تبليغاتX
در دست ساخت
اس ام اس داده با این مضمون:

"من تو فاینالم یواش یواش بیا تو رمپ. به کسی هم نگو من اس ام اس دادم بهت"

خدا آخر عاقبت ما رو ختم به خیر کنه. و البته بیشتر از همه به مسافرای آینده ی نه چندان دور توپلف رحم کنه...

امروز چقدر ناراحت شدم وقتی فهمیدم استادم این دو سه روزه واسه چی نمیومده پیام!

خدا کنه که زودتر خوب شه و دوباره ببینیمش

همش به این امید بودم که بازم با اون برم پرواز. کلی چیز می شد ازش یاد گرفت

...

یه های اپروچ دیگه ... گرچه بعد از ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه یه جورایی دیگه آدم حوصله اش سر می ره یا سرش دیگه گیج می ره ولی این دفعه یه جورایی بیشتر حال داد  مخصوصا بعضی صحبت ها  چه با برج چه با دیسپچ

بعد از پرواز فلانی بهم گفت شما بودید فلان چیزو گفتید؟ گفتم آره اونم گفتم ولی اون یکی رو من گفتم و براش توضیح دادم ...

بعد گفت خیلی خوبه خیلی خوشم اومد بعضی ها که می رن انگار مجسمه اون بالا نشسته...

 

***

 

دلم تشنشه...

چقدر دلم می خواد صداقت و یک رنگی ببینه.پاکی قلب ببینه. زلالی دل ببینه. دلم یه ذره معرفت و مرام می خواد ببینه...

چقدر سخته تحمل انقدر قحطی ...

یه زمانی یادآوری بعضی چیزا باعث می شد که به خودم بگم هی دختر تو باید یه کاری بکنی تو باید تلاش کنی. تو در برابر اون چیزایی که داره یادت میاد مسئولیت داری باید حرف بزنی باید این کارو کنی اون کارو کنی ...  هرچند یادآوری بعضی چیزای دیگشم خیلی عذاب آور بود ولی بازم تلاش می کردم...

ولی حالا یادآوری بعضی چیزا هیچی بهم القا نمی کنه فقط می گه ساکت باش اهمیتی نداره که کاری کنی یا نکنی حرفی بزنی یا نزنی. مسئولیت کدومه؟! کی می فهمه که بخوای مسئولیت چیزی رو به عهده بگیری؟!!!!  ....

مگه فقط تویی که باید تلاش کنی؟ دیگه بسه! خسته می شی! در واقع اصلا ارزشی هم نداره. چون اون ارزش هایی که می تونست وجود داشته باشه دیگه وجود نداره...

دلم می خواد فقط دنیا رو نگاه کنم و هیچی نگم...  اتفاقا خیلی هم خوبه

آخه سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...

نه بابا سکوت سرشار از هیچی نیست جز سکوت

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 20:42 |
 

پارسال تو یه همچین روزی یعنی ۱۶ آذر یه پست ویژه داشتم. "دانشگاه زنده است"

یادش به خیر

اما پارسال روزهای دوست داشتنیی رو هم نداشتم همون بهتر که گذشت...

اما امسال تو این روزا یه اتفاق مهم تری افتاد یعنی در واقع یک مرحله ی جدید توی راهی که دارم می رم گذشت و وارد مرحله ی دوم شدم. برای همه ی کسایی که تو این راه هستن این روز روز خیلی بزرگی محسوب می شه. نمی خوام بگم برای من مهم نبود خیلی هم بود اما خوب همچین چیز خاصی هم نبود که خیلی ها می گن. هیچی نشد جز اینکه سه شنبه ۱۳ آذر بالاخره تنهایی و بدون استاد پرواز کردم(به مدت ۲۰ دقیقه)

پنج شنبه راید ۱۲ بودم که استادم گفت همین امروزم آمادگیش رو داری. جمعه نرفتم. عصری بود که دیدم شماره ی دیسپچ افتاده روی گوشیم!! یعنی چی کارم می تونستن داشته باشن؟ به هر حال تماس برقرار نشد...

شنبه بهم گفتن دو رایدت رو بپر  برو سولو شو بچه...

گفتم نه... فقط ۱۳ رو پریدم و اینجوری شد که هوا سه روز استندبای کردمون برای سولو شدن...

یه رویای خیلی خوشگل داشتم ... خودمم می دونستم محاله ولی دوستش داشتم. خیالش لذت بخش بود...

تا سه شنبه...

سر چک راید انقدر گیج گولنگ می زدم که سه چهار تا سوتی توپ دادم اما نکته ی مهم اینجا بود که موقع پرواز تنها چیزی که نداشتم اضطراب بود ماشائ الله هزار ماشائ الله اعتماد به نفسم می زد سقف رو می ترکوند

گفت: خوبی. حواستو جمع کن می خوام سولو بفرستمت. به برج هم گفت و ...

حالا تو holding position وایسادم

...

payam tower, arta 05 , ready for line up and take off , be advised this is first solo

یه حس خیلی خوب

فقط موقع take off وقتی احساس کردم صدای برج رو نمی شنوم یک دفعه توی دلم خالی شد! اما با خودم گفتم بیخیال الان به تنها چیزی که باید فکر کنی take off ئه ولی خوب زودی مسئله حل شد(صدای رادیو رو که اون طرف برای حرف زدن باهام قبل از پیاده شدنش کم کرده بود زیاد کردم)

من اون بالا بودم اما این پایین چه خبرها که نبوده...

این یکی تو سر اون یکی می زده اون یکی با این یکی دعوا می کرده باز دوباره اون یکی به این یکی تیکه می نداخته اونوقت اون یکی هم جواب می داده و ....

پشت صحنه خبرها بوده

اول باند چرخا رو زدم زمین.... وقتی هواپیما رو پارک کردم و پیاده شدم اولین نفری رو که دیدم داشت میومد طرفم یکی از بچه هامون بود که بعد از من اونم با هتل پرواز داشت بعد از اینکه تبریک گفت , گفت: خیلی خوب نشستی دهن خیلی ها رو بستی...

دهن خیلی ها رو بستم؟! جالبه. البته بازم از این نظرها شنیدم: عالی بود آفرین چشم خیلی ها درومد ...

نظر بچه ها فرقی نمی کرد فقط وقتی استادم و استاد چکم جفتشون بهم گفتن دستت درد نکنه خیلی خوب بود. دیگه خیالم راحت شد.

ولی یعنی چی آخه؟! ما که همیشه برای همه آروزی موفقیت می کنیم حتی اونایی که .... بیخیال

کاش می فهمیدن که اینجوری فقط به خودشون زندگی سخت می گذره! آخه چرا؟ واقعا نمی تونم درک کنم... خیلی ها رو نمی تونم درک کنم. چقدر زندگی رو سخت می گیریم!! واقعا نمی فهمم!!! یعنی فقط من نمی تونم اینا رو درک کنم؟

یکی فقط به خاطر مبصر بودن بالا پایین می پره یکی در یک سطح بالاتر از این شاکی می شه که چرا برنامه ها رو دادن کس دیگه ای بنویسه یکی برای چیزی که به نظر من می تونه خیلی کم ارزش باشه شخصیت خوشو زیر سوال می بره و بعضی ها انقدر روح های کثیفی دارن که آدم از دیدنشون حال تهوع می گیره بعضی ها هم فقط حقیرن فقط همین ...

آدما موجودات عجیبی هستن آره ولی بعضی ها نه تنها عجیب نیستن بلکه فقط چندش آورن...

بعضی ها انقدر لوسن که قابل درک نیستن. بعضی ها هم آدم رو یاد اون ضرب المثل می ندازن که می گه: شاه می بخشه وزیر نه! یکی نیست بگه بابا تو سر پیازی یا تهش؟!

نمی دونم شایدم من خیلی بی شخصیت هستم که می تونم راحت بگذرم راحت کنار بیام و ...

و همه ی اینا در عین این باشه که هیچی رو نمی تونم فراموش کنم. سخته اما همین حالت رو ترجیح می دم...

بگذریم...

کاش می شد تو مخ بعضی ها کرد که خدایی که ما رو آفریده برای تک تک مون تو این دنیا جا گذاشته. نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنن دیگران جای اونا رو می تونن بگیرن!!

بابا تو این دنیا برای همه جا هست. جای هرکسی هم مشخصه. اگر قرار باشه من امروز اینجا باشم و تو اونجا و یکی دیگه یه جای دیگه و فردا هرکدوممون یه جای جدید دیگه باشیم حتما خواهیم بود. هرکاری هم کنیم بازم هستیم کسی هم نمی تونه جلوی این جریان رو بگیره. پس بهتره آدم خودشو اذیت نکنه

...

پ.ن: آدما معمولا یه چیزایی می بینن و یه چیزایی می شنون و بعد نتیجه گیری می کنن. غافل از اینکه نمی دونن تو دل آدما چی می گذره...


پی نوشت:

امروز احساس می کنم که هیچ احساس خاصی ندارم.

به تنها چیزی که می تونم فکر کنم رسیدن به یه چیزه. دیگه هیچی رو نمی خوام ببینم یا بشنوم یا یادم بیاد یا ...

یه حس خالی...

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 15:42 |