تبليغاتX
در دست ساخت
 

دردم   از یار است  و  درمان  نیز  هم

                                        دل فدای او شد و جان نیز هم

اینکه می گویند "آن" خوشتر ز حسن

                                        یار ما  این دارد و آن  نیز   هم

یاد   باد  آن  کو   به  قصد  خون  ما

                                      زلف را بشکست و پیمان نیز هم

داستان  در  پرده  می  گویم   ولی

                                    گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سرآمد دولت شب های  وصل

                                     بگذرد   ایام    هجران    نیز    هم

هر دو عالم  یک فروغ روی  اوست

                                       گفتمت  پیدا  و  پنهان  نیز   هم

اعتمادی   نیست  بر  کار   جهان

                                       بلکه  بر گردون  گردان  نیز   هم

عاشق از قاضی نترسد  می بیار

                                      بلکه  از  یرغوی  دیوان  نیز   هم

محتسب داند که حافظ می خورد

                                       وآصف  ملک سلیمان  نیز   هم


طرح زوج و فرد  و سهمیه بندی سوخت و ...

ترافیک بیداد می کند آقا جان!

بگذریم حالا..... یه چیز دیگه می خواستم بگم

یه جمله ای هست که چند روزه خیلی ازش خوشم اومده

اینه: DARE TO DREAM

این جمله رو توی یه کلیپ(که البته جدید هم نیست ولی من تازه یه دفعه این جمله به شدت نظرم رو جلب کرد) از یکی که اسمشو نمی گم دیدم و با توجه به موضوع آهنگ خیلی خوشم اومد(البته و صد البته که این جمله رو فقط به اون موضوع مذکور مربوط نمی دونم و یه تعمیم کلی بهش می دم...)

....

جرات رویا ساختن رو داشته باش اونوقته که یه روز می بینی واقعیات همون رویاهایی هستن که داری توش قدم می زنی

یه چیز دیگه هم می خواستم بگم که حالا باشه برای بعد

البته خیلی چیزای دیگه بود و هست که تبدیل می شه به حالا باشه برای بعد


پی نوشت:

سه روزه که ۲۹ روز مانده به اتمام برج میلاد! (تازه شایدم بیشتر! من به شخصه سه روزش رو دیدم)

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 0:27 |
چشمای منتظر

چشمای منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل پاک و ساده

پنجره ی باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس


الف)چقدر سخته سر و کله زدن با آدمی(آدمایی) که دنیاهای بسته ای دارن!

ب)چقدر زیادن آدمایی که ضعفشون رو گردن دیگران می ندازن! چقدر زیادن آدمایی که ضعیف النفس بودنشون رو اشکال بقیه می دونن! چقدر زیادن آدمایی که همش دنبال توجیه هستن...

پ)چقدر سخته که آدمای کمی هستن که بتونن حرف آدمو بفهمن.و سخت تر اینکه اونی که بخوای بفهمه نمی فهمه

ت)چقدر دلم می خواست بهش بگم: مگه چند سال دیگه جوون می مونیم؟ مگه چند بار دیگه این روزا تکرار می شه؟ چقدر دلم می خواست خیلی چیزا رو بگم...   آخه می دونم که اونم نمی خواسته که اونجوری بشه.منم نمی خواستم. مگه کی می خواسته؟ ولی شده... نمی دونم چرا...

ث)چی فکر می کردیم و چی شد؟! ما را خیال این بود که تا قبل از شروع روزهای تحصیلی نیمی از بار را بسته باشیم! اما برنامه رو که دادن دستمون.... آخرین روزش شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۶ است...

حالا بیا و درستش کن! تازه از این ۲۶ ام کارمون دراومده. پس دانشگاه و درس و مشق را چه کنیم؟ آیا این ترم مرخصی بگیریم یا نه؟ مسئله این است! درس و مشقی دیگر در پیش است...

از اونجایی که یه مورد خیلی حساس در پیشه احتمال گرفتن مرخصی در این ترم بسی بالاست اما فقط مشکل اینه که یک ترم مرخصی گرفتن همانا دیگه ترم بعد این درسا ارائه نشدن همان...

عجب بدبختی داریم با این واحد ها...

ج)برام خیلی جالب بود که درست شب قبل از اینکه کامنت اون دوست سرباز گمناممون رو بخونم فیلمی دیدم به نام paradise now  فیلمی به کارگردانی "هانی ابو سعید" که نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی سال ۲۰۰۶ شد و همین طور ۱۳ جایزه دیگه از جشنواره های مختلف گرفته. فیلم کلا به زبان عربی هست. و بیشتر در فلسطین و اسرائیل فیلمبرداری شده. دوتا دنیای متفاوت که فقط توسط یه فنس کوچولو از هم جدا می شن؟!!

دو تا دوست که از دوران کودکی با هم بزرگ شدن امروز داوطلب عملیات انتحاری می شن تا نه تنها به بهشت برن بلکه قهرمان های بزرگی بشن که از فرداش پوستر های بزرگشون رو در هرجای شهر به در و دیوار زده باشن. قبل از پوشیدن کت و شلوار و کراوات و بستن بمب ها به بدن دوستای خوبشون که می خوان اونا رو هرچه زودتر راهی بهشت کنن ازشون یه فیلم هم تهیه می کنن در حالی که سعید(یکی از دو تا دوست) اسلحه به دست بعد از قرائت قرآن و کلی سخنرانی اونم در حالی استرس تمام وجودشو داره می خوره با اعلام فیلمبردار متوجه می شه که دوربین اشکال داشته و فیلم ضبط نشده! رئیس کوچیک خیلی خونسرد می گه اشکالی نداره خوب دوباره بگو و در حالی که اون دوباره داره سعی می کنه برنامه رو اجرا کنه رئیس کوچیک با همون خونسردی سابق شروع می کنه به خوردن ساندویچ هایی که شب قبل مادر سعید براش درست کرده بود...

جوونای ساده دل و شاید شجاع شایدم چیز دیگه ای که برای دفاع از کشورشون بازیچه می شن(شاید بازیچه ی احساسات خودشون)

فیلم بدون اینکه به کسی یا جایی اشاره ی خاصی کنه یا کسی رو مورد بازخواست قرار بده در بی طرفی کامل صحنه ها رو به تصویر کشیده.

سوها دختر فلسطینی بزرگ شده در اروپا جایی به خالد که داره از کاری که می کنه طرفداری می کنه و کارش رو جوابی برای ظلم اسرائیلی های غاصب می دونه می گه که این کار شما فقط مجوزیه برای حمله های اسرائیل...

چ)این روزها فیلم هم می بینیم

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |