تبليغاتX
در دست ساخت
 

فکر کن استادت بذارتت سر کار

آقا ما دیروز نرفتیم و به بهانه ی بدی احوالات کنسل کردیم

امروز تشریف بردیم

نشستیم و کار و بار رو انجام دادیم و مشغول تاکسی کردن بودیم که همین جور که اون ته مه ها رو هم نگاه می کردیم استاد گفت: "اونجا رو می بینی(ته باند۳۰ یه چیزی داشت دود می کرد)؟ " با یه حالت تاسف بار و ناراحت کننده ای ادامه داد: " هییی توروخدا ببین!! دیروز اونجا هواپیماهه خورده زمین هنوز که هنوزه داره می سوزه" و باز هم یه نفس عمیق به نشانه ی تاسف...

من: ای واییی کی شده؟ چه جوری؟ کدوم هواپیما بوده؟

استاد: مال ما نبوده. درست نمی دونم

من: یعنی چی شده آخه؟ سرنشین هاش چی؟ مردن؟

استاد: خبر ندارم دیگه....

یه کم از بحث منحرفم می کنه...

می ریم تو holding position و منتظریم تا ebraer پست take off کنه ...

حواسم به دود اون طرف هم هست...

بالاخره نوبت ما می شه میریم سر باند و آماده ایم...

استاد: خیلی ناراحت شدی اون خبرو شنیدی؟

من: خوب به هر حال آدم ناراحت می شه ولی خوب تو این کار این چیزام پیش میاد دیگه...

استاد: آفرین

واقعا که.... یعنی تو اون لحظات تو دلش چقدر می خندیده!! چه جوری می تونست انقدر جدی باشه؟ من اگر بودم همونجا قاه قاه زده بودم زیر خنده می گفتم بچه تو چقد ساده ای...

ولی تو دیبریفینگ بهش گفتم: کاپتان حالا دیگه منو می ذارید سر کار؟  باشه...  من ساده ام همه چیو باور می کنما

این اصلا کارش همینه.مثل اون دفعه که اون یکی رو گذاشته بود سر کار. اون روز که سر ملخ خونی بوده و به طرف گفته بوده دیروز اینجا سر یکی از maintenance ها با ملخ کنده شده پرت شده اونجا(جاشم با انگشت نشون داده)... یارو هم اول هاج و واج مونده بوده تا بعد فهمیده موضوع از چه قراره و ...

ولی امروز بعد از ۷ روز که قسمت نشده بود پرواز کنم پرواز یه حال خوبی داشت نمی دونم شاید هم بیشتر حالش به touch and go های پشت سر embraer بود که خیلی حال می داد. نمی دونم چرا آخه؟ اون چه ربطی به من داره؟ نمی دونم ولی حال می داد دیگه  مخصوصا اونجایی که دوتایی از جلوی هم رد شدیم. اون بعد از take off داشت left turn می زد و منم می خواستم وارد traffic pattern بشم که جلوی هم بودیم

نمی دونم اینembraer ها امروز چرا انقدر بمال برو (touch and go ) راه انداخته بودن. خجالت نمی کشن با اون هیکلشون قاطی ما فسقلیا؟!همیشه مثه بچه آدم میومدن و می رفتن دنبال کارشون ها...

 

اینم عکس یکی از همونا که امروز همراه ما touch and go می کرد

 

می گه: خوب اینجا اگر موتورت بره چی کار می کنی؟

می گم: اممم خوب یه جای مناسب گیر میاریم میشینیم دیگه

می گه: خوب جای مناسب اینجا کجاست؟

می گم : خوب یه جای تقریبا صاف و صوف

می گه: خوب کجا؟ مثلا اینجا جای صاف و صوف پیدا کن ببینم

یه کم اینور اونور رو نگاه می کنم می گم: خوب اینجا که کوهه اونجا که نمی شه اونور که ... البته تو جاده هم می تونیم بشینیم ها ولی خوب اینجا که جاده هم نیست

می گه: تو می تونی تو جاده بشینی؟

می گم: خوب من که نه... ولی بالاخره یه کاریش می کنیم

می گه: آره گریه می کنی می گی مااااامااااان ماااااماااان( حالا همین طور هم که داره اینا رو می گه ادای منم مثلا در میاره که دارم می زنم تو سر و کلم)

گذشته از شوخی هایی که گاهی می کنه بعضی وقتا هم تهدیداش جدیه. دعواهاش نمی دونم جدیه یا نه  البته فکر کنم جدی باشه ولی خوب تا حالا که کتک نخوردم  فقط تهدید شدم ولی گویا یکی دیگه از بچه ها کتکه رو هم خورده (کتک که نه در واقع یه پشت دستی)

امروز اشتباه زیاد داشتم  اما حس می کنم توی landing بهتر شدم. ولی بازم گفت چرا حرف گوش نمی کنی؟ نگهش دار

بابا من نگه می دارم   خودش واینمیسته

اون اول کار هم که گفت: این یه توطئه است من مطمئنم شما چهارتایی تون با هم دست به یکی کردید آره این یه توطئه است می خوایید منو بکشید. معلومه از قبل برنامه ریزی کردید. چرا trim نمی کنیییییییییییییید؟

بابا مهلت بده به خدا trim می کنم

بد بودم خودم می دونم  اما اون گفت برای راید هفتم بد نبود

این ایندیا دفعه ی قبل دختر خیلی خوبی بودا ولی امروز به نظرم خیلی لش شده بود حتی از اون پسره ی پرروی بی تربیت(یعنی چارلی) هم پر رو تر شده بود. البته استاد فرمودند این بیچاره که کاری نمی کنه خودت ....

 

تا سولویی نصفش گذشت.... نمی دونم می تونم راید ۱۵ رو سولو  برم یا نه...

امیدوارم که بتونم

....


پی نوشت:

بی جهت منتظر یه خبرم

نمی دونم چه خبری

ولی منتظر اون خبرم

درحالی که اصلا کسی بهم وعده ی خبری رو نداده

من چمه؟! منتظر چیم؟!

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 21:49 |

صبر سنگ

روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز می گفتم

ليك با اندوه و با ترديد

 

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می كشت

باز زندانبان خود بودم

 

آن من ديوانه عاصی

در درونم های هو می كرد

مشت بر ديوارها می كوفت

روزنی را جستجو می كرد

 

در درونم راه می پيمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سايه می افكند

همچو ابری بر بيابانی

 

می شنيدم نيمه شب در خواب

های های گريه هايش را

در صدايم گوش می كردم

درد سيال صدايش را

 

شرمگين می خواندمش بر خويش

از چه رو بيهوده گريانی

در ميان گريه می ناليد

دوستش دارم، نمی دانی

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود

كز جهانی دور بر مي خاست

ليك در من تا كه می پيچيد

مرده ئی از گور بر می خاست

 

مرده ئی كز پيكرش می ريخت

عطر شور انگيز شب بوها

قلب من در سينه می لرزيد

مثل قلب بچه آهوها

 

در سياهی پيش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر می شد

ورطه تاريك لذت بود

 

می نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنياها

 

روزها رفتند و من ديگر

خود نمی دانم كدامينم

آن من سر سخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم

 

بگذرم گر از سر پيمان

می كشد اين غم دگر بارم

می نشينم، شايد او آيد

عاقبت روزی به ديدارم

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 19:54 |