تبليغاتX
در دست ساخت
یک

روزای امتحانی نزدیک می شه و ما آدم بشو نیستیم انگار

مثلا امروز باید درس می خوندیم ها. خوب البته دو سه صفحه از جزوه رو خوندیم.... خوب بعدش ناهار ... بعدش سایت... پروفایل ها و ....(زیاد نگاش نکن غیرتی می شم ها) بعدش کلاس ۲۰۳.... بعدش آب طالبی یخ (همراه با چشم چرونی و مردم آزاری)...

بادبان ها را بکشید

بعدش خونه و ...

بعد از یک هفته باز کلاس امروز هم تعطیل بود  اگر فردا هم کلاس نباشه تا بعد امتحانا دیگه رنگ کلاس رو نمی بینم. چون همون طور که قراره اینجا تا پایان امتحانات تعطیل باشه اونجا هم تعطیل می شه(برای من)

کاش از فردا درس بخونم. نه نه نه از پس فردا

دو

درست همون چیزی رو گفت که منم به یادش افتاده بودم. آخه مثکه داشته فیلمش رو می دیده. برباد رفته رو می گم. ولی من  بدون دیدنش یادش افتاده بودم. اسکارلت زمانی فهمید که واقعا اشلی رو دوست نداشته که دیگه رت رو از دست داده بود و این زمانی بود که اشلی ازش خواستگاری کرد(تو کتاب/فیلم اسکارلت) در حالی که تا قبل از اون تنها کسی که اسکارلت می خواست ولی بهش توجه نداشت اشلی بود....

سه

یکی من     یکی تو

یه بار تو      یه بار من

یکی من می زنم      یکی تو

یه بار من حال می گیرم     یه بار تو

پ.ن: واسه ریدن هم باید رفت تو صف

چهار

بدین وسیله اعلام می دارم که تا اطلاع ثانوی این مکان تعطیل است

پ.ن: این تعطیلی به معنای عدم به روز رسانی می باشد و لاکن ما در اینجا به عبور و مرور خود ادامه خواهیم داد و در صورت لزوم از همین کامنت دانی بهره خواهیم جست

فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 1:21 |
 افکار رقم زننده از نوع دیگر

 این فقط ذهن و ذهنیت و چیزی که تو مخت می چرخه است که باعث می شه بهت تلقین بشه که آره فلان چیز اینجوریه

نه بذار راحت تر بگم این فقط ذهن توئه بهتره بگم این تلقین کردن های توئه که باعث می شه فکر کنی فلانی رو خیلی دوست داری در حالی که می تونی همین ذهنیت رو برای کس دیگه ای(نه هرکسی) بسازی...

همش به خودت بستگی داره(دروغ گفتم ولی ۹۰٪ ش به خودت بستگی داره)

ولی با وجود تمام این ها خودم هم هنوز باورش ندارم

یه مسئله ای هم هست که باید دربارش یه بحث حسابی بشه ....

باشه برای بعد

پ.ن:امروز پیاده روی از دانشگاه تا زیر پل صدر .... امشب  پاهای خسته

خوب بود


پی نوشت:

این همه مدت صدام هم در نیومده بود.یه دفعه چرا انقدر همه چی رو ریختم وسط؟! خودمم موندم...

بعضا می گم کاشکی اصلا نمی گفتم ها! ولی خوب پس تو دوستی کی نوبت من می تونه باشه؟  ولی خوب از بس که ضایع می باشم همه چی رو جلو همه می گم  آخه اونقدرا هم برام مهم نیست(نیستن)....


پی پی نوشت:

همین الان خبر رسید که تیپ مردونه خیلی بهم میاد  می گن باحال و با کلاس شدم توش  

تیپ های مردونه تری هم هست ها که بیا و ببین  


پاسخ نامه

به احسان: سلام

به هیچکس: خوب دیشب که دربارش گفتیم

به نعیم: آخرش

به پویان: نمی بندم تا چشت درآد

به مجتبی: ببخشید من راه های کاهش کالیبر رو بلد نیستم  فقط کمربند چاره ی کاره

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 0:37 |
 

 دو شب پیش که داشتم فروغ فرخزاد می خوندم و بعضی جمله هاش رو توی ذهنم می چرخوندم به این یکی رسیدم:

"افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند"

دربارش فکر کردم....


موقع برنامه ریزی کردن اوووه بیا و ببین

چه درس خوندنی تهیه و تنظیم می کنم

تو این دو روز تعطیلی قرار بود علاوه بر کار الکترونیک یعنی تحقیق درباره ی ترانزیستور دارلینگتون جزوه ی بلورشناسی رو هم کامل بخونم

اما چی؟

هیچی...

از بلور فقط ۳ صفحه خوندم

دیروز که برنامه اون جوری... مخم داغ کرده بود و اعصاب نداشتم

امروز هم (نه اینکه اعصاب داشته باشم ها) اصلا جور نشد که درس بخونم. خدا کنه روزهای بعد اینجوری نباشه....

خدا به خیر بگذرونه این ترم رو

فقط چیزی رو نیوفتم و مشروط هم نشم لطفا فقط همین


پی نوشت:

چرا انقدر زود اینباکس پر می شه آخه؟

هی باید پاک کنی هی ...


پاسخ نامه:

به عمار۳۰نما: ها

به هیچکس: تا عاشقی رو چی بدونی  چرا که نه؟

به نعیم: امیدوارم که به خیر بگذره

به پویان: ها ها ها ....

 به مناسبت پیروزی مجتبی چی شده؟

بابا این رنه بدبخت شیطونیش کجا بود؟

به مجتبی: قشنگه  

خوب اون ایرادو دیگه باید از عکاس بگیری

به امیر: به به سلام از بنده است

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:40 |
 

وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود

هیچ چیز , به جز تیک تاک ساعت دیواری , دریافتم باید , باید , باید

دیوانه وار دوست بدارم

"فروغ فرخزاد"


آسون به دست نمیاد

این تازه اولشه؟ 

این تازه اولشه

اگر ادامه ای داشته باشه

اگر آخری داشته باشه 

و بعد از آخر؟


پاسخ نامه:

به محدثه:من که نفهمیدم اصلا   ای بابا خواهش می کنم کاری نبود که

به غزال:

به پویان: از قضا بعدش تو انجمن پارتی هم به راه شد.

در ضمن همینی که هست و علف هم باید به دهن بزی شیرین بیاد

به هیچکس: نیومدی که ! اوکی می ذارم برات. درباره ی ترانزیستور دارلینگتونه دیگه(حالا ما اینجا یه اسم دارلینگون رو آوردیم دلم می سوزه واسه اونایی که با سرچش سر از اینجا در میارن)

به نعیم: آشناتونه؟ دست شما درد نکنه که به فکر ما هستید

به مجتبی: همون سی دی که نمی خواستم بهت بدم ولی حالا مثکه دستته. نکنه دستت نیست؟!!

استغفرالله زوایای پنهانشو می خوای چی کار؟!

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:57 |