تبليغاتX
در دست ساخت
...

ای تو تنها خوب دنیا

بی تو من تنهاترینم

با تو مثل یک ستاره

بی تو من خاک زمینم

...


بوی گند اول مهر به مشام می رسد...

ولی خوب در واقع هر سال که می گذره از میزان این بوی گند کاسته می شه. راستشو بخواید دیگه الان همچینم بوی خیلی گندی برام نداره ولی خوب نمی شه هم کلهم نادیده گرفتش.

ولی اصلا هم برام بوی گندی نداره. دروغ گفتم. یعنی نه دروغ نگفتم. فقط خواستم با اونایی که بوی گندشو استشمام می کنن همدردیی کرده باشم

بعضا دوستان ندا دادند که فردا به سر کلاس می روند  (و این بسی شرم آور است. آیا نمی اندیشید؟(از تاثیرات ماه رمضان)). بابا فردا فقط کلاس اولی ها می رن سر کلاس.فقط و فقط کلاس اولی ها. حتی کلاس دومی ها هم از پس فردا که اول مهر باشه می رن مدرسه! شرم و حیاتان کجا رفته؟

والله ما که امسال یه کلاس اولی هم داریم و به زور می خوایم راهیه مدرسه اش کنیم....

عجب دوره زمانه ای شده است به خدا!

ما که با ذوق و شوق فراوان و شور و اشتیاق به کلاس اول رفتیم و همواره اعلام می کردیم که باید کلی تحصیل کرده و آدم حسابی و دکتر مهندس شویم... این شدیم! وای به حال این یکی که از همین حالا (مصرانه) ترجیح می دهد بی سواد بماند و  "سبزی پاک کن" شود  ولی مدرسه نرود...


پی نوشت:

راستی هفته ی دفاع مقدس مبارک

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 0:41 |
 

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگیست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هرکس دل نیست

قلب ها ز آهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند

قلب ها بی خبر از عاطفه اند

...

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 1:41 |
کم خوابی در کمین است...

بعد از تحمل یک هفته کم خوابی به امید آخر هفته که یه خواب حسابی بزنی بهت می گن که پنج شنبه هم کلاس فوق العاده داری.خوب همین می شه دیگه. گرچه برای من اتفاق تازه ای نبود. حتی توی همین کلاس ها...

جلسه ی آخر این درس بود و ساعت آخرش و استاد داشت تند تند یه دور کل درس رو دوره می کرد که گفت خوب ما که توضیح می دیم و خانم کریمی هم چرت می زنن! که یک دفعه پریدم!

گفت: خووووووب دیشب چی کار می کردی که دیر خوابیدی؟

که یکی از بامزه ها از وسط کلاس گفت:چت می کرده!

(کاشکی چت می کردم! راستشو بخواید شبش داشتم یه بازی می کردم ....)

فقط گفتم ببخشید و این شکلی شدم

حالا استاد هم ول کن نبودا

شروع کرد یه خاطره از همین خواب در مورد خودش گفتن.درست مثل استاد دو تا درس قبلی.که اونم وقتی سر کلاسش بدون اراده چشمام بسته شد ... بهم گفت:پاشو برو صورتتو بشور بچه...

رفتم یه آبی به صورتم زدم و اومدم و حالا اون شروع کرده بود به تعریف یه خاطره از کم خوابیش که چه جوری دیگه یه جا کم آورده و جلوی استادش ضارپی خوابش برده...

...

تمام ۱۲ سال مدرسه رفتن صبح زود فقط و فقط به این امید بیدار شدم که ظهر میام و تخت می خوابم.گرچه زنگ های اول(و گاهی حتی دوم) برای من زنگ خواب بود.مخصوصا دوم دبیرستان که روزهای فرد ساعت اول زبان داشتیم و با خیال راحت سرم رو می ذاشتم روی میز و می خوابیدم(کلی هم خواب می دیدم) بیچاره معلممون دیگه عادت داشت....

دانشگاه هم که دیگه اوضاعش کاملا مشخص بود.(اه این ترم باز کلاس ساعت ۸ صبح دارم. خدا به خیر بگذرونه)


پی نوشت۱:

نه بابا! ما مرخصی بگیر نبودیم از اولشم...

رفتیم دانشگاه و جو گرفتمان و انتخاب واحد فرمودیم  دیگه با دوستانی که ما را به چنین کاری ترغیب نمودند...

برگه ی درخواست مرخصی رو هم که امضا کرده بود پس گرفتم. گفت پاره کن بنداز دور ولی هنوز دستمه که نکنه یه وقت پشیمون بشم

وای چقدر دلم گرفته بود که می خواستم مرخصی بگیرم ها...

حالا چه جوری فارغ التحصیلی رو تحمل کنیم؟(البته اگر اون روز برسه...)


پی نوشت۲:

چند وقت پیش ها اتفاقی با اینجا روبه رو شدم. همین که شروع کردم به خوندن با خودم گفتم: وا! این چقدر شبیه نوشته ی منه! باز گفتم وا! این که انگار خود نوشته ی منه! کم کم رفتم پایین و دیدم خوب خدا رو شکر که یکی پیدا شد حق کپی رایت رو رعایت کنه

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 0:14 |