تبليغاتX
در دست ساخت
گفتم برم بخوابم که صبح زود باید برم سر کلاس و اینا...

هنوز نرفته بودم که ...

وقتی رفتم بخوابم دیگه نمی شد راحت خوابید...

دیشب خوابم نمی برد...

فکر

نمی دونم بالاخره کی خوابیدم...

ولی قبلش تصمیم گرفته بودم که صبح دانشگاه نرم دیگه... اصلا حوصله نداشتم...

خوب نرفتم هم

گویا کلاس ها هم تشکیل نشدن...

درس هم همچنان نمی خوانیم...

ولی خیلی خوبه که فردا تعطیله...

بهمن خونین جاویدان     تا ابد زنده یاد شهیدان

...

به لاله ی در خون خفته   شهید دست از جان شسته

...

ای مجاهد ای مظهر شرف    ای گذشته ز جان در ره هدف

...

ایران ایران ایران     رگبار مسلسل ها

...

۲۲ بهمن روز از خودگذشتن

...

ولی با همه ی اینا فقط باید گفت:

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر     بار دگر روزگار چون شکر آید

آره؟!

بگذریم

پارسال ۲۱ام بهمن یه پستی داشتم که بد نیست بازم بخونیمش:

واژه ها


پی نوشت:

گاهی شاعر هی می گه:

دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد...

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 23:38 |
 

بالاخره امروز جلوی سالن ابوالحسنی خفتمو گرفت و پروژه رو انداخت (آخ آخ نکنه مثل بعضی های دیگه اینجا رو بخونه؟) ولی خوب خوبه. تقریبا با چیزایی که می خوام سعی کرد همراهی کنه  

امیدوارم که کار خوبی بشه...

روز اولی مثل کلاس اولی...

دو تا کلاس

هر دوشم تشکیل شه!!!

خیلیه ها به خدا

شانس نداریم که جامد۱ هم که می گفتیم آره ....

استادش عوض شد! آقا از ژاپن اومدن! از ساعت ۱:۳۰ تا خود ۲:۳۰ حرف زد و توضیح داد و ... باید کار با MATLAB رو یاد بگیریم(حداقل) و یه سری کارامون رو با اون انجام بدیم.قراره یه وبلاگ درست کنیم برای کارای کلاس حالت جامد۱(مثل خارجیا مثل کلاس های MIT مثل کلاس های دانشگاه برکلی...)

البته به نظر استاد جالبی میاد از اوناست که تفکر و دانش براش مهمه نه ملا لغتی بودن و کتابی بودن و این چیزا

اینش خوبه...

اتفاقا اینجور کارا تو یادگیری خیلی تاثیرگذارتره

خلاصه که کلی چیزای مختلف فرمودن...(ناسلامتی فیزیکدانیم)

اگر می خوایم بار آخر ترم رو سبک کنیم بهتره از مقاله هایی که گاهی می ده و ممکنه بذاریم تو وبلاگ مذکور مثلا شبش که نشستیم خوندیم و یه تیکش که به نظرمون جالب و مهم بود رو فرداش بریم در حد همون ۱۰-۱۵ دقیقه هم که شده present کنیم

تازه ۲:۳۰ شروع کرد درس دادن! ما رو بگو که گفتیم حالا جلسه اولی بیخیال می شه درس دادن رو...

تازه ۳:۲۰ این طورا می گه: خوب کلاس تا ۳:۳۰ بود یا ۴؟

می گیم: تا ۳  می گه: ئه ولی واقعا مشتاق و سرحالید ها ...

کلاس صبح هسته ای هم که ...

به عاقبتش که فکر می کنم از الان تنم می لرزه...

با اون شمر ذی الجوشن

جزقل هسته ببین دنیا رو زیر رو رو کرده ها!!!!!

ما ها رو هم گذاشته سر کار... حالا سر کار که هیچی همین جزقلی یه همچین شمری رو انداخته به جون ما

پ.ن: می گن ما فکر کردیم این مدت نبودی اون بالاها بودی یه کم از دیوانگی هات کم شده ولی دریغا... اشتباه می کردیم

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 22:59 |
 

داشتم برمی گشتم خونه.طبق معمول تو همت بعد از پل مدرس(S5) یه کم ترافیک بود(البته کمتر از طبق معمول). گرفتم سمت راست و از اون راهی که سمت راست بود اومدم. در همین حین یه ۲۰۶ هم پشت من اومد.می خواست به زور بیاد از سمت چپ خودشو جا کنه و بره جلو منم بهش راه ندادم نه اینکه نخوام راه بدم خوب درواقع من هم دارم راه خودمو می رم اونجا هم که باز نیست که اون بخواد تندتر از من بره که.هی بوق زد منم اصلا توجهی نکردم...

انتهای این مسیر سمت راستی که دوباره داریم وارد ترافیک می شیم پشت ماشینا وایسادم اون ۲۰۶ ئه هم پشتم بود همین طور ماشینا چسبیده به هم جلو می رفتیم. یه کم جلوتر یه سمندی سمت راست وایساده بود یه ماشین دیگه می خواست از پشتش رد شه که من زودتر رفتم ولی بیچاره ۲۰۶ئه مثکه افتاد پشتش...

از تو آینه می دیدم که داره خودشو می کشه که برسه به من. حدس زدم هرجوری هست می خواد یه کاری کنه مثلا حال منو بگیره... هی بوق می زد واسه همه و خودشو از لا به لای ماشینا رد می کرد...

جلوتر یه کم راه بازتر شده بود منم همچنان تقریبا از سمت راست خیلی آروم داشتم می رفتم که یهو همون ۲۰۶ئه از سمت راست پیچید جلوی من و سمت چپ ته ماشینش خورد به سمت راست سر ماشینم...

وایسادم... خونسرد نشسته بودم... پسره اومد پایین و ماشینش رو که غر شده بود نگاه کرد و به من نگاه کرد که خیلی خونسرد نشستم...

یه دفعه از همونجا تو ماشین داد زدم: مگه کوووووووووووووری؟ این چه وضع رانندگیه؟

نه به اون خونسردی نه به این داد

منم پیاده شدم. همون موقع یه ماشین پلیس هم اومد پسره بهش اشاره کرد ولی پلیسه یا تحویل نگرفت یا چیز دیگه من ندیدم. پسره گفت الان میاد...

حالا پسره هی می گه سر ماشین شما خورده به ته ماشین من شما مقصرید.منم می گم من که داشتم مسیر خودمو می رفتم شما از مسیرت منحرف شدی پیچیدی جلوی من...

می گه تو اونجا اومدی جلوی من نذاشتی من رد شم...

گفتم پس همون برات عقده شده بود می خواستی تلافی کنی...

الان که یادم می افته خنده ام می گیره اون اول که سرش داد زدم وقتی اومد کنار ماشین و داشت مثلا زرت و پرت می کرد باز داد زدم سرش گفتم: صداتو بیار پایین(اونم با صدای بسیار بلند) حالا یارو هم نمی گه من که صدام پایینه صدای خودت ۶برابر منه

گفتم: ماشین خودت خراب شد مال من که چیزیش نمی شه...

گفتش من ازت خسارت می گیرم. گفتم بیمه می ده مشکلی نیست. گفت عمرا به خاطر ۱۰-۱۵هزار تومن کوپنتو بکنی! من پولشو ازت می گیرم تا بفهمی... گفتم بیا بگیر...

گفتم پس چرا پلیس نیومد؟ گفت الان میاد... رفتم تو ماشین نشستم... اومد کنار ماشین وایساد ... گفت فرار که نمی خوای بکنی؟ گفتم من مثل شما نیستم در ضمن عقده ای هم نیستم...

همینجور داشتم جلومو نگاه می کردم و اونم کنار پنجره وایساده بود یه دفعه شروع کرد حرف زدن و گفت: من ته سعادت آباد(کاش اینجا می شد یه جوری مدل حرف زدن رو هم نشون داد) کافه دارم فقط بیا اونجا ببین چه جوری رفتار می کنن و ...

نذاشتم حرفش تموم شه که گفتم: مشخصه از شخصیت و فرهنگتون که در همین حدید از یه کافه دار بیشتر از اینم نمی شه توقع داشت...

(البته خودم هم می دونم که خیلی بد حرف زدم...)

مثکه اصلا توقع نداشت همچین جوابی بشنوه! لابد فکر می کرد چه چیز باارزشی رو داره به رخ من می کشه.

گفت: ئه شوهر تو چی؟ گفتم: من شوهر ندارم (حالا انگار مجبورم واسه اون توضیح بدم ) گفت: خوب دوست پسرت؟ گفتم: من اهل این مسخره بازیا نیستم(چه ربطی به مسخره بازی داره هنوز خودم هم نمی دونم  احتمالا می خواستم بگم قرطی بازی ولی خوب از اونجایی که خیلی اعصابم خورد بود نفهمیدم چی گفتم)

یه جا هم بهش گفتم: ببین با بدکسی طرفی من از اونایی نیستم که تا حالا دیدی (حالا انگار اونایی که تا حالا دیده رو من می شناسم  ولی خوب البته از امثال این سوسول های ... همه چی معلومه)

هی چرت و پرت می گفت و هی می گفت من ازت همین الان فلان قدر پول می گیرم و فلان و بیسار ...

منم گفتم بدبخت من می تونم ۱۰۰ میلیونشم بریزم مثه چی جلوی امثال تو (خیلی دیگه خالی بستم دماغم خورد تو چشمش )

بعد گفتم پس چرا پلیس نیومد؟ من الان زنگ می زنم ۱۱۰ می گم یه پلیس بیاد اینجا...

شیشه رو کشیدم بالا و تلفن رو برداشتم و ۱۱۰ رو گرفتم همین طور که با اون خانمه پشت تلفن صحبت می کردم و ماجرا رو می گفتم و آدرس رو می دادم یه آقایی هم که معلوم نبود از کجا پیداش شد اومد(طبق معمول کارشناسا میان دیگه ) آخرای حرفم بودم که پسره هی می گفت قطع کن نمی خواد بگی الان میاد... منم گفتم و خانمه پشت تلفن گفت باشه منتظر باشید میاد...

پسره گفت: الان پلیس بیاد جفتمون رو ۲۵هزار تومن جریمه می کنه گفتم مسئله ای نیست پلیس میاد می گه مقصر کیه...

بازم می گفت پولشو بده می رم...

اون آقاهه هم گفت حالا یه چیزی بهش بده بره شرش کنده شه. گفتم یعنی چی؟ حالا باز اگر من مقصر بودم یه چیزی(تازه در اون صورت هم همچین کاری نمی کردم) باز آقاهه ماشینا رو نگاه کرد و به پسره گفت آقا الانم پلیس بیاد شما مقصرید ها... پسره هم همچنان می گفت تا من از این پول نگیرم ولش نمی کنم...

منم همچنان نشسته بودم جلوم رو نگاه می کردم و داشتم فکر می کردم...

پسره اومد کنار ماشین و گفت هزار تومن بده می رم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم همین طور که داشتم جلوم رو نگاه می کردم بدون اینکه برگردم نگاش کنم گفتم: منتظرم تا پلیس بیاد.

گفت: ئه باشه منم منتظرم.

و رفت تو ماشینش نشست.

داشتم فکر می کردم که وقتی پلیس اومد و گفت گواهی نامه و مدارک ماشین رو بده بهش چی بگم؟ با خودم گفتم خوب می گم گواهی نامه ام همراهم نیست تو کیفم بوده و کیفم رو دزدیدن. و اگر بگه کی؟ اونوقت بایم بگم ۲ سال پیش و علی رغم اصرارهای هر روزه پدرم هنوز نرفتم المثنی بگیرم

هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که دیدم پسره ماشینش رو روشن کرد و گاز داد و رفت...

پسره ی سوسول حشیشی فکر کرده بود منم مثل دخترای دیگه ام که هر روز تو کافه اش می بینه یا با این چیزا دست و پام می لرزه و می گم باشه هرچی تو بگی(انکار نمی کنم که اعصاب آدم می ریزه به هم و ...) یا فکر کرده بود دیگه خیلی چرمنگم یا از اینام که الان از ترس اینکه بابام بفهمه می گم باشه هرچی بخوای بهت می دم زودتر برو...

تنها مشکلم نداشتن گواهی نامه بود که نگرانم کرده بود ولی خوب نمی تونستم کوتاه بیام با خودم می گفتم هرچه باداباد...

دارم فکر می کنم حالا خوبه گواهی نامه نداشتم و انقدر پرروبازی درآوردم

باید زودتر یه فکری به حال این موضوع بکنم ولی الان اصلا حس این نیست که بخوام برم دنبالش در واقع ۲ ساله(۲ سال یک ماه این طورا) که حسش نیست

پ.ن: خودم خوب می دونم رفتارم خیلی زشت بوده و خیلی هم بد با یارو حرف زدم.اما خوب یه جورایی هم نمی شه در برابر این جور آدما رفتار آروم و محترمانه داشت و کوتاه اومد...

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 23:18 |
 

هنوزم تو فکر آقاهه ام...

آخه واسه چی گریه می کرد؟

۱-ورشکست شده بود؟

۲-زنش بهش خیانت کرده؟

۳-مادرش/پدرش/خواهرش/برادرش/زنش مرده؟

۴-یا یه چیز دیگه شده بوده؟

کاش پیاده می شدم می پریدم جلو ماشینش ازش می پرسیدما...

البته بعضی ها که مصرانه بر این اعتقادند که هرچی هست زیر سر نسوان است...

....

درس می خوانیم  مثلا  خوب یه کم درس می خوانیم یه کم هم چرت و پرت می گوییم و اینا

...

وقتی اومدم خونه و اون قیافه ی ضایع رو جلوی آینه دیدم ترکیدم از خنده  با اون مقنعه...  

پ.ن: راستی اینو الان(ساعت ۲۳:۲۸) اومدم اضافه کردم اون موقع یادم رفته بود بگم

طرف خودش توجه منو به یارو جلب می کنه بعد غیرتی می شه می گه واسه چی انقدر پسر مردمو نگاه می کنی؟!

اوا خوب تقصیر من چیه آخه؟

....


پی نوشت:

از کاوه خوشمان آمد  

دوست می داریم

و می خواهیم

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 22:27 |
 

یه شب خواب می دیدم به ابرا رسیدم

توی آسمونا دویدم دویدم

دو تا ستاره با یه لبخند خریدم

در خونه ی ماه مهتاب رو دیدم

قدم قدم زنون به خورشید رسیدم

زیر سایه ی ابر بارون رو دیدم

رفتم به کهکشون هرچی بگی دیدم

از عشق دیدنی تر ندیدم ندیدم

 

به لطف سرنوشت رفتم تو بهشت

پرسیدم کی بود گل ما رو سرشت

کی بود که قصه ی آدما رو نوشت

نشون داد هرچی بود چه زیبا و چه زشت

کنار آدما نشستم تو بهشت

شنیدم قصه ی هزارون سرنوشت

همه گفتن که عمر مثل باد گذشت

یه روز  با غصه و یه روز شاد گذشت

شب و روزا دریغ توی خواب گذشت

همه سراب عمر پی آب گذشت

 

به دنبال خیالم می دویدم

تا از خوابم به بیداری رسیدم

خبر آوردم از هرچی که دیدم

در گوشت می گم هرچی شنیدم

...


پی نوشت:

۱-باز که من خواب دیدم...

خدایا اینا چیه من می بینم؟!

اون یکی ها چیه می بینم؟! یعنی چی؟

یعنی اینا تعبیر می شه؟

اون خوابم رو نمی گم. این یکی رو می گم...

بازم ...

....

۲-از دیروز که اون جمله رو گفت بدجوری حالم گرفته شد...

خوب یعنی دیگه راهی نمی مونه!!

ولی کی گفته که نمی شه؟! دارم به این فکر می کنم که ما از یه روز بعد هم خبر نداریم...

تازه همه چیز دست خداست...

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:33 |
 

چرا اینجوری شد آخه؟!

یه جور بدی شد

من یه جورایی یه حس بدی داشتم وقتی جلوی همه اومدیم بیرون ....

یه جورایی خیلی نافرم بود به نظرم 

من نمی دونم این برق خارمادر نداره هی وقت و بی وقت می ره؟!

داشتیم مثه بچه آدم درس می خوندیم ها(یعنی عکس می دیدیم)... 

امروز طبق قرار رفتیم که درس بخونیم. می شه گفت خوب هم خوندیم درسته خیلی زیاد نشد(فکر کنم باید زودتر شروع می کردیم) ولی خوب مفید بود

بعد از ناهاری که ساعت ۴:۳۰ رفتیم میل کنیم برگشته بودیم که دوباره درس بخونیم اما دیگه زیاد حسش نبود برای همینم نشسته بودیم عکس می دیدیم و کرکر خنده بود  دیگه هوا تاریک شده بود که زرتی برقا رفت! استاد کلاس آلفا رفت بالا و برگشت و اعلام کرد که کلاس تعطیله ولی ما همچنان پشت کلاس نشسته بودیم و با نور موبایل عکسا رو می دیدیم. اصلا متوجه نشدیم که کل بچه ها خیلی وقت بود که vacate کرده بودن... دیگه اومدیم وسایلمون رو جمع کنیم و پاشیم بریم که دیدیم جمع رئیس روئسا اون پشت جمعه  حالا موندیم بریم بیرون یا نریم؟! یه کم این پا اون پا کردیم و باز بیشتر طول کشید حالا هر لحظه که دیرتر بریم بیرون ضایع تره! حالا بریم یا نریم؟! آخه اگر بریم نمی گن شماها تا حالا اونجا تو بی برقی چی کار می کردید؟! اگر هم نریم یه دفعه دیدی در رو بستن و رفتن ها...

خلاصه دل و زدیم به دریا...

ـ سلام

ـ به به سلام

آفرین اینا از صبح اومده بودن درس می خوندن و ...

حالا اینام که تا ما رو می بینن خفتمون می کنن که بدو برو تا ۷۰ ۸۰ ساعتت رو بپر.... اون یکی هم که نقطه ضعف من رو می دونه زودی می گه پروازا گرون می شه ها بیا زودتر برو (خودشم می خنده می گه اینجوری بگیم زودتر می ره)

حالا این وسط اون کوچولو هم که مثل موش از اون پشت مشتا زودی در می ره و می ره طرف در و زودی vacate می کنه مبادا پاچش به جایی گیر کنه

ولی کلا با همه ی اینا هنوزم یه حس بدی دارم  هنوزم می گم حرکت خیلی ضایع بود اونم جلوی همه ی اونا 


پی نوشت:

۱-خوب می بینم که همزمان با ۲۶امین جشنواره ی فیلم فجر جشنواره ی فیلم آرتا کیش نیز افتتاح شد

۲-دیشب اومدم آپ کنم حتی پستم رو هم نوشتم اما انقدر این اینترنتم رفت رو اعصابم و همه چی رو به هم ریخت که دیگه کلهم بیخیال شدیم رفتیم خوابیدیم...

ولی بهتر... شاید قسمت نبود اصلا اونو بنویسم...

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:49 |