تبليغاتX
در دست ساخت
 

امروز این محمود یه ضد حال اساسی زد. با اینکه می دونم دیگه کار از کار گذشته و تمومه ولی نمی دونم باز با خودم می گم کاش می شد که درست شه...

تمام شادی اون روز با ضد حال امروز خنثی شد

یعنی می شه یه روز ما هم فارغ التحصیل بشیم؟

.....

یه حرفایی در عین سادگی می تونه خیلی دل آدمو به درد بیاره

....

بعضی وقتا فکر می کنم که کسی که واقعا منو بشناسه باید آدم فوق العاده ای باشه و یه جورایی خیلی باهوش

....

مثکه خیلی از غافله عقبم.... خیلی...

....

چرا بعضی ها اینجورین؟

....

دلم می خواست ...

....

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 0:21 |
................

.........

... 

دنیا همیشه روی یه چرخ نمی چرخه

یا یه چیزی تو این مایه ها

...

..........

................

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 1:13 |
۱۸ تیر ۱۳۸۶ هم گذشت. یک سال دیگه به تعداد سال های قبلی اضافه کن...

تو ۱۸ تیر دو تا اتفاق افتاده البته طی چندین سال اختلاف.  یکیشو که ما خوب یادمونه یکیش هم قدیم تر ها بوده. یعنی کودتای نوژه...

تو ویکیپدیا دربارش اینجوری نوشته  (در بی طرفی این مقاله اختلاف نظر وجود دارد)

می گه: ... اگه می خوای جواب حراستت بیاد(مثبت بیاد) باید دور سیاست رو خط بکشی...

بابا سیاستم کجا بود؟  از کی تا حالا اس ام اس هم شده سیاست؟!

 

مدت مدیدی بود که در برابر این پرده ی جادویی قرار نگرفته بودم. خیلی وقت بودا...

"روز سوم" فیلم نسبتا خوبی بود. متاسفانه الان اصلا حسش نیست چیزی دربارش بنویسم.

فقط اینکه یه جورایی آدم کلی اشکش در میاد...(البته این مسئله برای همه نمی تونه صادق باشه...) و اینکه بازی حامد بهداد طبق معمول فوق العاده

من نمی دونم چرا ملت اینقدر بلند هیجان زده یا احساساتی می شن یا چرا از سر شوق زدگی بیش از حد برای بازیگر توی تصویر دست می زنن و تشویقش می کنن

راستی من خیلی وقت بود سینما نرفته بودم خبر نداشتم یا اینکه سهمیه بندی روی نرخ بلیط سینما تاثیر گذاشته؟

خوب حالا که دیگه با هم آشتی کردیم(بابا سینما رو می گم) دیگه پام باز شد(منم که بی جنبه) کلی فیلم هست که باید زودی برم. امروز هم قصد داشتیم که بعد از این سالن بریم تو اون یکی سالن  اما خوب یه مادربزرگی دیگه توان نگهداری از نوه اش رو نداشت

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 23:59 |
درسته که دیشب خیلی خسته بودم(امشب هم به همان منوال) ولی این دلیل نمی شه اون جمله ی اول پست قبلی منو اینجوری بخونیدا! واه واه واه... اه اه اه... این چه وضعشه؟!

فکر کنم وقتی من خیلی خسته ام و می خوام اینجا رو هم آپ کنم به خواننده حس شل و ول بودن و غش و ضعف می دم  مخلص کلوم اینکه وقتی می گم خسته ام اینجوری بخون: خستم داداش حالیته؟ حالیتم نیست خیالی نیست. خیلی خستم یعنی اینکه الان تنها چیزی که حال می ده اینه که یه تریلی ۱۸ چرخ از روت رد شه

خوب این از این

دارم تمرین کپی می کنم! کپی کردنم سخته ها  آخه خیلی زیاده خسته نباشه اونی که حل کرده دستش درد نکنه. فقط کاشکی استاد ارزش این همه زحماتی که برای این تمرین ها کشیده می شه رو حالیش بشه و نگه دیگه دیره. (دیگه دیره دیگه دیره دل اسیره)   ولی خوب اون اوایل ترم که وقت آزادم بسی گسترده تر بود و خودم حل می کردم بیشتر حال می داد...

تا امروز ۳ تا از نمره ها معلوم شد

داشتم می رفتم که ببینم کدوما رو و با چه نمره ای افتادم  تا لحظه ی ورود کامل به سایت گلستان و روئیت نتایج هر لحظه انتظار ها می رفت...

ولی مشاهده شد که نه!! استاد قدر زحمات و تلاش های شبانه روزی بنده برای برقراری حضور مرتب در کلاس و تحویل انواع اساینمنت ها و این قرطی بازی ها را تا حدودی درک کرده  البته حالا که دارم فکر می کنم اصلا باید بیشتر می شدم ها  ولی از اونجایی که دوستان اون یکی کلاس استاد به شدت از نمره ها ناراضی بودن پس ما باید خوشحال باشیم

خدا به خیر بگذرونه اون سه تا نمره ی نامعلوم الحال بعدی رو

پ.ن: تصمیم دارم تغییر کنم.آره

از همین حالا شروع شد. تغییر رو می گم.

 آره

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 0:27 |
خسته ام خیلی خسته

کاشکی فقط خستگی جسمی بود. البته درسته که این خستگی جسمی خیلی هم زیاده اما وقتی خستگی فقط جسمی باشه هرچقدر هم که حجیم باشه عددی نیست.ولی وقتی خستگی ذهنی و فکری و روحی هم بهش اضافه می شه ....

اگر همه ی درگیری ها و مشکلات شخصی خودم رو کنار بذارم تازه می رسم به چیزای دیگه ای که هی می ره رو مخ آدم. درباره ی یه موضوعی خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم یه بحث جنرال(عمومی) ولی الان انقدر خسته ام که ذهنم یاری نمی کنه چون دلم می خواست دربارش مفصل بنویسم ولی الان می بینم که اگر بخوام خلاصه بگم مطلب گرفته نمی شه! پس فعلا از بحث جنرال می گذریم!می خواستم درباره ی رفاقت(و دوستی) بنویسم

(همین الان یه ۵ خطی نوشتم اما پاکش کردم چون دیدم دارم یواش یواش همه چیو می نویسم و قرار نبود الان با این مخ خسته دربارش بنویسم)

یه روز گفتم ببین من دلم نمی خواد اینجوری بشه یه وقت! من هیچ وقت دلم نمی خواد دوستامو ناراحت ببینم چه برسه که علت ناراحتیشون من باشم! جواب می ده که نه مشکلی نیست تو باعثش نیستی اگرم مشکلی باشه این مشکل منه!

خوب منم که خنگ نیستم دیگه! چرا آخه؟ خیلی دلم می خواد بدونم واقعا تقصیر منه؟ نمی دونم شایدم واقعا تقصیر منه. تقصیر منه با نوع برخوردهام و رابطه هام و هرچیزی...

پ.ن: تصمیم دارم روند جواب دادن به کامنت ها رو تغییر بدم.

فعلا جواب های هر پست توی کامنتدونی همون پست قبل از ارسال پست جدید داده می شه

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 0:27 |
گذران

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم , نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

 

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

آه , اکنون دیریست

که فروریخته در من , گویی

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم با بوسه ی تو

روی لبهایم , می پندارم

 

می سپارد جان عطری گذران

آنچنان آلوده ست

عشق نمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

 

چون ترا می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تکدرختم را , سرشار از برگ

در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان

می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

 

بگذار 

که فراموش کنم

تو چه هستی , جز یک لحظه , یک لحظه

که چشمان مرا

می گشاید در

برهوت آگاهی؟

بگذار

که فراموش کنم.

"فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 0:39 |