بالاخره ساعت ۱۱ و اندی روزه مان را شکستیم. هر کاری کردیم یه جوری بپیچونیم که نشکونیمش نشد که نشد. بین علما اختلاف افتاده بود و خلاصه آخر این شد که شد
اینم از آخرین روز ماه رمضان!
کاش دست خالی نباشیم...
امروز هم به عنوان اولین روز روزی بود...
خاک بر اون سرشون....
اسمشم گذاشتن شبیه ساز!! حالا حرکت و تصویر بخوره تو سرش... بقیه اش چی؟!
وقتی شانس نباشه نیست دیگه! خودتم بکشی نیست. حالا برو بکش! قرعه کشی می کنین می شی نفر یکی مونده به آخر(حالا باز جای شکرش باقیه یکی مونده به آخر) بعدم تازه وقتی بهت می رسه یارو می ره ... یکی دیگه میاد که رسما سمبل می کنه و دیگه تو که از ۵ صبح بیدار شدی و تو راه بودی و ... و ساعت ۳ و ۴ بعد از ظهر که کم آوردی ترجیح می دی بگی بابا بیخیال بسه دیگه بریم....
مخلص کلوم: ما که هیچی ندیدیم! من که به فلانی می گم! یعنی که چی آخه؟! من اعتراض دارم!
صبح که رفتیم خدا رحم کرد که داشت می رفت (البته زهرش رو ریخت و بعد رفت و همچنین تهدیداتش رو هم به جا آورد) داشتیم برمی گشتیم که برگشت. چه به موقع.
هرکی زنگ می زد می گفت: فلانی هست؟ می گفتیم نه! رفت اصفهان....
چه ذوقی می کرد وقتی این خبرو می شنید... (بده ها!! نه؟ که یکی اینجوری باشه که بقیه از نبودنش شاد بشن)
آخه یه الف بچه هی شاخ بازی در میاره....
اینکه یه روز بود ولی الان که فکرشو می کنم به زودی تو این راه مورد عنایت قرار خواهیم گرفت.
آره دیگه اینجوریا بود.
پ.ن: همش بی قراره. همش اظهار دلتنگی می کنه. دلم براش می سوزه. کاش زودتر آروم شه...
پی نوشت:
راستی عید همگی مبارک![]()
