تبليغاتX
در دست ساخت
۱

گویا این سیم کارت ما به فنا رفته!

خلاصه اینکه تا اطلاع ثانوی برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر که بنده باشم برقرار نمی باشد.

۲

دیشب گفتم: یعنی فردا هم؟

آره  امروزم

بازم کادو گرفتم.... ای بابا دوستان هر روز شرمنده می فرمایند  بازم دستتون درد نکنه

اینا همه یادگاری هایی می مونن از این روزای قشنگی که در کنار هم داشتیم...

۳

حالا می فهمم چرا این همه IP address های مختلف سر از وبلاگ من در میارن و خیلی هاشونم مستقیم میان یا از وبلاگ دوستان , صداشونم در نمیاد و من هم اصلا نمی شناسمشون و ...

نگو خواهر زاده ی مادر زن بقال سر کوچه ی همکلاسی ما هم میاد اینجا رو می خونه

اونم با دقتی بس فراوان

۴

ها

آشتی کوونوونه

سوئ تفاهم برووونه

خیال راحتووونه

واه واه واه ...  ۴۳ روز حرفای نگفته گیر کرده بودا


پی نوشت:

دلم می خواد این پستم بیشتر اینجا بالا بمونه:

مدیریت: melika84 شما می تونید مدت زمان بالا بودن این پستتون رو اکستند کنید؟

melika84: (در حالی که بالانس زده و داره مایک رو از اون پشت برمی داره) بلههههههههههههههه

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 0:28 |
 

تا حالا از این کادوها گرفتید که هر چی دست می کنید توش باز یه چیز جدید از توش در میاد؟

جعبه ی جادویی

اگر نگرفتید که دلتون بسوزه چون من گرفتم  ولی خوب ایشالا شمام بگیرید

گفتم این تولد من بازه ی زمانیش کلی طولانیه ها....

دیگه امروز فکر نمی کردم بازم کادو بگیرم که گرفتم

ولی بازی هنوزم تموم نشده

۴ روزه... که البته این پروسیجر کادو گرفتن در هر روز یه مدل بوده

از پنج شنبه شروع شد ولی معلوم نیست که کی تموم می شه!!!

یعنی فردا هم؟!!


پی نوشت:

واقعا چقدر درس خوندیم ها...

ولی من راضیم چون حداقل همون دو مدل سوالی که بلد نبودم رو یاد گرفتم دیگه.

(حالا اگر شانس ماست که اصلا از اون سوالا نمیاد دیگه...)

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 23:15 |
 

چوبین رو یادتونه؟

یه جغده بود که همیشه می گفت: یه خبر بببببببد

والا این یارو دیگه رو دست اون جغدست. هر دفعه نه تنها نمی گه "یه" خبر بد بلکه شونصد تا خبر بد پشت سر هم ردیف می کنه و می گه...

البته من که می دونم این از کجاش  داره می سوزه

ولی آدم دلشم می سوزه برای یه همچین آدمایی ها

واقعا مشکلات و عقده های روانی چه به سر آدما نمیاره...

ولی همین که سعی می کنه باعث دپ شدن آدم بشه شاید یه کمی و البته خیلی کم موفق هم باشه

می تونه از این نظر خوشحال باشه خوب 

پ.ن: همیشه به ما که می رسه همه چی ور...

حالا هر روز یه بامبول جدید


پی نوشت:

چشمای منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل پاک و ساده

پنجره ی باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس

....

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 23:52 |
 

وقتی افکار و ذهن و دل و نیاتت با اعمال و رفتارت توی general agreement نباشه همه ی تلاشت برای رسیدن به اهداف و عملی شدن افکارت در هر لحظه فقط تو رو بیشتر و بیشتر ازشون دور می کنه(در حالی که شاید خودت هم اصلا متوجه نباشی) اینجاست که چون caution به خرج نداده بودی بدجوری دچار reverse sensing شدی

البته مسئله فقط اینجاست که آیا اصلا اون افکار و ذهنیات باور واقعی بوده یا اینکه فقط توهم بوده یا فقط حرف الکی یا ...


پی نوشت:

این تولد ما هم معمولا بازه ی زمانی طولانی رو طی می کنه  از کلی قبل از روزش شروع می شه و تا چند هفته بعدش هم ممکنه ادامه داشته باشه  

من باب کادو گرفتن هاش عرض می کنم

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 0:51 |
 

می گن همه چی یه حکمتی توش هستا   مثکه قسمت بوده من تا حالا تو این دانشگاه خراب شده بمونم تا بالاخره دانشکده مکانیک منتقل بشه به این ساختمون جدید دانشگاه تو ملاصدرا و ما هم (به علت اینکه استاد ساعت قبل اونجا کلاس دارن و بعدش هم باید برن مرکزی و برای مجازیا درس بدن و دیگه این وسط نمی تونن زحمت بکش و بیان علوم) بریم مکانیک و ...

آره بریم مکانیک و ببینیم به کجا می گن دانشگاه...

هی روزگار

ای دل غافل

بیچاره و بدبخت و فلک زده این علومی ها

البته خوب مکانیکی ها هم پس از تحمل سال ها مشقت و سختی تو خاک سفید بالاخره به اینجا رسیدن

ان شائ الله یه روزم نوبت علومی ها بشه  گرچه از ما که دیگه گذشت...

از همون نمای بیرونی کلی ابهت داشت. تر و تمیز و تپل مپل

واااای بعد از در حیاط(پارکینگ) در ورودی سالن رو نگو که از این درای باکلاس بود که خودش وقتی می بینتت باز می شه و بعدش که می ری بسته می شه

عجب سالنی... حالا من آموزش رو چه جوری پیدا کنم بپرسم کلاس ما کجاست؟!! اونم تو یه همچین جایی

بالاخره پیدا شد

کلاس ۳۰۵

وای اینو بگووووو  تازه آسانسورم دارن

کلاساشو بگو ...

واقعا شبیه کلاس های یه دانشگاه واقعی بود

(حالا کسایی که ندونن می گن اینو نگاه چقدر ندید بدیده  آخه خوب وقتی با دانشکده علوم مقایسه می کنم...)

کلاس های بزرگ(خیلی بزرگ) طرح ساختاری کلاس هم کاملا کلاسی بود.صندلی ها... میز استاد... تازه تخته هاشونم وایت بورد بود (سه تا)  همه ی کلاس ها مجهز به ویدئو پروژکتور... (یاد کلاس ۲۰۵ خودمون افتادم.... ای که خاک بر اون سرتون کنن). سیستم تهویه , گرمایشی و سرمایشی و ...

سرمو که بلند کردم و سقف رو نگاه کردم... تجسم سقف دانشکده علوم و مقایسه با سقف این کلاس و سیستم روشناییش باعث می شه آدم یه آه عمیق بکشه 

آخر کلاس یکی از بچه ها گفت: استاد تو این کلاسا آدم مشتاق علم می شه دلش می خواد هی درس بخونه

(خدایا چقدر ما ندید بدیدیم)

واقعا اگر بخوایم بگیم دانشگاه خواجه نصیر چه جوریه یا کدومه باید چی بگیم؟ کدوم رو انتخاب کنیم؟

دانشکده علوم؟ دانشکده مکانیک؟ کدومشون معرف خواجه نصیرن؟!


پی نوشت:

بعضا استاد در حین درس چیزایی می گفت که آدم دلش می خواست سرشو بکوبه به دیوار...

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 23:18 |
اینجا کجاست؟ من کیم؟

یعنی شکنجه بزرگتر و ظالمانه تر از کلاس ساعت ۸ صبح هم وجود داره؟!

تازه اونم نه یه روز نه دو روز بلکه سه روز در هفته

...

امروز سر کلاس کوانتوم نافرم خوابم گرفته بود و مدام چشمام می رفت... منم که با اعتماد به نفس فراوان همیشه می رم ردیف اول می شینم ...

خلاصه هرجوری بود چشمام رو باز نگه داشتم و کلاس بعد از تشریح کلی از خاطرات استاد در موارد مختلف و بچه  هاش (که آخریش مربوط می شد به روضه خوندن دختر استاد تو خونه ی داییش به هنگامی که مشغول تماشای برنامه های ماهواره بودند و اون کوچولوها پی در پی روضه می خوندن و آخرشم فریاد زنان اعلام می کردن: "سینه بزن پدرسگ , سینه بزن پدر سگ"... و بالاخره داییه کم میاره و ...) تموم شد.

یه سر رفتم تو حیاط و برگشتم اومدم. از هرکی پرسیدم کلاس ریاضی-فیزیک۲ کدوم بود یادش نبود. می دونستم یکی از کلاس های ۱۰۲ یا ۱۰۳ و ... اینا باید باشه. رفتم تو کلاس ۱۰۳ و روی صندلی ردیف دوم کنار شوفاژ نشستم و کیفم رو گذاشتم روی میز و سرم رو گذاشتم روش و ...

نمی دونستم چقدر گذشته فقط احساس کردم یه صدای خیلی بلند(کمی هم جیغو) باعث شد که از خواب بیدار شم. چشمام رو باز کردم(حالت چشما رو هم تصور کنید وقتی که از خواب می خواید بیدار شید...) و دور و برم رو نگاه کردم...

کلاس پر آدم بود و اون صدای بلندی که باعث بیداریم شده بود صدای خانم استادی بود که پای تخته داشت درس می داد

اینجا کلاس شیمی هاست  (واسه همین هیچ کسی هم بیدارم نکرده بوده)

یه صندلی اونورترم یه دختره نشسته بود همدیگه رو نگاه کردیم و خنده مون گرفت

حالا بدشانسی اینجاست حداقل کلاس فیزیکی ها هم نبودم

استاد همینجور داشت درس می داد. ساعتم رو نگاه کردم تقریبا ۱۰:۱۵ بود. با خودم گفتم ای وای حالا این وسط چی کار کنم؟!! کلاس خودم ...

خلاصه با اعتماد به نفس فراوان کیفمو برداشتم و بدون اینکه کسی رو نگاه کنم دوییدم اومدم بیرون

ولی کلی کرکر خنده بود

نمی دونم بچه های اون کلاس بعدش چقدر خندیدن اما احتمالا به این صحنه خیلی زیاد خندیدن

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 0:12 |