تبليغاتX
در دست ساخت
 

حرف خاصی نیست

فردا امتحان معرفی است و بنده با اعتماد به نفس کامل (همون پر رویی خودمون) با این وضع درس خوندن (خیر سرم) می خوام برم امتحان بدم.

خوب همیجوری کشکی  کی به کیه...

در ضمن اصلا خوابم نمیاد


پی نوشت:

اگر از خوابای کرکر خنده ای که می بینم بگذریم ولی بدم نمیاد که این شعره رو بازم اینجا بنویسم:

من هنوز خواب می بینم

که دوره دوره ی وفاست

که اعتبار عشق به جاست

دنیا به کام آدماست

من هنوزم خواب می بینم

 

من هنوز خواب می بینم

که این خودش غنیمته

برای دیگرون یه خواب

برای من حقیقته

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 23:19 |
 

خیلی وقته از چشام بی تو بارون می باره

دل نا امید من تو رو آرزو داره

ای همیشگی ترین

آه ای دورترین

سوختن کار من است

نگرانم منشین

راست می گفتی تو

دیگر اکنون دیر است

دوستی و دوری

آخرین تدبیر است

....

تو رها از من باش

ای برایم همه کس

زیر آوار قفس مانده ام من ز نفس

تو و خورشید بلند

من و شب های قفس

بعد از این با خود باش

یاد تو  ما را بس

...


من همینم که هستم

اگرم اخلاقم سگ مصبه همینیه که هست کاریشم نمی شه کرد

تا یه حدی هم می تونم لوس بازی ها رو تحمل کنم(که تا جایی که می دونم حدش هم خیلی زیاده) ولی بعدش دیگه به نظرم گندش در میاد منم دیگه حال و حوصله ندارم.

ولی نکته ی مهم اینه که آدم از هرکس به اندازه ی خودش توقع داشته باشه

معمولا کمتر آدمایی هستن که خیلی راحت همه چیزو زیر پا نذارن و کمتر آدمایی هستن که ارزش ها رو درک کنن یا به ارزش ها معتقد باشن و کمتر آدمایی هستن که خیلی راحت همه چیو فراموش نکنن و کمتر آدمایی هستن که فقط خودشونو در نظر نگیرن و کمتر آدمایی هستن که فقط منافع و راحتی و خوشی خودشون رو در نظر نگیرن و کمتر آدمایی هستن که بتونن نظرات و حرف های مخالف رو با آرامش پذیرا باشن و کمتر آدمایی هستن که بتونن با حقایق به طور منطقی کنار بیان و کمتر آدمایی هستن که بتونن با همه ی آدمای اطرافشون سازش ماندگار داشته باشن و خوب کلا آدمای معمولی همه غیر از این کمتر آدما هستن و این کاملا طبیعیه. خیلی هم خوبه اصلا (و البته خیلی موارد دیگه هم هست)

خوب فقط کافیه آدم به این موارد آگاهی داشته باشه یعنی حواسش باشه که اینجوریاست... اونوقت خیلی راحت می تونه با آدمای اطرافش و با شرایط حاصله کنار بیاد

در ضمن اینا رو کلی گفتما

آره

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 23:35 |
 

اون روزی که با دوستم با هم بودیم و به یه چیزی می خندیدیم... (که البته باید به حال من گریه کرد)... یه دفعه یاد اون دیالوگ توی کتاب café creame افتادم :

Bruno: voila ... euh ... je voudrais te parler de sandrine

Christian: sandrine, Ah ! la petite brune? Elle te plaît? m

Bruno: Oui... je pense que je suis tombé amoureux

Christian: Eh bien, elle est là. C'est trés simple: tu vas à table et tu lui dis: "sandine, je t'aime." m

Bruno: Tu es fou! Elle va rigoler

Christian: Tu vas lui envoyer un petit mot ce soir ou demain et tu l'invites au café ou au ciné

   Bruno: Tu parles! je n'ai pas envie de lui ecrire un mot, elle va le montrer à ses copines

Christian: Qu'est-ce que tu veux? continue à la regarder et ne dis rien

Bruno: Je suis trés timide, moi. Ecoute, tu es mon ami... Tu ne peux pas ...o

Christian: Eh sandrine, tu peux venir? p

Bruno: Non, Christian,non! p

Christian: Bruno veut te parler

Sandrine: J'arrive...

Christian: Bon, je vais vous laisser.salut!

Bruno: Tu exagères!

Christian: Maitenant, c'est tout ou rien. Bonne chance!

 

پ.ن: عنوان این پست ترجمه اسم دیالوگ بالا است


پی نوشت:

بعد از کلی مدت ها دوباره با این آهنگه برخورد کردم ... دوباره هی گوشش می دم ...

رفتم و تنهات می ذارم با یه دنیا گله

واسه دست کشیدن از عشقت چاره شد فاصله

...

دیگه نمی خوام.... دل دیونه.... از خاطراتم چیزی بمونه

...

حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم

می خوام بدونی چشمامو روی تو بستم

...

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 0:50 |
 

چندان تمایلی به نوشتن ندارم

یه چیزی هست....خودم می دونم. منظورم اینه که یه چیزیم هست! خودم می دونم ... اما نمی دونم چیه...

همین.... دیگه چیزی نیست

آهان راستی خیلی دلم می خواد زودتر تموم شه.چی؟ نمی دونم. ولی می خوام تموم شه

یعنی یه چیزی بشه دیگه یه چیز دیگه باشه. می دونی چی می گم که؟

نه؟

اشکالی نداره من خودمم نمی دونم...

آخه همه ی دونستن ها اینجوری نیست که بشه راحت دونست

شایدم می دونم اما نه از این نوعش... یه جور دیگش

اونم خودم نمی دونم چه جوریه؟! نوع ناشناخته ایه!

بیخیال

حوصله ندارم بهش فکر کنم

شایدم فکر کردم. ولی حالا نه

در کل زیادم خوب نیستم

ولی بیخیال

توام بیخیال

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 23:57 |
امروز داشتم یه داستان کوتاه از آنتوان چخوف می خوندم

خوشم اومد و دلم خواست اینجا هم بذارمش که بقیه هم بخونن

 

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا »! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

-
چهل روبل .
-
نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد
.
-
دو ماه و پنج روز
-
دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلي‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد .
-
سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار . «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد
.
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده
.
تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت
.
-
و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد . براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد .
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم
. …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد .
«
يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم

-
امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
-
خيلي خوب شما، شايد
-
از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
-
من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد
:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر .
-
ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … يكي و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت
.
به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
-
به خاطر پول
.
-
يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-
در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .
-
آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود


پی نوشت:

خداحافظ ۳۲۲۰  ...خیلی باهات خاطره داشتم ...

پ.ن:این فونت من قاطی کرده!!! مزخرف شده بهتر از اینم نمی شه هرکاری می کنم 

به خاطر کپی کردن اون متن بالا

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 1:33 |
 

من جسمم  تو روح من

                                   من کشتی  تو نوح من

                                                                       من زخمم  تو مرهمی

                  من ظلمت  تو روشنی

                                                                                      من راهی  تو موندنی

                                               من تنها  تو همدمی

تو اولین و آخرین برای من که عاشقم

                                              عزیزترین همسفری در همه ی دقایقم

درگاهت سجده گاه من

                                     بگذر از گناه من

من خلقم  تو خالقی

                                      سرتا پا شوق گفتنم

                                                                      در حال شکفتنم

من عذرا  تو وامقی

                              تو اولین و آخرین برای من که عاشقم

                                                                      عزیزترین همسفری در همه ی دقایقم

هم غایب   هم حاضر

                            هم شاهد  هم ناظر

                                                       هم سکوت   هم صدا

                                                                                     هم دردی   هم درمان

                           هم پیدا  هم پنهان

                                                         هم با من   هم جدا

تو اولین و آخرین برای من که عاشقم

                                                    عزیزترین همسفری در همه ی دقایقم

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 0:38 |
 

گاهی وقتی به پایانش فکر می کنم بدجوری توی دلم خالی می شه...

***

داشتم فکر می کردم.به یک سال قبل... به دو سال قبل... به سه سال قبل... و ...

داشتم فکر می کردم. به اتفاقاتی که افتاد.به روزهایی که گذشت. به تجربه هایی که باید انجام می شد تا من یه کوچولو بزرگ بشم. به ماجراهایی که گذشت. به آدمایی که اومدن و رفتن.داشتم به همه ی اون اتفاقایی فکر می کردم که منو به پرواز درآورد...

با خودم فکر می کردم انگار از سه چهار سال پیش باید تک تک این اتفاقات می افتاد تا من این روزا به جای اینکه طبق معمول درگیر امتحان های پایان ترمم باشم مشغول کار دیگه ای باشم و امشب اینا رو بنویسم...

یه روز سر کلاس هواشناسی استادمون حرف خوبی زد.گفت که خودش هم به این موضوع هیچ وقت اعتقادی نداشته ولی حالا دیگه مطمئنه که اگر قرار باشه چیزی اتفاق بیوفته حتما می افته. گفت که شماها اگر پرواز می کنید فکر نکنید که الکی بوده و حالا یه چیزی رسیده یا یه جوری شده که بتونید پرواز کنید بلکه حتما از قبل مشخص شده بوده که شما باید این کار رو بکنید...

اون روزا هنوز پرواز نکرده بودم. با خودم فکر می کردم یعنی می شه یه روز بتونم؟(حتی تا همون روز هم که سوار هواپیما شدم هنوز باور نداشتم و مطمئن نبودم) درست مثل قبل تر از اون... وقتی که هنوز سر کلاس های زمینی هم نیومده بودم. با خودم می گفتم یعنی می تونم برم؟!

تو تک تک مراحل دلهره های خودشو داشتم... یعنی خانواده ام راضی می شن؟ یعنی می شه تو تست مدیکال قبول شم؟ یعنی می شه جواب حراستم مثبت بیاد؟ یعنی یه روزی می تونم...

همین قدر که رسیدن تا این مرحله برام غیرممکن بود بقیه ی راه هم می تونه باشه...

می گن با خدا باش اما تنها باش...

امروز یکی از فامیل هامون که قبلنا خلبان بوده بعد از چند سال که نبود اومد خونمون. سرتیفیکیت سولوییم رو دید و حرف زدیم... گفت: بالاخره کار خودتو کردی!!! از همون موقع ها هم همش تو کار آسمون و فضا و فضانوردی و هوانوردی بودی... بالاخره به اونی که می خواستی رسیدی... خیلی خوشحالم... من خوب درکت می کنم... این درسته... خیلی خوشم میاد... که وقتی کاری رو بخوای انجام بدی...

...

آره به اونی که می خواستم تقریبا رسیدم یا دارم می رسم(البته که اون اصلیه خیلی دور از دسترس به نظر می رسه/گرچه تا همین جاشم برام یه زمانی غیرممکن بود)

داشتم فکر می کردم. به همه اتقافایی که افتاد به روزایی که فکر می کردم اینجا دیگه آخر دنیاست. روزایی که هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشتم.اون روزا باید میومدن و می رفتن.روزایی که خیلی وقت بود با همه ی اون فکرها و انگیزه های نوجوونیم کلی فاصله گرفته بودم.بعد از اون همه اتفاق بد باید اتفاقی وارد محیطی می شدم. باید با کسی آشنا بشم که باعث جرقه ای بشه واسه روشن شدن دوباره ی همه ی اون آرزوهای دوران نوجوونی که مدت ها بود زیر یه خروار خاک دفن شده بودن...

شاید اون اتفاقا و اون آدما فقط مامور همین بودن.همین که من به اونی که همیشه می خواستم برسم...

شاید این هم سرنوشت بوده...

اگر اون روزا نبودن... اگر اون اتفاقا نیوفتاده بود... اگر آدما نبودن... منم الان اینا رو نمی نوشتم

پ.ن: می دونم که یکی هست که همه چیو می دونه. اون خیلی بهتر از من می دونه.فقط اونه که می تونه درست قضاوت کنه.فقط هم اونه که اگر بخواد همه چی می شه.اونی که همه امیدم بهشه.قضاوت ها رو هم می سپرم دست خودش.مطمئنم که هیچ وقت هیچی رو بی جواب نمی ذاره(حتی اگر ما نفهمیم جواب چی بوده) خوب یا بد... 


پی نوشت:

همینجوری:

من دیگه سرنوشتمو به دست فردا نمی دم

لحظه به لحظه دلمو به آرزوها نمی دم

می خوام غبار تنمو پاک کنم ... پاک کنم

خاطره های خاکیمو خاک کنم ... خاک کنم

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 2:46 |