و آن ها که می پندارند ما را سر کار گذاشته اند یا می توانند سر کار بگذارند (زهی خیال باطل) خود مدت هاست که در سر کار به سر می برند. اما آن ها کران و کوران و لالانند و نمی اندیشند. و این ها عبرت هایی است برای آنان که اهل تفکرند. باشد که پند گیرید...
چند روز پیش دوستم یه کتابی بهم داد که بخونم. کتاب "هدیه ی پرواز" از داستان های ریچارد باخ (گویا این کاپتان ریچارد باخ نوه ی همان یوهان سباستین باخ خودمونم هست). البته نرسیدم کامل بخونمش و مجبور شدم کتاب رو پس بدم
ریچارد باخ می گفت: " به گمانم چیزی که ما را به پرواز وا می دارد هرچه که هست همان چیزیست که ملوان را به سوی دریا جلب می کند. بعضی ها هیچ وقت نخواهند فهمید و ما برایشان نمی توانیم توضیح دهیم. اما اگر تمایل به دانستن داشته باشند و درهای قلب شان را برای فهمیدن باز کرده باشند می توانیم نشانشان دهیم. اما اگر به آنان که هیچ علاقه ای ندارند بگوییم هیچ گاه نمی توانیم موفق شویم. این یک حقیقت است. احتمالا می پرسند: "چرا پرواز؟" من جوابی برای آن ندارم. در عوض شما را در یک صبح شنبه اواخر ماه اگوست به منطقه ی فرودگاه خواهم برد..."
یا یه جای دیگه می گه: " چرا پرواز می کنم؟ واضح است وقتی هوا مابین من و زمین فاصله ایجاد می کند احساس رضایت می کنم"
باز دوباره چند روز پیش یه کاغذی رو لای کتابم پیدا کردم که توش با یه خطی که خوندنش برام سخته چند بیت شعر نوشته شده بود. یادم افتاد اون روزی که تو سایت بودیم و من مشغول جمع آوری یه سری عکس همراه توضیحاتش بودم بغل دستیم داشت این شعر رو برام توی این کاغذ می نوشت:
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
تو را افسون چشمانم ذره (این کلمه رو هر کاری کردم نتونستم بخونم!!به نظر شبیه ذره میاد! واه واه با اون خطش) برده است و می دانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار می سوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم رازگویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی
تو را افسون چشمانم ذره(همون کلمه که نمی تونم بخونم) برده است و می دانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی داری
نمی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده ی مردافکنی دارم
چرا بیهوده می کوشی که بگریزی از آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمی ترسی نمی ترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی
چند روز پیش دوباره یه چیز دیگه هم پیدا کردم
کوله پشتیم رو از تو کمد درآوردم و بازش کردم که وسایلم رو از توی این یکی کوله وارد اون یکی کنم.
این کوله پشتی ما هم کلی مشهوره ها! از اون روز اول دانشگاه که من با این کوله پشتی معرفی شدم تا ...
حالا این کوله پشتیه گنده بک بعد از کلی زیر و رو شدن و رفتن به فرنگستون و برگشتن و رفتن به اتوشویی و اومدن وقتی درش باز می شه توش چی پیدا می شه؟
یه ترانزیستور کوچولو!
اینجاست که باید به مقاوت و پایداری این ترانزیستور قهرمان پی برد!! سالمه سالم با هشت تا پایه ی فلزی الان جلوی چشمم روی میزمه.(یادش به خیر چه عکسایی ازش گرفتیم و چه نمره ی ۱۶ یی از الکترونیک گرفتم.اونم بعد از یه صفر. اونم در عین ناباوری... چه حالی داد...)
