من که کلی غرق مطالعه ی اون صفحه بودم و اینا که دیدم اون دوسته داره می ترکه از خنده(البته یه جورایی جلوی خنده اش رو گرفته بود)
گفتم ئه واسه چی می خندی؟ ![]()
گفت آخه اصلا فکر نمی کردم تو هم اینجوری باشی! آخه تو؟!!!!!! ![]()
![]()
گفتم وا مگه من چمه؟
گفت آخه اصلا بهت نمیاد. تو این همه مدت اصلا فکرشم نمی کردم که تو یه همچین حالتی هم داشته باشی ![]()
گفتم خوب حالا دیگه فهمیدی دیگه ![]()
بعد از یک سال بالاخره طاقت نیاورده بودم و اون رازه رو به یکی(که البته بیشتر از یکی شدن
) گفتم ولی کاش نمی گفتم ها درسته که آدم دق می کنه از بس یه چیزی رو تو خودش نگه داره ولی خوب حداقلش این بود که بعدش انقدر بهم تیکه نمی نداختن ![]()
ولی خودشون بدترن ![]()
![]()
اصلا همینی که هست(البته دیگه نیست که) ![]()
مثکه به من خیلی چیزا نمیاد! مثلا غیر از مورد بالا بهم نمیاد که بتونم ناراحت باشم یا دپ بزنم
جالبه که در حالی که هیچ وقت سعی نمی کنم خودمو غیر از اون چیزی که هستم نشون بدم یا احساسم رو پنهان کنم ولی خیلی چیزایی که برام وجود داره از نظر بقیه از من بعیده!
یا به نظرشون من باید همیشه همون جوری باشم که اونا می بینن ![]()
تازه یه بارم یه پستی داشتم قبلنا که در مورد اون روزی بود که تو حیاط دانشگاه یکی بهم گفت: خوش به حالت همیشه شادی ....
شبش یه پستی گذاشتم اما الان تاریخش رو یادم نیست باید بگردم پیداش کنم ![]()
پی نوشت:
دوستم می گه بیا فردا بریم فلان جا بهانه میارم
می گم من درس دارم امتحان دارم کلاس دارم حال ندارم
می گه بیا بریم بیرون
بهانه میارم
مهمونی دعوت می شم
بهانه میارم
ولی حتی حس درس خوندنم هم نمیاد
از صبح تا شب جلو شومینه کتاب جلوم هیچیم درس نمی خونم یا خوابم یا در حال فکر کردن...
...