظر میاد حالا جدا از اون جمله ای که دربارش شنیدم ولی بقیه هم گفتن حالا خواهی شناخت که ...***...

خلاصه که اصلا خاکی نیست. (و ادامه دارد)

حالا نفر بعد: اون هم که با اینکه آره ولی آره

نفر بعد: اونم که اسکله ولی می خندیم از دستش

نفر بعد: اونم اینجوری. خوب برای اون که اشکالی نداره. بچه ی خوبیه نسبتا

ادامه ی غیبت ها موکول میشه به روز بعد...

تا برنامه ی بعد خدانگهدار 


پی نوشت:

امتحان سیالات داده شد.

خسته ام. حس آپ کردن در من رو به کاهش است


پاسخ نامه:

به نعیم: اتفاقا خودم هم به این فکر بودم که چند روز به اون روزی که این جمله ها رو باید بنویسم باقی مونده  فکر کنم هنوز نزدیک یک ماهی فرصت باشه

به پویان: بابام کامنت خواهش می کنم تشکر نداشت حرفی بود که باید بهت می زدم اونجا نوشتم دیگه

به مجتبی: ما خیلی خیلی خوبیم  من هیچم دروغ نگفتم اگر منظورت اون جمله ی آخریه که تو پست قبلیم نوشتم عین حقیقت بود! من گفتم کلاس نمی رم نگفتم دانشگاه نمی رم که. بیشتر دقت کن پسرم

به مرتضی سید محمدی: ولی بعضی ها اصلا حرف نمی زنن. تو عمل به آدم ثابت می کنن که خوش ذاتن

به هیچکس: چاق و زشت و خرفت  بگو بازم بگو خودتو خالی کن  من انقدر بدجنس و بدذاتم که همه ی حرفاتو قبول دارم.البته حقیقت یه کم تلخه

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:59 |
جانماز آب بکش؟!

به تجربه ثابت شده که آدمایی که سعی می کنن خیلی خوب باشن و خوب جلوه کنن از همه پدرسوخته ترن. به قول معروف همون جانماز آب بکش هستن

اما اونی که همینجوری راحت خودشو نشون می ده گرچه ممکنه به نظر زیاد کار درست نیاد اما مطمئنا از اونی که خیلی محترم به نظر میاد خوش ذات تره. دقت کن خوش ذات! خیلی بهتر از بقیه چیزاست. منظورم ذات خوبه.

حالا از این حرفا گذشته یه نفر رو من می گم آدم خوبیه.به نظر اینجوری میاد خوب

حالا یه بار قبلا در وصفش یه عبارت دو کلمه ای شنیدم  یکی خواست تعریفش کنه گفت: فلانی *** و *** ئه  فرداش که نگاش می کردم و یاد اون حرف می افتادم قوه ی تجسمم به کار می افتاد و ... اوه نه بابا بهش نمیاد

حالا امروزم در تایید همون حرف از کس دیگه ای حرفای دیگه ای دربارش شنیدم. کلا گفتن خیلی اینجوری

آره بابا

دلم می خواد یه جوری سر به سرش بذارم  حال می ده

درک این تیپ آدما برام سخته! آخه که چی؟ اصلا نمی تونم بفهمم چرا؟ چه جوری می تونن اینجوری از خودشون یا زندگیشون لذت ببرن؟ مگه می شه آدم به غیر از واقعیت خودش باشه و بتونه راحت باشه؟!

بابا بیخیال

ولی اینجور آدما رو خیلی حال می ده.... آره

دوشنبه امتحان سیالات دارم  فردا باید درس بخونم بنابراین نباید کلاس برم  


پی نوشت:

هوا بس ناجوانمردانه گرم است


پاسخ نامه:

به نعیم: خدا پولشو بده ماهم دیجیتال بگیریم  مرسی که یادتون نرفته به عکس ها نمره بدید

به هیچکس: خفه شدم از بس حال کردم

به آرش: بله خیلی وقته که فیلتر شده خبر داشتم اما حس تغییر نیست

به شتری به نام بلاتریکس: به به سلام در اینجا همواره به روی شما شتر عزیز باز است خوش اومدی  ما هم بدی نیستیم می گذره روزگار. شما خوبید؟

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:20 |