تبليغاتX
در دست ساخت
 

این همه با چه بدبختی صبح سحر بیدار شو ... تو اون ترافیک صبح... بدو بدو... دیر شد

آخرشم آقا تشریف نیاوردن و کلاس کنسل...

ولی خوب کلاس بعدی کلی درس داده شد...

انرژیت رو که زیاد کنی نزدیکتر می شی اونوقته که دیگه فقط نیروهای کولنی تاثیر ندارن که باعث دافعه بشه بلکه اینجا دیگه نیروی هسته ای میاد تو کار و جذبت می کنه  و در نتیجه پراکندگی کاهش می یابد

پس پرانرژی بریم جلو

راستش زیاد حال و حوصله نوشتن و آپ کردن ندارم خیلی خسته ام

خوابم میاد

یا به عبارتی لالا دارم

پ.ن: درس می خوانیم...

می خوانیم؟! خوب آره درس هم می خوانیم

پ.پ.ن: به نظر من خیلی بد شد که رفت! تا جایی که من بودم از وقتی که اومد اوضاع کلی سر و سامون گرفت.داشت خوب پیش می رفت...

دوباره کلی بی نظمی و هرکی هرکی شدن...

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 0:0 |
 

۱-جواب خوبی رو باید با خوبی داد و جواب بدی رو با خوبی

۲-آدما ممکنه معیارهای متفاوتی برای نزدیک شدن به افراد مختلف داشته باشن. برای اکثر آدما موارد مشابه زیادی وجود داره که جذبشون می کنه اما فکر می کنم هیچ چیزی به اندازه ی سادگی , مهربونی , محبت خالصانه و از همه مهمتر پاکی جذاب نباشه...

۳-وقتی باعث شادی کسی بشم وجودم پر از لذت می شه. شاید این تنها دلیل تلاش برای خوشحال کردن دیگران باشه.(اینم از خودخواهیمه!)

۴-ته دلم نگرانه... خیلی هم نگرانه...تردید و عدم اطمینان به خودم...

۵-فکر کنم یه چیز دیگه هم بود که می خواستم بنویسم اما الان یادم نمیاد


پی نوشت:

تا حالا به کلمه ی "لالا" فکر کردی؟

"لالا" همراه با ضمایر متصل

"لالا" با ...

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 1:3 |
 

حرف من حرف خودم نیست

حرف خاکه حرف ریشه است

حرف دیروزه ندیده

حرف فردا و همیشه است

صحبت سکوت سرد آدمای توی قابه

حرف این صورتکا نیست

حرفا اونور نقابه

حرف تردید یه نسله میون رفتن و موندن

بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن

یکی باید بگه آخر منو تو کجای کاریم

وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم

یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده

چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده؟!

 

تو بگو اگر که حرفام واسه تو شنیدنی نیست

من امروزو نگاه کن

دیگه عکسام دیدنی نیست

حرف آخرو نمی گم تا نگی خوابت پریده

هرکی رو دیوار گوشش آخرین حرفو شنیده

حرف تردید یه نسله میون رفتن و موندن

بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن

...

...

(دوست می دارم)


خودم موندم! انگار خودمم هنوز نمی دونستم تا چه حد یه چیزایی می تونه رو اعصاب باشه!!!!

وقتی بیشتر فهمیدم که دیدم موقع تعریف کردنش تمام بدنم می لرزه...

گاهی آدم فکر می کنه همه چی ساده است و بیخیال و برام مهم نیست و فرقی نمی کنه و ...

ولی واقعا حالیش نیست چه تاثیری داره...


پی نوشت:

همه جوره شو دیده بودیم. حتی دیده بودیم یکی ساعت ۲:۳۰ بامداد زنگ می زنه قصه ی حسنی کثیفه رو با کلی آب و تاب و دقت و شور و هیجان و تمام کمال تعریف می کنه: توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود...

این یکی رو ندیده بودیم که با موبایل برن تو حموم تا هیچ گونه interval یی در پاسخگویی به اس ام اس ها ایجاد نشود

ادامه ی جمله به عللی ناپدید شد  

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 23:45 |
 

سالواتوره: می گن اصلا از خونه بیرون نمی ری و با هیچ کس حرف نمی زنی. چرا؟

آلفردو: خودت علتشو می دونی , توتو. دیر یا زود زمانی می رسه که حرف زدن یا سکوت کردن فرقی نداره.پس آدم خفه بشه بهتره.

این جا گرمه. توتو , منو ببر به ساحل.

....


سالواتوره: قصه ی اون سربازه و شاهزاده رو یادت میاد؟ حالا می فهمم چرا سرباز درست قبل از آخر کار رفت. دقیقا یک شب دیگه شاهزاده مال اون می شد اما شاهزاده خانم هم نتونست به قولش وفادار بمونه. و ... خیلی وحشتناک می شد اگه اون سرباز به خاطر همچین چیزی می مرد. در مقابل او حداقل ۹۹ شب با رویای این که شاهزاده خانم منتظرشه زندگی کرده بود...

این بار سالواتوره است که دارد چیزی را برای آلفردو توضیح می دهد و آلفردو در میابد که قصه ی او چقدر تلخ است و بدتر از همه این که سالواتوره دیگر بچه نیست.

آلفردو: کار همون سرباز رو بکن , توتو! از این جا برو! این سرزمین نفرین شده ست.وقتی که هر روز این جا هستی , احساس می کنی در مرکز جهانی و به نظر میاد که هیچ چیز هرگز عوض نمی شه. بعد از این جا می ری , یک سال , دو سال ... و وقتی برمی گردی همه چیز فرق کرده. ارتباط ها قطع شده. چیزهایی که دنبالش می گشتی پیدا نمی کنی اون چیزها دیگه وجود ندارن. این طور نیست؟ ... تو باید مدت طولانی , سال های سال , از این جا دور شده باشی , بعد برگردی و دوباره مردم و زادگاهتو پیدا کنی ... اما حالا نه , این غیرممکنه. تو الان کورتر از منی.

سالواتوره: کی بود که این چیزها رو می گفت؟ گری کوپر , جیمز استوارت یا هنری فاندا , ها؟

آلفردو: نه تو تو , هیچ کس نمی گفت. من می گم! زندگی اون طوری نیست که توی فیلم ها دیدی. زندگی سخت تره. برو! برگرد به رم. تو جوانی و دنیا مال توست! من پیرم... دیگه نمی خوام بشنوم تو حرف بزنی , دلم می خواد بشنوم درباره ی تو حرف می زنن.


سالواتوره: دخترتو دیدم. شکل خودته. خدا می دونه تا حالا دل چند تا سالواتوره رو برده...

النا: یکی دو تا. اما سالواتوره های زیادی وجود ندارن.

...

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 0:15 |
 

فقط بلدم بگم دلم براش تنگ شده....

حتما باید بهش زنگ بزنم...

بهش بگم فلان و بیسار و ...

شونصد روزه هی فقط می گم...

فقط بلدم بگم

اما انگار یه ذره معرفت نداشتم که انجامش بدم

تا آخر سر امروز خودش زنگ زد

کلی خوشحال شدم صداشو شنیدم و با هم حرف زدیم. بهش گفتم که کلی به یادش بودم و می خواستم باهاش تماس بگیرم...

اما تو دلم گفتم خوب بخوره تو سرت این به یاد بودنت...

این دل تنگیتم به درد عمت می خوره...

بی معرفت...

پ.ن:شاید این به یاد بودن ها خوب و قشنگ هم باشه اما به هیچ دردی نمی خوره. یعنی در واقع بودنش با نبودنش هیچ فرقی نمی کنه


پی نوشت:

خلقت من اینجوریه و کاریش هم نمی تونم بکنم. تو هم مثل منی. تو هم خیلی بی ریا و خیلی وابسته به چیزایی هستی که دوستشون داری... اما نمی دونم این خصلت خوبیه یا نه. وفاداری چیز بدیه. اگه وفادار باشی , همیشه تنها می مونی!

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 22:58 |
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند

 

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ ها مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید.

 

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست ؟
پیغمبران ، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما اوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرهای مسموم ،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس

 

همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی
من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام
بگویم؟

 

حس می کنم که وقت گذشته ست
حس می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست

در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟


حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم


پی نوشت:

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 0:46 |