نه می خوام بدونم واقعا خیالتون راحت شد؟
خوب خیالتون راحت شه. بالاخره امروز گشت ارشاد منو گرفت ![]()
انقدر که گفتید چرا تو رو نمی گیرن؟! ای که تو اون چشمای شورتون...
آقا ما داشتیم مثه بچه آدم می رفتیما. از در خونه که اومدم بیرون گفتم اول برم تجریش فلان چیزو بخرم بعدم زودی برم دانشگاه و به کارام برسم و بعدم زودی میریم اونجا که قرار بود بریم. رفتم تجریش و اونی که می خواستم رو خریدم(البته اونی که می خواستم که نشد ولی خوب یه چیزی خریدم دیگه) بعد داشتم می اومدم که برم سوار ماشین بشم و برم به سوی سید خندان... بعد گفتم از تو این پیاده روئه برم. بعد همین جوری که داشتم می رفتم چند قدم نگذشته بود که دیدم جلوم یه خانمه است و یه آقاهه و ... با انگشت منو نشون داد
خلاصه...
گفتم بابا بیخیال من دارم می رم دانشگاه آخه قیافه رو ببین! من با مقنعه! هی می گه نخیر مانتوت کوتاهه. هی می گم بابا من این مانتو رو که تازه نخریدم که کلی وقته دارم می پوشم کسی هم چیزی نگفته ...
خلاصه گفتن مشکلی نیست شما سوار شو ...
ما هم رفتیم داخل نشستیم بغل یه خانم دیگه
یه دختره دیگه هم که قبل از من گرفته بودنش و داشت سکته می کرد و سوار نمی شد بالاخره سوار شد و پسری که همراهش بود رو فرستادن که بره براش مانتو بیاره. من گفتم ای بابا الان که کسی خونه ی ما نیست که برای من مانتو بیاره که...
خانم بغل دستیم گفت اگر می خواید تعهد بگیرید بگیرید دیگه من ماشینم همین جاست می خوام برم کار دارم...
دور زدیم و داشتیم می رفتیم طرف میدون که از اون طرف بریم تو کوچه حمید. که به به خوب چیزایی به تورشون خورد. آقاهه یه دفعه در رو باز کرد و شنیدم که گفت: شما با اینا چه نسبتی دارید؟ صدای خانمه اومد که گفت: دخترامن. آقاهه گفت: این چه وضعیه؟...
اونام سوار شدن و همگی رهسپار شدیم ![]()
ولی ماشائ الله هزار ماشائ الله یکیشون خوب افریته ای بودا. سوار که شدن شروع به غرغر کردن کرد و کلی چیز میزم بهشون گفت. بعدم گفت: چقدر حقوق می گیرید که این کارارو می کنید؟ دختر پلیسه هم برگشت گفت: خدا رو شکر که حقوق ما رو شما نمی دید.
یه دفعه دلم خواست بگم که پس کی می ده؟ اگر ما مالیات ندیم که شما از گشنگی می میرید. اگر از گوشه ی گلوی این ملت زده نشده خرج امثال شما ها و اجنبی های امثال شما نشه که انقدر بدبخت و گرسنه و بی خانمان نداریم...
ولی یادم افتاد تازه ۳ روزه فرم حراستم رو پر کردم
پس بهتره خفه شم ![]()
کوچه ی حمید همونجایی که اون موقع که تعلیم رانندگی می رفتم ماشینامون رو اونجا پارک می کردن. همیشه دیده بودم که اونجا یه جایی هست که جلوشم همیشه پلیس وایمیسته اما نمی دونستم کجاست. وقتی رفتیم توش گفتن مثکه حفاظت اطلاعات و از این جور چیزاست
گفتن باید تعهد بدید و زنگ بزنید براتون مانتو بیارن وگرنه نمی تونید برید. بیچاره یه دختره اونجا بود که از منم ضایع تر بود
نمی دونم اونو دیگه آخه واسه چی گرفته بودن؟ آدم می دیدش گریه اش می گرفت والا
اسمامون رو هم اول یادداشت کرد. دختر افریته هه هم مثکه همه رو خالی می بست
بعدم گفت که اون خانمه خالشه بعدم به ما گفت نه بابا دوست مامانمه
بعدم که بیرون تو حیاط وایساده بودیم سه چهار تا فحش آب دار پدر مادر دار داد بهشون(البته نه اینکه بشنون). منم اینجوری مونده بدم
بعدم کلی سر به سر آقا پلیسه که خیلی هم بداخلاق و شدیدا عقده ای بود گذاشت. بعدم بهش گفت چقدر حلقت قشنگه از کجا خریدی؟
![]()
البته واقعا لازمه که برای اینجور کارا یه همچین آدمای شهرستانی عقده ای رو بذارن دیگه ...
بیچاره یه دختر خیلی کم سن و سال رو هم با بابای مریضش که تمام موهاشم سفید بود گرفته بودن! باباهه رفته بود براش مانتو بخره و بیاد دخترش رو ببره. وقتی که اومد دختره رفت مانتوشو عوض کرد و می خواست بره که گفتن باید حتما مانتوی قبلیش رو تحویل بده. اونم می گفت مانتو مال دوستشه و ۷۰ هزار تومن پولشو داده...
هرکاری کرد گفتن نه نمی شه باید بدیش. دختره هم اومد بیرون که مثلا بره مانتوشو عوض کنه. رفت اون پشت گرفت مانتو رو از وسط پاره کرد برد داد بهشون....
آقا عقده ایه هم بابای مریضش رو مجبور کرد بره خیاطی مانتو رو بدوزه و بیاره تحویل بده!
واقعا این یعنی چی؟!!
بیچاره مرده با اون موی سفید...
دختره همچین عر می زد که دلم سوخت داشت اشکم براش در می اومد...
منم که این صحنه رو دیدم داشتم فکر می کردم که نه!! من نمی خوام مانتوی نازنینم رو بدم به اینا.
بالاخره زنگ زدم خواهرم و گفتم که بابا برای من یه مانتو بیار... اما ...
![]()
![]()
موبایل هامون رو به نگهبانی تحویل داده بودیم رفتم اونجا گفتم می شه گوشیمو بدید من یه زنگ بزنم؟ سربازه هم خیلی بچه ی باحالی بود(آخر سرم گفت من خودم ختم روزگارم ها) ![]()
یه آمار به خواهرم دادم و گفتم دو تا مانتو بیار یکی بلند باشه یه مانتوی کوتاه به دردنخور هم اگه داری بیار ![]()
بعد رفتم که اون فرم تعهد و اینا رو پر کنم. ۴ ساعت دستم بود هنوز ننوشته بودم یارو گفت بیایید من بخونم بنویسید دیگههههه
![]()
یه چیزایی بود تو اون فرم که آدم خنده اش می گرفت واقعا. تازه می گفت بیوگرافیتون و این چیزا و موقیعت خانوادگی و وضعیت اقتصادی رو هم بنویسید. مام همه تصمیم گرفتیم بنویسیم بدبخت و بیچاره و فلک زده ایم
اما آخر سر نوشتیم که از نظر اقتصادی متوسط رو به پایین ![]()
خنده دار ترین لحظه اونجایی بود که ...
واییییییییییییی
آخه یاد فیلما می افته آدم
وقتی قاچاقچی ها یا قاتل ها رو می گیرن و از اون تابلوها می دن دستشون که اسمشون رو روش نوشته و ازشون عکس می گیرن ![]()
خانمه رو که تو اون صحنه دیدیدم مردیم از خنده. خودشم می خندید. تازه تو تعهد نامه ای که می نوشتیم نوشته بود متهم:...(که باید اسممون رو می نوشتیم) بعد تازه مورد اتهام هم باید می نوشتم مانتو کوتاه
بابا ما خیلی باحالیم....
مملکت گل و بلبل که می گن همین جاست دیگه ![]()
یه روز وقتی تو مدرسه تاریخ می خوندیم و توش نوشته بود که فتحعلی شاه چه بلایی سر مملکت آورد اونو به خاطر قراردادهای گلستان و ترکمنچای چقدر سرزنش می کردیم. چقدر بهش بد و بیراه می گفتیم...
نمی دونم سال ها بعد بچه هایی که تاریخ ایران رو می خونن چه حسی پیدا می کنن!(البته اگر از ایران چیزی براشون مونده باشه! اگر هویتی داشته باشن) وقتی می خونن که به خاطر چی!!! دریای کاسپین که یه روز مال ایران بود و بعد حداقل ۵۰درصدش مال ایران بود فقط ۱۱درصدش بهش رسید.فقط به خاطر اینکه وعده ی این بهش داده شده بود که برای ادامه ی فعالیت های هسته ای ازش دفاع بشه(که اونم فقط وعده ای بیش نباشه). یا می خونن که وقتی قیمت نفت تو ایران نزدیک به بشکه ای ۱۰۰ دلار بود ملت ایران تو چه فلاکتی زندگی می کردن و تو همون روزا فکر و ذکر جوونا این شده بود که چه مانتویی بپوشن؟
ایران
مرز پر گهر
؟
بگذریم
اون خانمه که شوهرش اومد دنبالش و رفت...
یه کم بعد خواهر منم رسید. اونم با دو تا مانتو
گفتم اون یکی رو قایم کننننن ![]()
رفتم که مانتوم رو عوض کنم....
خواهرم هم داشت با همون آقا عقده ای حرف می زد و کلی برخورد خوب ![]()
اونی که تنم بود رو کردم تو شلوارم و مانتو بلنده رو روش پوشیدم. کوتاهه رو هم گرفتم دستم که برم تحویل بدم. تو دلم می ترسیدم الان یارو بگه: هووو فکر کردی ما اسکلیم؟ تو که این تنت نبود که..
ولی این فکر نیست یه چیزی فراتر از اسکل هستن. رسما با این کاراشون اعلام می کنن که: ما یک مشت احمق هستیم.
از ترسم مانتو رو به یارو ندادم. دادم دست خواهرم که بده بهش. حالا این وسط خواهرم هم می گه آقا بذار من اینو برات تا کنم(تو دلم داشتم می گفتم بیخیال بدو بریم الان می فهمه
) که یارو گفت نمی خواد بندازید همین جا. اونم پرتش کرد پشت یارو و گفت ببخشیدا ![]()
اون دوتا دخترا هم بهم گفتن خوش به حالت رفتی...
دوییدیم اومدیم بیرون و کرکر می خندیدیم
![]()
حالا سربازه هم مثلا واسه ما می خواد بگه خیلی تیزه. می گه دو تا مانتو آورده بودی؟ می گیم نه بابا تحویل دادم مانتومو دیگه.بعد سربازه می گه:من خودم ختم روزگارم... نه آخه می خواستم بگم که اگر دو تا دارید یکی هم بدید به اون بدبخت اونم بره
گفتم والا ندارم دیگه وگرنه حتما بهش کمک می کردیم.
برگه ی خروجم رو دادم و رفتیم...
اینم از امروز
ولی چه عکسی هم انداخت ها. کاشکی ایمیلم رو بهش می دادم برام می فرستادش.حیف شد ![]()
حالا خیالتون راحت شد واقعا؟ ![]()
