نوشتن اونم بعد از یه مدت طولانی ننوشتن خیلی سخت می شه. این مدت انقدر موضوعات قابل نوشتن وجود داشت , انقدر فکر های مختلفی توی ذهنم وول می خورد که باید نوشته می شد ولی نشد. مطالبی که شاید باید نوشته بشه تا سال ها بعد وقتی آدم نوشته هاشو می خونه ببینه آیا حالا بعد از گذشت این همه سال جوابی براش داره؟ یا هنوز همون اعتقادات و باورها رو داره؟ دید ذهنش نسبت به دنیا چقدر تغییر کرده؟ هنوز بعضی چیزا رو همونجوری می بینه یا نه؟ یا چی؟
ولی خوب این روزا دستم اصلا به نوشتن نمی ره. و همه ی اون فکرا فقط حق دارن در حوزه ی مخ خودم رفت و آمد کنن...
بگذریم
پرانتز:
"می دونی الان که دارم می نویسم بار دومیه که دارم می نویسم. تقریبا کل پستی که می خواستم امشب بفرستم رو نوشته بودم و آماده بود. که طی یک فرآیند ناجوانمردانه که از خودم سر زد همش به باد فنا رفت . ولی خوب دوباره دارم می نویسم..."
دیروز واقعا روز شلوغی داشتم(حالا نکه بقیه روزا غیر از اینه؟!!)
صبح زود رفتم دانشگاه ساعت ۸ کلاس الکترومغناطیس۲ داشتم. می دونستم که سر کلاس نمی رم اما خوب خیلی دلم می خواست که برم. رفتم چند تا ورقه A4 بگیرم. کپی بسته بود. چند تا از بچه های ۸۵یی رو دیدم یکیشون ۴ تا ورقه بهم داد. از وسط حیاط رفتم از پنجره دیدم که استاد(والا دیگه جرات نمی کنیم اسم ببریم) داشت تخته رو پاک می کرد. پس تازه اومده بود و می خواست درسو شروع کنه. چقدر دلم خواست که می رفتم سر کلاسش. سریع رفتم سالن مطالعه و شروع به پاک نویس کردن مطالبی کردم که برای درس اپتیک در مورد: "روش های بدست آوردن سرعت نور" کرده بودم کردم. ماشائ الله یه نفر دو نفر هم که نبودن که! هر دانشمندی از خونه باباش قهر کرده رفته سرعت نور رو بدست آورده اونم با یه روش مخصوص به خودش. هر چی می نوشتم تموم نمی شد...
چند دقیقه به ۱۰ بود که دیگه پاشدم برم سر کلاس جامد
این کلاس ما هم کلی خنده است به خدا ![]()
از اون تیکه های همیشگی استاد و گیر هاش و شوخی هاش و اینا که بگذریم دیروز دیگه اشک بعضی ها رو از خنده درآورد...
![]()
طبق معمول بازم یادآوری کردن که خواستید برید نون بخرید اگر می خواید نون خوب بگیرید حتما بگید: "بیر دانه چوره ور منه" ولی این بار خیلی بیشتر روش بحث شد و فرمودند که حتما هم "چوره" رو اینجوری با لحجه بگید وگرنه فکر می کنه لری می خوای زور بزنی ترکی حرف بزنی...
![]()
بعد از کلی تمرین ترکی رفتیم سراغ ادامه ی درس. برای رسیدن به انتگرال عامل شکل اتمی , تو انتگرال قبلی یه چیزی رو ضرب و تقسیم کرد و گفت" خوب ما اینجا کلک زدیم. کلک؟؟؟؟؟؟ منم گفتم: رشتی
گفت: نه دیگه کلک ریاضی
و باز رفتیم تو فاز این حرفا که حالا تو شمال اینو چه جوری می گن یا تو فلان جا یا ...
![]()
داشت روی تخته می نوشت که برگشت به یکی از بچه ها گفت: منم اصلا نشنیدم شما چی گفتید....
حالا اون بچه هم ول کن نیست که!! می گه نه خوب استاد من گفتم که تو شهر شما که اصلا دیگه اینجوری نمی گن کاملا فرق می کنه ....
![]()
خلاصه کلی کر کر خنده بود ...
![]()
بلافاصله بعد از کلاس دوباره مشغول نوشتن ادامه ی مطالب شدم. تا ساعت ۱:۳۰ بیشتر وقت نداشتم. البته در این راه یکی از دوستان کمک بسیاری به بنده فرمودند و جدول مربوطه را کشیدند که اگر این کار را نکرده بودند بنده هرگز وقت نمی کردم.
می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم. احساس می کردم استخون های دو تا انگشت وسطی دست راستم از پشت دستم داره می زنه بیرون. آخرین ثانیه ها بود که دیگه داشتم خطوط پایانی رو می نوشتم که خبر دادن استاد رفت سر کلاس. بدو بدو رفتم سر کلاس و بهش تحویل دادم و گفتم این فلان مطلبه و اینا... که البته در این حین کلی مورد لعن و نفرین مردم واقع شدیم که چرا انقدر پاچه خار؟!
یکی نیست بگه بابا خوب من لازم دارم! من که مثه شما نیستم که! تازه این کجاش پاچه خاریه؟ وقتی من قراره کلی غیبت داشته باشم حداقل یه فعالیتی از خودم باید نشون بدم دیگه...
بعد هم که از استاد به خاطر رسیدگی به مشکلات(مثلا) اجازه ی ترک زودتر کلاس رو گرفتیم و ایشان هم فرمودند چرا که نه؟ مشکلات شخصی خیلی مهم تره. اصلا مهم ترین چیزه ![]()
خلاصه اومدیم بیرون ![]()
خیلی دیرم شده بود. تند تند داشتم می رفتم. چند متریه ارسباران بودم که یه صدایی گفت :خانم؟
برگشتم سمت چپم رو نگاه کردم. یه پسره از شیشه ی ماشین اومده بود بیرون و گفت: ببخشید خانم؟ گفتم بله؟ گفت: "ببخشید میرداماد از کجا باید بریم؟ " یه کم چشمام گرد شد و خنده ام گرفت. یه کم نگاهش کردم بعد راننده رو نگاه کردم بعد باز خنده ام گرفت. پسره خیلی جدی گفت: وا!! خانم چرا تعجب می کنید؟ خوب میر داماد از کجا باید بریم؟ منم گفتم:مممم خوب همینو برید بعد بپیچید دست راست بعد برید ونک از اونجا برید یا اینکه همین جا برگردید دور بزینید از اونور برید.(خیلی دلم می خواست منم یه آدرس چرت بدم مثلا بگم سهرودی رو برو پایین بعد برو هفت تیر بعد برو ... ولی هیچی نگفتم. دیرم شده بود) بعد باز پسره گفت: خوب حالا خودتون کجا می رید خانم؟ گفتم: برا شما چه فرقی می کنه؟!(سرم رو هم به نشانه ی تاسف تکون دادم) و برگشتم به راهم ادامه دادم.داشت بازم یه چیزی می گفت که دیگه نشنیدم(به نظرم گفت حالا شاید مسیرمون یکی باشه برسونیمتون و این حرفا... چقدرم دیرم شده بودا...)
واقعا که !! نه آخه واقعا که !! منو می ذارن سر کار!!
من؟ اونم با اون تیپ متشخص!!!!!!! آخه چه طور جرات کردن؟!
آخه من نمی فهمم اصلا به من میاد که بخوان این کار رو بکنن؟ هرچی فکر می کنم نمی فهمم. آخه چرا من؟!!
....
از ونک که سوار تاکسی شدم راننده یه آهنگی گذاشت.یه کم که گذشت دختری که بغل دست من نشسته بود( یه خانمی در ابعاد بیش از ۷ یا ۸ برابر من با موهای خیلی بور شده و پوست صورت شدیدا سفید شده و ناخن های شدیدا قرمز) یه کم رفت جلوتر و گفت: آقا می شه لطفا این آهنگ که تموم شد دوباره بذاریدش؟ آقای راننده هم گفتن: بله حتما.
یه پسره داشت می خوند: مگه من برات نمی مردم؟ مگه من نمی دونم چی چیت نمی شدم و فلان و بیسار... یه جاهاییش هم می گفت: تنهایم تنهایم(همچین از ته دل و کش دار)
جالب بود من آهنگه رو نشنیده بودم! وقتی تموم شد آقای راننده دوباره گذاشتش...
دوباره که تموم شد دختره تشکر کرد آقای راننده گفت می خوایید دوباره بذارم؟ که دختره گفت نه دیگه خیلی ممنون...
....
دیروز بدون اینکه اتفاق خاصی بیوفته احساس کردم که می شه از زندگی لذت برد حتی وقتی که خسته ای , حتی وقتی که پر از اضطرابی , حتی وقتی که دلت گرفته , حتی وقتی تو ترافیک موندی , حتی وقتی که مواخذه می شی , حتی وقتی ذهنت پر از دغدغه های مختلفه , حتی حتی حتی وقتی اونی که دوستش داری دوستت نداره. می شه دوست داشت , می شه آدم ها رو نگاه کرد , خیابون ها , ماشین ها , خاکی , تپه , پلیس , اتوبوس , بغل دستیت , جلویی , آشغال های توی خیابون , قدم ها , گل فروش کنار پیاده رو , دکه ی روزنامه فروشی , پسری که به زور تبلیغ کلاس کنکور یا پیام نور فراگیر رو می ده دستت , مردی که جلوت راه می ره , چقدر کت شلوارش گشاده , چه کیف سنگینی , آخ دستم , آدم ها می رن , یا میان ,بعضی ها تند تند , بعضی ها خیلی آروم , بعضی ها تنها , بعضی ها با هم , آدم ها از کنار هم رد می شن , بعضی ها ایستادن و با هم حرف می زنن , بعضی ها با هم راه می رن و حرف می زنن , و بعضی ها فقط رد می شن. باد .... و چند قطره بارون روی گونه ها.... می شه آسمون رو نگاه کرد ... چه هوای قشنگی...
می شه لذت برد با اینکه حتی لذت هم ممکنه هیچ معنایی رو به زندگی نده یعنی اون معنی که دنبالشی...
ولی وجود داره...
پی نوشت:
یه روز یه دوستی بهم گفت به آدما اعتماد نکن. همه اونجوری نیستن که تو فکر می کنی. همه مثل تو نیستن. فکر نکن اون بقیه هم خوب فکر می کنن ... و کلی از این حرفا..
ولی هرچی می بینم , هر کاری می کنم بازم آدمی رو نمی بینم که بتونم بگم خوب نیست!
بد کیه؟!