تبليغاتX
در دست ساخت
 پایان رکود

امروز کلی احساس شرمندگی کردم وقتی برگه ی درخواست مرخصیم رو دادم به رئیس گروه. فکر کنم این اولین باری بود که از این موضوع بالاخره خجالت زده شدم. آخه قبلنا که هیچ وقت ازین موارد پیش نمی اومد چون همیشه ی خدا شاگرد زرنگ بودم! چیزی که تو دانشگاه باورش برای خودمم سخت شد... اما از زمانی که وارد دانشگاه شدم انگار همه چی برعکس شده بود...

وقتی برگه رو دادم بهش و گفتم ورودی ۸۲ هستم و گفت پس مرخصی می گیرید برای ارشد بخونید دیگه؟!!! با کلی من من و این پا اون پا گفتم اممم نه آخه واحدام زیاده نمی رسم که فارغ التحصیل بشم...

چرا دانشگاه برای من اینجوری شد واقعا؟! اگر نگم حتی به عقب بردتم شاید بتونم بگم که یه جورایی  این ۴ سال برام  یه ایست کامل بود! فقط درجا زدم(حالا اگر بی انصافی نکنیم به جای ایست کامل بگیم مثلا ایست ۸۰ درصدی...)

اون آدمی که تا قبل از ورود به دانشگاه اونقدر فعال بود اونقدر درس خون بود(اونم با لذت و نه از سر زور یا این چیزا) اون قدر با انگیزه....کسی که واسه همه کلی فکرای بزرگ داشت تو همه چی. تو هزارتا مورد فعالیت داشت و وقتم کم نمی آورد!!کسی که شب تا اله صبح تو سرما سر پا وایمیساد (حالا بگذریم از بالانس و پشتک زدن پشت تلسکوپ و همه ی اون قر قنبیلا برای عکاسی) حالا دیگه مدت هاست که حتی دستش به جعبه ی تلسکوپش هم نخورده. کسی که دائم دنبال تحقیق و پژوهش و ازین قرتی بازیا بود. دختری که وقتی ۱۴-۱۵ سالش بود و ازش می پرسیدن خوب حالا با این اوصاف مگه می خوای چی کاره بشی؟ با اطمینان کامل(بدون هیچ شکی یا ذره ای شوخی) جواب می داد که من می خوام برم تو سازمان ناسا!! (البته که این فقط یه نمونه ی کوچیکش بود)چی شد که با ورود به دانشگاه همه چی رو فراموش کرد؟ فکر کرد غیر ممکنه؟! فکر کرد اون فکرا بچگونه بوده! نمی دونم این دانشگاه بود که هرچی انگیزه بود رو کشت؟ یا اینا همه بهونست؟

ولی امروز یه جورایی ته دلم خوشحاله. خدا رو شکر می کنم که دوران رکود به سر رسیده. هنوز دیر نشده! دیر؟ نه بابا دیر چیه! تازه شروع شده! اووووه هنوز خیلی جوونم و فرصت بسیار. کی گفته که چیزی غیر ممکنه؟ اونی که غیر ممکنه فقط خود غیر ممکنه. شاید این چهار سال برای شروع دوباره ی پر انرژی لازم بوده.

خوب حالا این ترم مرخصی رو می گیریم به امید خدا اگر عمری باقی باشه فارغ التحصیل هم می شیم و کنکور ارشد رو هم می دیم.زمانش رو نمی دونم اما می خوام حتما به همونی که می خواستم و می خوام برسم. الان که فکرشو می کنم تغییر رشته دادن و قبول شدن تو کنکور ارشد اونقدرا هم سخت و نامحتمل به نظر نمی رسه ها! ان شائ الله هوا که می ریم خدا رو چه دیدی شاید فضا هم رفتیم.پس اونقدرا هم رویاهای نوجوونی دور از ذهن نبوده. حالا سازمان فضایی آمریکا رو نخواستیم همین سازمان فضایی ایران رو که ازمون نگرفتن که. تازشم اصلا سازمان مازمانو بیخیال مهم اینه که به چیزی که می خوای برسی ...

امیدوارم که دیگه هرگز مثل اون روزا تکرار نشه...

پ.ن: خیلی چیزامو از دست دادم به قیمت به دست آوردن خیلی چیزای دیگه...


پی نوشت:

امروز ۲۴ روز مانده بود به اتمام ساخت برج میلاد

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 0:9 |