آماری و فرانک اشتاین
دریغ از اینکه حتی یکی از امتحان هام رو خوب بدم.حتی یکی 
حداقل یه ریزه فقط یه ریزه دلم خوش بشه که این یکی رو دیگه افتضاح ندادم...
سیالات رو اصلا فکرشم نمی کردم انقدر افتضاح بشه! ریاضی فیزیک و آماری رو هم که نرسیدم کامل و درست بخونم اما الکترونیک رو می دونستم که می تونم نمره ی خوب بگیرم... خوب اینم از الکترونیک امروز...چقدر مزخرف بود این امتحان... هیچ شباهتی به چیزایی که می تونست واقعا مسئله و سوال باشه نداشت جون تو...
ولی خوب این چند روزه دانشگاه جدا از امتحانات وگند زدن هام خیلی خنده بود 
از اونور کلاس فیزیولوژی هم که تموم شد الان کلاس ایرودینامیک شروع شده.فعلا فقط یک جلسه...
یکشنبه گفته بودم که زود می رم خونه. کلاس هم نمی رم و می شینم حسابی درس می خونم!
بعد امتحان ریاضی-فیزیک که گندی زده شد و رفت فهمیدم که الکترونیک اون روز تشکیل نمی شه! خوب اگر آدم حسابی بودم حتما از فرصت استفاده کرده سریعا خودمو به منزل می رسوندم و خر رو استاد می کردم اما اما و صد اما ....
یکشنبه کتک ها خوردیم و کتک ها زدیم ...
گفتم خوب ساعت ۱ دیگه می رم خونه...
خوب ساعت ۱ شد... حالا ساعت ۱:۳۰ گذشته بود دیگه آماده ی رفتن بودم و شدیدا اعلام می کردم که من دیگه دارم می رم(طبق معمول و همچنان نمی رفتم) آخه یکی هم رفته بود تو کار دپ و این حرفا هرچی روانشناسی به خرج دادم خر نشد حرفشو نزد. واقعا که ....
در همین اثنا یک انسان نما(همون شتر حقیقی) نهایت لطف رو در حق بنده ادا نموده و من هم از اونجایی که آدم عقده ای هستم تا انتقام خونین(آبین) خودمو نمی گرفتم خیالم راحت نمی شد و بدین سان بود که مجبور شدم تا ساعت ۲:۳۰ جهت خشک شدن و آمادگی برای عزیمت به منزل در زیر آفتاب سوزان صبر پیشه کنم... ولی تو راه برگشت وقتی از پنجره باد می زد به صورتم کلی حال می داد ها(کولر سر خود بود)
امروز روزی بود ها
بازم سه شنبه بود ها
بازم تئاتر بداهه.... بازم ....
ولی این دفعه فوق العاده بود. بازیگر ها چنان تو حس رفته بودن که تشخیص بازی و حقیقت ناممکن می نمود.
این بار حتی در ژانر وحشت هم موفقیت آفریدیم. بنده از همین تریبون به این هنرمندان عزیز(اعم از خودم و بازیگر دیگر) دست مریزاد و خسته نباشید می گم 

ما اگر دانشجوهای رشته هنر بودیم حتما یه چیزی می شدیم ها! شک نکنید 
خلاصه شرطی هم بسته شد و به پیروزی دکتر هانی بال منجر شد.
هر لحظه صحنه ی عبور دکتر هانی بال از کنار پنجره ی کلاس رو تصور می کردم نمی تونستم خندم رو کنترل کنم(نه تنها من بلکه دوستان نیز.... خنده ی من تموم می شد مال بغل دستی شروع می شد... بی تابانه انتظارش را می کشیدیم) تا اینکه بالاخره زمان عبورش رسید. لحظه ی موعود رسید....
و چیزی فراتر از تصور .... دکتر با روپوش سفید کل کثیف و خون آلود با اون موهای ...و با یک کلاه دست ساز روزنامه ای همه مان را غافلگیر کرد...
کپی برابر اصل فرانک اشتاین بود
باورت نمی شه!
او با ابهتی هرچه تمام تر با حالتی هرچه رعب انگیز تر از کنار پنجره گذر کرد.... نمی دونستیم جیغ بزنیم یا جلوی قاه قاه مون رو بگیریم. ولی متاسفانه استاد داشت روی تخته می نوشت و صحنه رعب انگیز رو ندید! طی درخواست ها گذر دوباره ی دکتر این بار در جهت مخالف و رو به استاد امکان پذیر می نمود.
قبل از آن هم دکتر همچنان در تلاش بود و از پنجره ی بالای در وحشت را در سراسر دل ها مستولی می کرد(خیلی باحال بود حتی بعدش هم به پنجره ی بالای در نگاه می کردم می ترکیدم از خنده)
و این بار گذر دوباره دکتر از مقابل استاد گرامی که رو به ما مشغول توضیح و تفسیر بود....
گفتم: واییییییی 



من که دیگه نمی فهمیدم چی داره می گذره...
فقط می دیدم که استاد انگار نه انگار ... اصلا به روی خودش نیاورد ولی در عرض کمتر از دو دقیقه کلاس تعطیل شد یعنی در واقع زنگ تفریح داد که بریم استراحت کنیم تا سانس دوم کلاس...

پ.ن:متاسفانه تا این لحظه تصاویر این موجود منحصر به فرد به دستم نرسیده ولی در اولین فرصت تصاویری ارائه خواهم داد. البته خدمتتون عرض کنم که به علت خشونت و ترسناکی مفرط تصاویر , دیدن آن ها به افراد زیر ۱۸ سال و افرادی که ناراحتی یا ضعف قلبی دارند توصیه نمی شود
پ.پ.ن:دمت گرم فرانک اشتاین. حالا کی بریم ناهار؟!
پی نوشت:
این چند روز به علت زیغ(ذیغ/زیق/ذیق و ...) وقت و جنازه بودن هنگام رجوع به منزل توانایی کانکت شدن موجود نبود. فلذا اینجا هم آپ نشد
پ.ن: امشب خطر از بیخ گوش رد شد. داشتیم سکته می کردیما....
یه لحظه گفتم این به کی داره می گه: خوبید شما؟!!!(دستشم انداخته پشت راننده ... بعد می گه اصلا ندید کین....)
که دیدم گفت بزن بغل و به راننده گفت خودت چند دقیقه بیا پایین...

پاسخ نامه:
به هیچکس: ها من اینجام 
به مجتبی: تصحیح شد
نه تو رو به خدا قسم رحم کن 
به Mat: سلام و مرسی
به غزال: آره اینا رو باید از همون وقتی می فهمیدیم که هر سال بهار این کارا انجام می شد یا اصلا یادمون بیاد که زمان هاشمی صدها برابر بدتر از این ها انجام می شد
که مبارزه با بدحجابی توش گم بود...
به نعیم: منم همچنان باورهای پارسالم پابر جاست
و با شما هم همراهم 
به پویان: گویا سوئ تفاهم شده برادر محترم
به به اسمم چی کار داری؟! : بنده از شما پوزش می طلبم. عفو بفرمایید
+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت
2:43 |