چارلی بیگناه بود
صبح تو راه داشت برام از پرواز روز قبلش تعریف می کرد با فلانی که چه ها که نکردن. اینجوری و اونجوری و ... دیگه بازیگوشی نبوده که نکرده باشن. از تظاهر به سقوط روی گاوداری و سکته دادن صاحب گاوداری(و شاید گاو ها) تا قر و قنبیل های دیگه...
گفت فلانی پروازش حرف نداره ها فلان و بیسار و کلی تعریف... منم گفتم آره منم خیلی تعریف پروازشو شنیدم ولی اتفاق یه بار می افته ها!
این جمله ی آخرم رو که یادم می افته خودم کف می کنم! اتفاق یه بار می افته ها!
۲۴ ساعت هم نگذشت که اتفاق افتاد.

همون روز بعد از پرواز ناوبری وقتی با استاد و دانشجوش که chaser من بودن داشتیم به سمت آشیانه قدم می زدیم به کاپتان گفتم: ابهر که رسیدیم که هوا خوب بود چرا برگشتیم؟ بعد از اینکه توضیح داد که هوا ممکنه چه جوری بشه و کاپتان بیساری که تجربه اش از من بیشتره وقتی می گه برمی گردن منم این کار رو می کنم و درست نیست که بگیم نه ما می ریم و ...(اینجا احساس کردم چقدر آدما با هم فرق می کنن یکی مثل این آدم انقدر از هر نظر عالی یکی هم مثل بیشتر بقیه...) و اینکه تایممون خیلی زیاد می شد و ...اگر دست من بود اصلا امروز با این هوا پرواز نمی ذاشتم ...این که پرواز نیست خزیدن روی زمین... آخرم گفت مشکل اینجاست که ما همیشه فکر می کنیم حادثه برای ما نیست ...
حرفاش هنوز تو گوشمه

حالا دیگه همه نه تنها کارشناس سوانح شدن بلکه روانشناس هم هستن.
آره حقش بود , من می دونستم این سانحه می ده , اصلا معلوم بود , غرور , overconfidence آقا جان , اصلا خیلی هم خوب شد .... اینجوری بوده و اونجوری بوده... ماشائ الله همه خودشون تمام و کمالن 
درسته که با رعایت کردن همه ی جوانب(و قوانین) امنیت پرواز رو بالا می بریم اما فقط احتمال خطر کم می شه و این اصلا به این معنی نیست که احتمال صفر شده. حادثه فقط برای اون دیگری نیست (حتی تویی که فکر می کنی perfect هستی حتی منی که فکر می کنم همه چیز رو رعایت می کنم حتی اونی که سال ها تجربه داره حتی...) پس بهتره طوری رفتار کنیم که همه ی پل های پشت سر رو خراب نکرده باشیم. چون برخلاف چیزی که به نظر می رسه هیچ کدوم از ما ایمن از حادثه نیستیم...
نمی دونم چه جوری ممکنه کسی از ناراحتی یا مشکل دیگری شاد بشه!؟!
البته تو این جماعت موجوداتی بهتر از این به ندرت ممکنه پیدا بشه. فقط منتظر بشینن که فرصتی دست بده تا پشت سر همدیگه حرف بزنن
حالا می فهمم که چه جوری یه آدمی می تونه اون حرفا رو بزنه , چه جوری می تونسته انقدر دروغ بگه , اونقدر تظاهر کنه , اونقدر راحت زیر همه چی بزنه , تو روت یه چیزی بگه و پشت سرت چیز دیگه , اونقدر راحت حرفاش رو فراموش کنه و عین خیالشم نباشه و اونقدر نامرد باشه. آخه اونم اهل همین جماعت بوده ...
یه چیزایی یادم می افته که مخم دلش می خواد بترکه 
پی نوشت:
می گم تا حالا شده برای خودتون سرگرمی آزاردهنده ساخته باشید؟ فقط به عنوان اینکه سرگرم باشید
سعیم رو دارم می کنم که بیخیال این سرگرمی بشم(واقعا فقط سرگرمیم بوده؟ خدا می دونه) فعلا یه بار مغلوب شدم ولی دوباره تلاش ها ادامه داره
من می تونم
باید تمومش کنم 
ولی از قدیم گفتن: سیب از خود درخته 
بگذریم. شاعر می گه:
یه روز می رسه
یه روز می رسه دستامون دستای عشقو می گیره
یه روز می رسه قلبامون واسه ی همدیگه می میره
نذار بسته شه دفتر عشق من با تو
......
....
...
واه چه عاشقانه بود حالم بد شد 
همینی که هست! به تو چه! 
تو گوش نکن. من دوست دارم 

پ.ن: گفتن از فردا پروازا دوباره به راهه 
+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت
1:0 |