تبليغاتX
در دست ساخت
بیشتر از دیروز کمتر از فردا

گاهی فکر می کنم که یه جورایی خودم به خودم تلقین کردم(و می کنم)

شاید اگر یه روزی اون جوری هم که باید بشه اونوقت تازه بفهمم که همش از سر لجبازی بوده!! لجبازی با خودم؟ یا شاید کلی علت های دیگه پشت سرش خوابیده باشه....

حالا بیخیال

عکس فرانک اشتاین رو برو

 


پی نوشت:

من واقعا امروز دوستانم رو شناختم.وقتی که روی زمین نشستی و مشغول جمع آوری گوشی پکیده شدت هستی ... اول اولی پا میشه می ره... بعد دومی سریع از روی زمین بلند می شه وایمیسته...

بعد تو که تو حال خودتی یه دفعه دلت می خواد بزنی زیر آواز و همین کار رو هم می کنی.... در همین حین دومی می گه:خوب ملیکا حالا پاشو بعدا گوشیتو درست می کنیم...

اما تو همچنان به کارت ادامه می دی و می خونی: "گل من توی این دنیای به این بی رحمیییییییییییییییییی"(نه اینکه زمزمه کنی بلکه صدا رو هم ول می دی وسط حیاط) هنوز حتی به میانه ی مصرع دوم نرسیدی در حالی که داری می خونی: "قربونت برمممممم" سرتو برمی گردونی.....

آقای حراست با سه تا آقای کت شلواری پشت سرت

چشمات از حدقه می زنه بیرون

لال شدی

میان رد می شن. یکی از اینورت یکی از اونورت و خلاصه رد می شن دیگه....

ولی تو همچنان مبهوت همونجا سر جات روی زمین نشستی(خشکیدی)

مااااااااااااااا

خلاصه دوستان لطف می کنن و از زمین جمعت می کنن

پ.پ.ن: نه فعلا که اخراج نشدم


به پویان: نه من خودم می خواستم خر کنم

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 0:25 |
بیا که دلم پیش قلب تو گیره

وای که چقد تو رو دوست دارم و می میرم واسه تو

تو همیشه تو قلبمی

می میرم واسه چشمای قشنگت

بگو بگو بگو  بگو دوسم داری

دیگه نگو نمیای که می میرم

وقتی که نیستی بهونه می گیرم

بازی نکن با دلم که می میره

بیا که دلم پیش قلب تو گیره

نکنه که دیوونه شی به عشق من شک کنی

نکنه بی وفا بشی بخوای منو دک کنی

نکنه که می خوای بری بازم می خوای بد بشی

شاید واست عادی شدم می خوای ازم رد بشی

تو رو خدا وقتی میام نگو دیگه دیره

نگو که دلت یه جای دیگه ای اسیره

نگو نمی شناسی تو دیگه رنگ صدامو

نگو نمی فهمی دیگه معنی حرفامو

....

ها چیه؟ همینی که هست! جک و جوادم خودتی! سر تا پاته


پی نوشت:

می خواستم امشب عکس فرانک اشتاین رو بذارم. اما ترجیح دادم این شعر رو بنویسم. چون خیلی تو جو بودم


پاسخ نامه:

به هیچکس: همینی که هست  برچی هم مخصوص خودته

به مجتبی: آهان من که می دونم کیا گفتن که  ماهی؟ کوسه؟ نهنگ؟ نه نه نه پری دریایی  (اعتماد به نفسو داشته باش)

به Mat: اینم همچین نمره ی ۱۹ غیر قابل دریافتی نبود. نمره ی تربیت بدنی

به محدثه: منور فرمودید کامنت در کردید قربان  آخه فکر نمی کردم تو این فرقا رو هم گرفته باشی

به نعیم: اوه اوه یاد پارسال من به خیر  حالا خوبه شما از الان می دونید و مثل من بدبخت روز امتحان با اون صحنه مواجه نمی شید

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 23:37 |
به گل فکر کن

مثکه دیگه مثل قبل نیستم(در زمینه ی آپ کردن)

نمی دونم چرا حس نوشتنم نمی یاد....

گاهی انقدر حرف هست که دلت می خواد فقط ساکت باشی و همه چی رو تو خودت نگه داری

این روزا پر از خستگی و درگیری ذهنی و جسمی هستم. پر از اغتشاشات فکری , پر از اضطراب و دلهره....

انواع و اقسام , کوچیک و بزرگ...

نمی دونم اون داره چه جوری تاثیرش رو می ذاره ولی به قول اون شاعر که شعراش رو توی وبلاگ دوستان می خونیم به خودم دارم می گم:

 به گل فکر کن

به پهنای یک آسمان گل

....


پی نوشت:

تا حالا یک واحدم نمره ش معلوم شد (یه درس پاس شد به حول و قوه ی الهی)

یه عرض کشوری کرال سینه , نمره ی ۱۹ داد

می گه پاهات تقارن نداشتن. یکیش قویتره....


پاسخ نامه:

مجتبی: مثلا کیا بودن که گفتن کلاه کاغدیه بهش میومده؟! من می خواستم جیغ بزنم اما زبونم بند اومده بود  

او کی. بشینیم بخونیم

چه گه خوریا...

به هیچکس: همینی که هست دادش نارحتی برو کنار بذار باد بیاد. تو اصلا چی از هنر می فهمی آخه؟ اونی که باید بفهمه می فهمه. بی خودی که نخل طلایی نمی دن که

به غزال: موقع انتخابات خاتمی ای وجود نداشت.(گرچه اونم باز جای بحث داره ولی به قول خودت این بحثا به جایی نمی رسه)

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 0:6 |
آماری و فرانک اشتاین

دریغ از اینکه حتی یکی از امتحان هام رو خوب بدم.حتی یکی

حداقل یه ریزه فقط یه ریزه دلم خوش بشه که این یکی رو دیگه افتضاح ندادم...

سیالات رو اصلا فکرشم نمی کردم انقدر افتضاح بشه! ریاضی فیزیک و آماری رو هم که نرسیدم کامل و درست بخونم اما الکترونیک رو می دونستم که می تونم نمره ی خوب بگیرم... خوب اینم از الکترونیک امروز...چقدر مزخرف بود این امتحان... هیچ شباهتی به چیزایی که می تونست واقعا مسئله و سوال باشه نداشت جون تو...

ولی خوب این چند روزه دانشگاه جدا از امتحانات وگند زدن هام خیلی خنده بود

از اونور کلاس فیزیولوژی هم که تموم شد الان کلاس ایرودینامیک شروع شده.فعلا فقط یک جلسه...

 

یکشنبه گفته بودم که زود می رم خونه. کلاس هم نمی رم و می شینم حسابی درس می خونم!

بعد امتحان ریاضی-فیزیک که گندی زده شد و رفت فهمیدم که الکترونیک اون روز تشکیل نمی شه! خوب اگر آدم حسابی بودم حتما از فرصت استفاده کرده سریعا خودمو به منزل می رسوندم و خر رو استاد می کردم اما اما و صد اما ....

یکشنبه کتک ها خوردیم و کتک ها زدیم ...

گفتم خوب ساعت ۱ دیگه می رم خونه...

خوب ساعت ۱ شد... حالا ساعت ۱:۳۰ گذشته بود دیگه آماده ی رفتن بودم و شدیدا اعلام می کردم که من دیگه دارم می رم(طبق معمول و همچنان نمی رفتم) آخه یکی هم رفته بود تو کار دپ و این حرفا هرچی روانشناسی به خرج دادم خر نشد حرفشو نزد. واقعا که ....

در همین اثنا یک انسان نما(همون شتر حقیقی) نهایت لطف رو در حق بنده ادا نموده و من هم از اونجایی که آدم عقده ای هستم تا انتقام خونین(آبین) خودمو نمی گرفتم خیالم راحت نمی شد و بدین سان بود که مجبور شدم تا ساعت ۲:۳۰ جهت خشک شدن و آمادگی برای عزیمت به منزل در زیر آفتاب سوزان صبر پیشه کنم... ولی تو راه برگشت وقتی از پنجره باد می زد به صورتم کلی حال می داد ها(کولر سر خود بود)

امروز روزی بود ها

بازم سه شنبه بود ها

بازم تئاتر بداهه.... بازم ....

ولی این دفعه فوق العاده بود. بازیگر ها چنان تو حس رفته بودن که تشخیص بازی و حقیقت ناممکن می نمود.

این بار حتی در ژانر وحشت هم موفقیت آفریدیم. بنده از همین تریبون به این هنرمندان عزیز(اعم از خودم و بازیگر دیگر) دست مریزاد و خسته نباشید می گم

ما اگر دانشجوهای رشته هنر بودیم حتما یه چیزی می شدیم ها! شک نکنید

خلاصه شرطی هم بسته شد و به پیروزی دکتر هانی بال منجر شد.

هر لحظه صحنه ی عبور دکتر هانی بال از کنار پنجره ی کلاس رو تصور می کردم نمی تونستم خندم رو کنترل کنم(نه تنها من بلکه دوستان نیز.... خنده ی من تموم می شد مال بغل دستی شروع می شد... بی تابانه انتظارش را می کشیدیم) تا اینکه بالاخره زمان عبورش رسید. لحظه ی موعود رسید....

و چیزی فراتر از تصور .... دکتر با روپوش سفید کل کثیف و خون آلود با اون موهای ...و با یک کلاه دست ساز روزنامه ای همه مان را غافلگیر کرد...

کپی برابر اصل فرانک اشتاین بود

باورت نمی شه!

او با ابهتی هرچه تمام تر با حالتی هرچه رعب انگیز تر از کنار پنجره گذر کرد.... نمی دونستیم جیغ بزنیم یا جلوی قاه قاه مون رو بگیریم. ولی متاسفانه استاد داشت روی تخته می نوشت و صحنه رعب انگیز رو ندید! طی درخواست ها گذر دوباره ی دکتر این بار در جهت مخالف و رو به استاد امکان پذیر می نمود.

قبل از آن هم دکتر همچنان در تلاش بود و از پنجره ی بالای در وحشت را در سراسر دل ها مستولی می کرد(خیلی باحال بود حتی بعدش هم به پنجره ی بالای در نگاه می کردم می ترکیدم از خنده)

و این بار گذر دوباره دکتر از مقابل استاد گرامی که رو به ما مشغول توضیح و تفسیر بود....

گفتم: واییییییی

من که دیگه نمی فهمیدم چی داره می گذره...

فقط می دیدم که استاد انگار نه انگار ... اصلا به روی خودش نیاورد ولی در عرض کمتر از دو دقیقه کلاس تعطیل شد یعنی در واقع زنگ تفریح داد که بریم استراحت کنیم تا سانس دوم کلاس...

پ.ن:متاسفانه تا این لحظه تصاویر این موجود منحصر به فرد به دستم نرسیده ولی در اولین فرصت تصاویری ارائه خواهم داد. البته خدمتتون عرض کنم که به علت خشونت و ترسناکی مفرط تصاویر , دیدن آن ها به افراد زیر ۱۸ سال و افرادی که ناراحتی یا ضعف قلبی دارند توصیه نمی شود

پ.پ.ن:دمت گرم فرانک اشتاین. حالا کی بریم ناهار؟!


پی نوشت:

این چند روز به علت زیغ(ذیغ/زیق/ذیق و ...) وقت و جنازه بودن هنگام رجوع به منزل توانایی کانکت شدن موجود نبود. فلذا اینجا هم آپ نشد

پ.ن: امشب خطر از بیخ گوش رد شد. داشتیم سکته می کردیما....

یه لحظه گفتم این به کی داره می گه: خوبید شما؟!!!(دستشم انداخته پشت راننده ... بعد می گه اصلا ندید کین....)

 که دیدم گفت بزن بغل و به راننده گفت خودت چند دقیقه بیا پایین...


پاسخ نامه:

به هیچکس: ها من اینجام

به مجتبی: تصحیح شد

نه تو رو به خدا قسم رحم کن

به Mat: سلام و مرسی

به غزال: آره اینا رو باید از همون وقتی می فهمیدیم که هر سال بهار این کارا انجام می شد یا اصلا یادمون بیاد که زمان هاشمی صدها برابر بدتر از این ها انجام می شد  که مبارزه با بدحجابی توش گم بود...

به نعیم: منم همچنان باورهای پارسالم پابر جاست  و با شما هم همراهم

به پویان: گویا سوئ تفاهم شده برادر محترم

به به اسمم چی کار داری؟! : بنده از شما پوزش می طلبم. عفو بفرمایید

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 2:43 |