داشتم دق می کردم. دلم داشت از غصه می ترکید. از روزای قبل هی جمع شده بود. شب قلبش هم که دوباره یه شبیخون دیگه...
مثلا شروع کرده بودم درس بخونم... مامانم اومد گفت پاشو بیا منو ببر برسون فلان جا... گفتم: ای بابا خودتون برید دیگه من حوصله ندارم دوباره شب بخوام بیام دنبالتون... گفت: پاشو بینیم بابا من می خوام تو بیای بیرون.پاشو حداقل یه هوایی به کلت بخوره نیم ساعت. بعد بیا بشین درس بخون...گفتم:خوب باشه...
حساب کردم.شمردم. درست ۹ روز بود که پامو از در خونه بیرون نذاشته بودم.... فکر کن هر روز بیدار شی... ناهار بخوری... کتاب بگیری دستت... دوباره بخوابی... بیای پای کامپیوتر.... دوباره بری کتاب بگیری دستت... دوباره شب بخوابی... دوباره پاشی... ۹ روز فقط در و دیوار خونه رو ببینی و ریخت نحس خودتو...
دیدم مثکه خیلی لازمه... کتاب رو ول کردم و راه افتادم. گفتم خوب حالا زود برمی گردم می خونم و جبران اون هایی هم که نخونده بودم رو می کنم....
تو راه برگشت گفتم فلانی هم این روزا خیلی تنهاست بذار یه زنگ بهش بزنم سر راه برم ببینمش...
زنگ زدم برنداشت! خونه شونم برنداشت! ئه!! نکنه مرده باشه؟! خلاصه یه مسج دادم و یه فحش بهش دادم و برگشتم خونه. یادم افتاد احتمالا اون الان تو تاریکی لخت شده و داره سینه می زنه ...(بعدا گفت تازه برام دعا هم کرده دستش درد نکنه
)
رسیدم خونه... گفتم بذار حالا برم اینترنت یه سر بزنم بعد برم سر درس...
یکی زنگ زد. زینگول زینگول زینگول
الو... من تنهام همه رفتن فلان جا پاشو بیا خونمون(همین جا اعلام کنم که سوئ تفاهمی پیش نیاد یه وقت. اونی که این پیشنهادات رو بهم می داد هدی بود)
گفتم: آخه درس دارم و اینا...
یه دو تا فحش نثار گور ما و درسمون کرد ...
خودمم همچین پایه بودم که برم. گفتم باشه الان میام
کتابم همونجا داشت واسه خودش وق می زد اصلا محلش نذاشتم
جلوی تکیه نیاوران دسته راه افتاده بود. همون موقع تازه شروع به حرکت کرده بودن . الم(دیکته اش اینجوریه دیگه؟) و کتل(اینم نمی دونم درست نوشتم یا نه!) هم به راه بود... تا جایی که ما شنیدیم الم ممنوع شده بود... ولی گویا اینجا خارج از محدوده است و کاری به کار کسی ندارن... خلاصه از لای آدما رد شدم و رفتم...
آخی خیلی وقت بود اینجوری پیش هم نبودیم... دیگه آخر شب بود... هی گفتم من برم دیگه... هی گفت بمون شب من تنهام می ترسم...
چه حالی می ده یکی شب تنها باشه بهش توهم ترس بدیما.... مثلا یه دفعه برگردی طرف آینه رو نگاه کنی و بگی وای یه چیزی از اونجا رد شد... (ولی خداییش یه چیزی رد شد) ![]()
(این توهمات خیلی حال می ده ها یادمه یه بار ساعت ۱۲ شب بود و تو خونه تنها بودم داشتم فیلم حلقه رو می دیدم... بعدش اومدم تو اتاقم و بعد از یه کم دوباره رفتم بیرون دیدم تلویزیون خاموشه!!! ولی من خاموشش نکرده بودم!!! هنوزم هرچی فکر می کنم من کی ممکنه تلویزون رو خاموش کرده باشم یادم نمیاد این کار رو کرده باشم
ولی چه توهمی بودا اونم بعد از دیدن اون فیلم)![]()
خلاصه که این رفتن به خونه ی دوستم خیلی تاثیرگذار بود... یه کم از اون حال و هوا اومدم بیرون... یه کم که چه عرض کنم... خیلی...
ولی نمی دونم چرا ما دو تا وقتی جدا از هم هستیم خیلی بچه های خوب و مهربونی هستیم ولی وقتی با هم باشیم می تونیم کلی خبیث بشیم ![]()
![]()
خدا رحم کرد بعد از مدرسه دیگه یه جا باهم تحصیل نمی کنیم وگرنه معلوم نبود عاقبت اونجا و ملت چی می شه...
![]()
پی نوشت۱:
اون وقت به من می گن تو بد برداشت می کنی...
واقعا که... باشه حالا هی بتازون... هرچی می خوای بگو... هی واسه خودت برداشت کن... برداشت که نه درواقع هی حرف بذار تو دهن من...
![]()
دارم برات...فعلا استندبای باشید قربان...
![]()
درضمن از قدیم گفتن: حرفای یه پسربچه رو هیچ وقت جدی نگیر اما از تهدیدات یه دختربچه بترس ![]()
حالا از ما گفتن بود ![]()
پی نوشت۲:
اینم از سانحه ی ۷۷۷ توی فرودگاه هیتروی لندن.
هیچی دیگه فقط می خواستم بگم سوانح فقط مخصوص مهرآباد نیست
انقدر لجم می گیره از این آدمای جوگیری که دو روزه رفتن بعد همچین حرف می زنن و سنگ مردم بیگناه ایران رو که مجبورن سوار این هواپیماهای به قول اونا درب و داغونی که بهشون رسیدگی نمی کنن و نیروی متخصص ندارن که تعمیر و نگهداری کنن رو به سینه می زنن.همچین حرف می زنن که انگار سال هاست کاپتان ایرفرنس یا یونایتد یا بریتیش ایرویز بودن...همچین حرف می زنن که انگار خودشون علامه ی دهرن... یکی نیست بگه تو نمی خواد به فکر ما و هواپیماهای درب و داغونمون باشی ما خودمون به فکر جونمون نیستیم تو چی می گی؟! آخه بدبخت تو خودتم با همین هواپیماها مثلا خلبان شدی...
تحمل آدمایی که دو روزه هویتشون رو می فروشن خیلی سخته(حالا یا دو روز یا همون چند سال.چندان فرقی نمی کنه)![]()
