سالواتوره: می گن اصلا از خونه بیرون نمی ری و با هیچ کس حرف نمی زنی. چرا؟
آلفردو: خودت علتشو می دونی , توتو. دیر یا زود زمانی می رسه که حرف زدن یا سکوت کردن فرقی نداره.پس آدم خفه بشه بهتره.
این جا گرمه. توتو , منو ببر به ساحل.
....
سالواتوره: قصه ی اون سربازه و شاهزاده رو یادت میاد؟ حالا می فهمم چرا سرباز درست قبل از آخر کار رفت. دقیقا یک شب دیگه شاهزاده مال اون می شد اما شاهزاده خانم هم نتونست به قولش وفادار بمونه. و ... خیلی وحشتناک می شد اگه اون سرباز به خاطر همچین چیزی می مرد. در مقابل او حداقل ۹۹ شب با رویای این که شاهزاده خانم منتظرشه زندگی کرده بود...
این بار سالواتوره است که دارد چیزی را برای آلفردو توضیح می دهد و آلفردو در میابد که قصه ی او چقدر تلخ است و بدتر از همه این که سالواتوره دیگر بچه نیست.
آلفردو: کار همون سرباز رو بکن , توتو! از این جا برو! این سرزمین نفرین شده ست.وقتی که هر روز این جا هستی , احساس می کنی در مرکز جهانی و به نظر میاد که هیچ چیز هرگز عوض نمی شه. بعد از این جا می ری , یک سال , دو سال ... و وقتی برمی گردی همه چیز فرق کرده. ارتباط ها قطع شده. چیزهایی که دنبالش می گشتی پیدا نمی کنی اون چیزها دیگه وجود ندارن. این طور نیست؟ ... تو باید مدت طولانی , سال های سال , از این جا دور شده باشی , بعد برگردی و دوباره مردم و زادگاهتو پیدا کنی ... اما حالا نه , این غیرممکنه. تو الان کورتر از منی.
سالواتوره: کی بود که این چیزها رو می گفت؟ گری کوپر , جیمز استوارت یا هنری فاندا , ها؟
آلفردو: نه تو تو , هیچ کس نمی گفت. من می گم! زندگی اون طوری نیست که توی فیلم ها دیدی. زندگی سخت تره. برو! برگرد به رم. تو جوانی و دنیا مال توست! من پیرم... دیگه نمی خوام بشنوم تو حرف بزنی , دلم می خواد بشنوم درباره ی تو حرف می زنن.
سالواتوره: دخترتو دیدم. شکل خودته. خدا می دونه تا حالا دل چند تا سالواتوره رو برده...
النا: یکی دو تا. اما سالواتوره های زیادی وجود ندارن.
...
+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت
0:15 |