تبليغاتX
در دست ساخت
یاد اون روزی افتادم که تو سایت با یه دوستی نشسته بودیم و من داشتم یه مواردی رو بهش می گفتم و در ضمن یه صفحه ای رو هم می دیدیم و می خوندیمش...

من که کلی غرق مطالعه ی اون صفحه بودم و اینا که دیدم اون دوسته داره  می ترکه از خنده(البته یه جورایی جلوی خنده اش رو گرفته بود)

گفتم ئه واسه چی می خندی؟

گفت آخه اصلا فکر نمی کردم تو هم اینجوری باشی! آخه تو؟!!!!!!

گفتم وا مگه من چمه؟  گفت آخه اصلا بهت نمیاد. تو این همه مدت اصلا فکرشم نمی کردم که تو یه همچین حالتی هم داشته باشی

گفتم خوب حالا دیگه فهمیدی دیگه

بعد از یک سال بالاخره طاقت نیاورده بودم و اون رازه رو به یکی(که البته بیشتر از یکی شدن ) گفتم ولی کاش نمی گفتم ها درسته که آدم دق می کنه از بس یه چیزی رو تو خودش نگه داره ولی خوب حداقلش این بود که بعدش انقدر بهم تیکه نمی نداختن

ولی خودشون بدترن

اصلا همینی که هست(البته دیگه نیست که)

مثکه به من خیلی چیزا نمیاد! مثلا غیر از مورد بالا بهم نمیاد که بتونم ناراحت باشم یا دپ بزنم  جالبه که در حالی که هیچ وقت سعی نمی کنم خودمو غیر از اون چیزی که هستم نشون بدم یا احساسم رو پنهان کنم ولی خیلی چیزایی که برام وجود داره از نظر بقیه از من بعیده!

یا به نظرشون من باید همیشه همون جوری باشم که اونا می بینن

تازه یه بارم یه پستی داشتم قبلنا که در مورد اون روزی بود که تو حیاط دانشگاه یکی بهم گفت: خوش به حالت همیشه شادی ....

شبش یه پستی گذاشتم اما الان تاریخش رو یادم نیست باید بگردم پیداش کنم


پی نوشت:

دوستم می گه بیا فردا بریم فلان جا بهانه میارم

می گم من درس دارم امتحان دارم کلاس دارم حال ندارم

می گه بیا بریم بیرون

بهانه میارم

مهمونی دعوت می شم

بهانه میارم

ولی حتی حس درس خوندنم هم نمیاد

از صبح تا شب جلو شومینه کتاب جلوم هیچیم درس نمی خونم یا خوابم یا در حال فکر کردن...

...

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 0:27 |
عزیز دل خواهر وقتی یه چیزی رو امانت می گیری سعی کن برش گردونی خوب بابا شاید صاحبش هم لازم داشته باشه. آخرش اینجوری می شه دیگه...

***

نوبت من که شد صدام کرد و رفتم که برم بالا. اونم شروع کرد به توضیحات و تعریف کردن و اینا...

با استادم رفتیم بالا (اون یکی افراد هم بالا بودن) همین طور که مشغول زدن ریت و وینگ بودیم اونم همچنان داشت می گفت...

دانشجوی فلان رشته فلان جا و اینا

اومدم خودم سریع ریتم رو در بیارم که کاپتان فلانی گفت: هول نشو آروم  (بدجنس)

گفتم آخه الان حرفاشون تموم می شه... گفت نه نترس هست حالا حالا ها می گه

همینجور که مشغول بودیم یه چیزایی شنیدم که یه دفعه موندم!

فلان و بیسار ... و بسیار متکی به نفس ... خیلی محکم و اینا... پیانیست کلاسیک.... شهر کتاب نیاوران رو خیلی دوست داره... داره میاد پیام یا برمی گرده حتما یه سر می زنه....

بابا آمار!!

اینو که شنیدم گفتم: ای وای این منو تعقیب می کرده!  خاک تو سرم! نکنه جای دیگه هم رفته باشم؟

آخه اینا رو از کجا می دونستید شما؟!

(ولی بعد فهمیدم بعضی آمارا کار کی بود!)

تازه آمار هم دادن که با چی رفت و آمد می کنیم و از بالا نگاه می کنیم و خونمون کجاست و همسایه هم هستیم و گاهی هم می رسونیم و ...

خلاصه تا ما اون قرطی بازیا رو بزنیم و نصب کنیم و بعد اون سرتیفیکیت رو بگیریم همینجور گفت و ...

خوب اینم از سولو پارتی

بالاخره تموم شد

جای خیلی ها خالی بود...

پ.ن: دوستای خوب همیشه توی قلب و ذهن همدیگه می مونن حتی اگر دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینن...

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 1:43 |

 اگر با من نبودش هیچ میلی        چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

به نظر شما کدام یک از موارد زیر در این شرایط مصداق دارد؟

۱-مجنون آخر توهم است

۲- لیلی روانی است

۳- هر دو

۴- هیچ کدام(خوب پس که چه؟ چه مرگشون بوده؟)

راستش دیده شده و همچنین شنیده شده که برخی از این بیت در مواردی استفاده می کنن و وقتی یه موردی هم پیش میاد می گن: اگر با من نبودش هیچ میلی  چزا ظرف مرا بشکست لیلی؟

ای که تو اون روح لیلی!! مگه مرض داره خوب؟


پی نوشت:

داشتیم زندگیمونو می کردیما! چه رویاهایی که واسه فردا نداشتم....

خواب... درس ... و یه چیزای دیگه

کشتتمون. بابا مگه مهمونی(solo party) دیگه آموزش می خواد؟

خدا گذاشت تو کاسه ام! دو سه ساعت بیشتر نگذشته بود که بدتر از اون شرایطی که برای کس دیگه ای بود و بهش خندیدم سرم اومد

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 0:7 |
 

حواست باشه بزرگترین اشتباه اینه که جبهه ی مقابل رو دست کم بگیری

علت سکوت هم همیشه بی خبری و ناآگاهی نیست خیلی وقتا درست برای اینه که

خیلی وقتا آدم خیلی چیزا رو می دونه ولی به روی خودش نمیاره یا اصلا دوست داره که همونجوری پیش بره

....

....

در همین حد

***

یه دوستی امر فرمودند که سعی کنم مثل گذشته دوباره هرشب آپ کنم

ما هم اطاعت امر کردیم ولی خوب داریم سعی می کنیم دیگه ...

فعلا این روزا چون اکثرا تو خونه هستم (مثلا دارم درس می خونم)وقت هست

ولی دیگه مثل قبل برای هر شب نوشتن اون حس و حال وجود نداره

دیگه اینکه هیچ خبر خاصی نیست

فردا امتحان دارم و نرسیدم هم اون طور که باید بخونم یعنی در واقع سه تا از درس ها رو اصلا نخوندم

خوب دیگه فعلا همینا

مشکوکم نیستم

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 0:2 |
 

کرم یا سیب

فرقی نمی کنه

از خود درخته

*

بازم...

وسوسه...

اه من باختم

دو هیچ

*

خدایا کی می شه که بالاخره بیخیال بشم؟

کاش بس کنم دیگه

بابا بسه

چرا بیخیال نمی شم؟!

خودمم نمی دونم

دیوانگی که شاخ و دم نداره!

داره؟

*

تو این هوا آدم دلش می خواد بگه:

زمستون

تن عریون باغچه چون بیابون

درختا

با پاهای برهنه زیر بارون

نمی دونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه  چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

مثه من که بی تو نشستم زیر بارون(برف) زمستون

*

همش به همدیگه ربط داشت

راستی دو شب پیش یه خوابی دیدم! از اون خوابا که .... می دونم یه تعبیری داره... مثل قبلیاش...

فقط امیدوارم تعبیرش یه جورایی خوب باشه(دوست داشتنی باشه)


پی نوشت:

دلمان گرفت از بس در خانه ماندیم و برف بارید.

یاد روزهای کنکور افتادم که باید میشستم تو خونه درس می خوندم ... زمستون ... جلو شومینه ... کتاب جلوم ... همش خواب...

نه! می خوام برم برف بازی

دوست دارم روی برف راه برم. عاشق گوش دادن به قرچ قرچ برف زیر پا تو سکوت مطلقم

پ.پ.ن: راستی یه کم دیگه از ادامه ی شعر بالا رو بازم می خوام بگم :

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره زمستون ها برای تو همیشه

تو مثل من زمستونی نداری

که باشه لحظه ی چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون

گلای کاغذی داری توگلدون

تو عاشق نبودی

ببینی تلخه روزای جدایی

چه سخته  چه سخته

بشینم بی تو با چشمای گریون

...

یعنی این شکلی

پ.پ.پ.ن: خودم می دونم قبلا این شعر رو نوشته بودم(پارسال)

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 1:1 |