تبليغاتX
در دست ساخت
 

اشتباهات , نتیجه عدم آگاهی و عدم تجربه و نادانی است. اشتباه در عین کمال آگاهی رو چه جوری می شه توجیه کرد؟!

***

برنامه زندگی ما هم خیلی زیبا شده...

یونی... خواب... کتاب... خواب...

***

واه واه واه

این بچه های ۸۴یی چقدر ...

***

فکر کنم دیگه کم کم وقتشه که یارو اون بالا تو پیام بشینه و با خودش بخونه:

همه رفتن کسی دور و برم نیست  

چنین بی کس شدن در باورم نیست

به قول بعضی ها بوی از هم پاشیدگی و انحلال میاد

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 0:49 |
 

همه چی ساده شروع شد

تو مسیر یه خیابون

توی یک  غروب پاییز  زیر چتر خیس بارون

یه نگاه ساده از تو   یه سلام ساده از من

چند تا لبخند دروغی   چند قدم پیاده رفتن

چند تا پرسش از گذشته    چند تا حرف کودکانه

دل زدن به قلب دریا     یه سوال عاشقانه

همه چی ساده شروع شد

ساده مثل دل سپردن

...

اینم دوست می دارم زیاد


این هم حرکات آکروباتیک دانشجویان پس از کلی درس خوندن:

 

پ.ن: احسنت به اون پشتکار و مقاومت که اون زیر هم دست از کشیدن سیگارش برنمی داره

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 23:40 |
 

خیلی جالبه به خدا

خوب دیگه خیالم راحته که نصفه دوم اس ام اس امشب در ادامه ی نصفه ی اس ام اس فردا شب حتما می رسه

خدا به این مخابرات اجر عظیم بده با این سیستم های کرکر خنده ای که پیاده می کنه کلی دل آدم شاد می شه والله

امشب می خواستم یه پست سینمایی داشته باشم اما فرصت نشد

ولی به زودی در این باره خواهم نوشت

درباره کیمیایی و بیضایی نوشته بودم خیلی دلم می خواست درباره مهرجویی هم بنویسم

حالا بعد از دیدن فیلم علی سنتوری دیدم که خیلی بیشتر دلم می خواد این کار رو بکنم.

مخصوصا که این علی سنتوری رو هم سه ماه تو کوچه ی ما فیلمبرداری کردن و بازی می کردن

هی این رونیز شریفیان رو می دیدم اونجا پارک کرده بود  هی منتظر بودیم اکران شه و بریم کوچمون رو تو سینما ببینیم آخرشم که اینجوری شد  

ولی یه جا اسم کوچمون رو هم می گه  کلی خندیدیم  (ولی گریه هم کردم)

یه همچین فیلمی باید این بلا سرش بیاد و مجبور باشیم سی دی ش رو تو خونه ببینیم اونوقت هر روز فیلمای یکی از یکی مزخرفتر بره رو پرده و ...


پی نوشت:

دیشب دوباره یه جوری شد ...

خوب نبودم... دراز کشیدم و آهنگ گوش دادم ...

دلا تا کی اسیر یاد یاری

ز هجر یار تا کی داغداری

بگو تا کی ز شوق روی لیلی

تو مجنون پریشان روزگاری

پریشانم پریشان روزگارم

من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلش

درون سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

ز بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه ی خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی

که مادام با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم

عزیزم دارد این دل هم خدایی

عزیزم دارد این دل هم خدایی

...

 

پ.پ.ن: ولی همون یک ساعت حضور یه مهربون خودش کلی آرامش دهنده بود...

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 2:18 |
 

از این پرده های سکوت

از این لحظه های خودم

از این خونه خسته شدم

 

از این فکر هر شب تو

از این حس سرد خودم

از این آینه خسته شدم

 

چقدر پشت پنجره ها

به هوای دیدن تو

بشینم تمام شبو

بیدار

 

چقدر با خودم به دروغ

بگم برمی گردی یه روز

بگم می رسم به شب دیدار

 

تو این خونه از تب تو

دارم می رسم به جنون

هواتو به من برسون

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 22:27 |
 

طبق اخبار رسیده دیروز باز یه سانحه ی دیگه اتفاق افتاده...

ما که فعلا اون طرفا نیستیم ولی خبرایی رسیده که after take-off هواپیمای J موتورش ترکیده

هنوز روی باند بوده!!! یعنی افتضاح.... اما خوشبختانه مثکه خلبانش کاپتان شریفیان بوده و هواپیما رو برگردونده و نشسته...

با کاپتان شریفیان ۳ بار پرواز رفتم که هرکدوم واسه خودش کلی پروازای خوبی بود...

وقتی کنار همچین کسی می شینی تو هواپیما احساس می کنی داری با یه خلبان واقعی پرواز می کنی(نه از این جوجه خلبانا...) کسی که واقعا با پرواز آشناست...

اولین پروازم ۱۳ آذر بود یعنی چک قبل از سولویی

بعدیش هم پرواز IRم بود

سومین بار هم پرواز جالبی بود

صبح اسمم رو روی بورد دیدم که با فلانی پرواز دارم.یه جورایی یه جوری بود برام و چندان دوست نداشتم برم اما قصدی نداشتم که بخوام نرم یا چیزی بگم فقط تو دلم می گفتم کاش با این نبودم چون خیلی چیزا باعث شده بود دوست نداشته باشم که با بعضی ها برم پرواز...

رفتم به کاپتان شریفیان گفتم: من دیروز پرواز سولو داشتم همه چیم هم اوکی بوده بازم باید landing check بشم؟ گفت: خوب بعد از هر سولو یه پرواز TR هم باید برید دیگه...با کی پرواز داری؟ گفتم: مممم فلانی...

نمی دونم چه جوری گفتم یا اون موقع که داشتم اینو می گفتم چه شکلی بودم!! واقعا نمی دونم چون خداییش همچین قصدی نداشتم

اما یک ربع بعد وقتی دوباره روی بورد رو نگاه کردم دیدم اسم من که هست اما جای استاد قبلی این بار اسم کاپتان شریفیان نوشته شده

گفت خانم کریمی بدو بریم ...

درسته که خیلی آدم  ضایع کن و ضد حاله یعنی ضد حال می زنه و معمولا یه دفعه جلو کلی ملت آدمو ضایع می کنه  و اون دفعه هم بعد از اینکه اونجا که با یکی از کپاتن داشتیم می حرفیدیم و می گفت پسر اونم فیزیک می خونه اما امیرکبیره و اینا و ایشون هم یه دفعه رسیدن و فهمیدن منم فیزیک می خونمو ... بعدش هرجوری بود یه حال گیری کرد و تیکه ی حسابیی هم انداخت  اما خوب کلا استاد خوبی است و پروازای خوبی هم باهاش داشتم. فقط تا تکون بخوری می گه: آروووم آروووم همیشه همه چی easy و نرم باید باشه  و ...

البته اینجور پروازا با حال منم سازگارتره

پ.ن: دلم واسه یه request taxi information و حتی یه  traffic pattern خوشک و خالی انقده() شده


پی نوشت:

می گه: منظورت از اینی که آخر مسجت گفتی چی بود؟

می گم: خوب یعنی اینجوری بوده و اینا دیگه...

بعد می گه نه اونی که اونجوری گفتی...

مسجت رو برات فوروارد می کنم ببین...

یعنی این شاهکاره مخابراته؟

اینکه یه اس ام اسی از وسطش تبدیل به یه اس ام اس دیگه بشه!!!!!

هنوزم تو کف این واقعه هستم

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 0:15 |