تبليغاتX
در دست ساخت
 

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم


آدمای مختلف می تونن از یک نفر آدم واحد شناخت های کاملا متفاوت داشته باشن

بدا به حال کسی که بر اثر شرایط و موقعیت های خاص چه محیطی و چه شخصی یا به خاطر یه سری اتفاقات سطحی یا مسائل و موارد موقتی یا مقطعی شناخت نادرست پیدا کنه ...

دیگه درست بشو هم نیست

و بدتر به حال کسی که به خاطر وجود نادرستی که از خودش ارائه می ده شناخت نادرستی هم دریافت کنه...


چقدر دارم این آهنگ قدیمی ها رو گوش می دم دوباره...

ناله ز درد هجران

وای از غم جدایی

فکر وداع باید

از روز آشنایی

 

پ.پ.ن:حالا دیگه همین کم بود که یکی دیگه هم واسه ما دایه ی عزیز تر از مادر بازی در بیاره و بخواد مثلا مهربونی از خودش ول بده و سعی در حسنه کردن روابط کنه

هرچی من بدم میاد از دخالت کردن... دیگران راحت اجازه می دن هرکسی سر از هر مسئله ای در بیاره...

واقعا براشون متاسم

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 23:19 |
 

قاعدتا امروز باید کلی خوشحال باشم چون تو امتحان قبول شدم. اما نمی دونم چرا اونقدرا هم خوشحال نیستم که هیچ بلکه یه کمی هم دلم گرفته...

نمی دونم البته شاید دلایل مختلفی داشته باشه

شاید چون نمی خواستم با این گرید قبول شم(وقتی هم قبول شی که دیگه دوباره نمی تونی امتحان بدی که)

وقتی تو دوره ی قبلی دیدم که فلانی که نمرش از این دفعه ی من خیلی کمتر شده تو امتحان استاندارد براوو گرفته مطمئن بودم که پس من هم دیگه حتما از براوو کمتر نمی شم. شاید آلفا گرفتن از این امتحان سخت بود اما براوو رو می شد گرفت. درسته که مثل خیلی ها نتونستم درس بخونم. خوب واقعا نمی رسیدم. به جز تابستون بقیه روزایی که درسای زمینی بود صبح ها که سر کلاس دانشگاه بودم بعد از ظهر ها هم سر کلاس های این... شب هم که می رسیدم خونه دیگه عمرا لای کتاب رو باز کنم

تا پروازا که بازم اونجا اصلا درس خوندن و این حرفا تعطیل بود دیگه...

این ترم هم که باز هر روز کلاس دانشگاه و .... (و تنبلی البته)

اما خوب شد این وسط  فرصتی شد و یه مقدار درس خوندم.به نظرم بد نبود ولی خوب شاید باید بیشتر می خوندم...(البته اگر به خودم تنهایی بود که هیچی...)

تا این یکی دو روز آخر حتی یک دونه تست هم از اینایی که وجود داشت و برای تمرین کردن خیلی خوب بود ندیده بودم. فقط کتاب خونده بودم.(مرسی از کسایی که این تست ها رو بهم دادن )

ولی خوب خودم هم می دونم اینا همش توجیهات الکی که واسه قانع کردن خودم میارم.  واقعا می شد... ولی شاسگول بازی که شاخ و دم نداره که!

ولی بازم خدا رو شکر که وقتی از سر جلسه اومدم بیرون قیافه ام شبیه اون بیچاره هایی که کلی هم زحمت کشیده بودن ولی افتادن نبود.... بیچاره اون پسره که با ما سه تا تو گروه دوم اومد امتحان داد سر امتحان معرفی نمرش از من خیلی بیشتر شده بود اما رد شد...(از بس قبل از امتحان سیگار کشید. گفتیم این سر امتحان های پوکسیا می گیره ها )(ئه راستی یکی از سوال ها هم در همین مورد بود که کسی که سیگاری باشه کدوم از موارد زیر رو داره؟ که می شد گزینه ی چهارم یعنی همه ی موارد: ۵درصد مونواکسید کربن توی خون , توی ارتفاع ۷۰۰۰ پایی زندگی می کنه , برای های پوکسیا شدن مستعدتره  )

راستی دوباره بهم یادآوری شد که چقدر من خوش شانسم که درست وسط امتحان دلم درد می گیره...

کاشکی انقدر سوال AIP نیومده بود

احساس می کنم اگر گریدم بالاتر می شد یه جورایی این همه زحمت های کسی رو به هدر نداده بودم...

البته زیادم نباید بدبین بود. خوب که فکر می کنم می بینم تقریبا موفق بودم. وقتی خودم رو با اون روز اولی که پا تو کلاسا گذاشتم مقایسه می کنم پیشرفت خیلی خوبی داشتم. اون روزایی که تازه وارد aviation شدم. رفتم سر کلاس حتی نمی دونستم aileron چیه  در صورتی که خیلی های دیگه کلی از این درسا رو خونده بودن یا اگر دوره های دیگه(رشته های دیگه) رو گذرونده بودن بازم به هر حال توی همین جو و جامعه بودن و مدت ها بود که کلی به این چیزا آشنا بودن... یا حداقل توی خانوادشون خیلی از این چیزا شنیده بودن...

اما خوب تونستم تو کمتر از یک سال(تقریبا ۹ ماه) از مرحله ی اول بگذرم  

البته یه ۴ساعت پرواز مونده که خوشحالم که حالا با خیال راحت می رم سراغش (آخ جون چقدر دلم براش تنگ شده بود )

فقط امیدوارم خدا کمک کنه و بقیه ی راه رو هم بتونم برم...

هم به من هم به دوستام

اصلا هم دلم نمی خواد حرف vacate کردن و این چیزا رو بشنوم

بگذریم

ولی خیلی خوشحال شدم که سه تاییمون قبول شدیم. اگر حتی یکی مون خدای نکرده قبول نمی شد یه جور بدی می شد یعنی مثل الان که سه تایی خیالمون راحته (از خودمون و حتی برای همدیگه) نمی شد...

خوب اینم از امتحان PPL


پی نوشت:

از کسی که خیلی زحمت کشید و کمک کرد تا تو این امتحان موفق بشم کلی ممنونم

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 22:39 |
 

نامردی ها و بی معرفتی های آدما افسردم می کنه

بدی کردن ها افسردم می کنه

دو به هم زنی ها افسردم می کنه

دیدن یه چیزایی افسردم می کنه

شنیدن یه حرفایی , یه شعرایی , یه آهنگایی , افسردم می کنه

یادآوری خیلی چیزا افسردم می کنه

خیلی سخته ولی یادم افتاد خودم خواستم. از خدا خواستم تا چهره ی واقعی آدما رو بهم نشون بده. خواستم که حقیقتشون برام روشن شه. خواستم که خیلی چیزا رو بفهمم...

شاید ناراحت کننده باشه. شاید اگر آدم خیلی چیزا رو ندونه کمتر اذیت شه ولی به تحمل کردنش می ارزه...

احساس می کنم تازگیا آدمای اطرافم رو بهتر می تونم بشناسم(نه کامل ولی حداقل بیشتر از قبل. یه کم بیشتر. فقط یه کم)

تو این مدت با آدمایی برخورد کردم که شاید فقط شنیده بودم که وجود دارن اما هیچ وقت باورم نمی شد که واقعا وجود داشته باشن و بشه به عینه دیدشون...

همه ی این سختی ها و افسردگی ها به راحتی تحمل می شه و حتی می تونه تبدیل به کلی هم شادی بشه وقتی ببینی بعد از همه ی این ها حالا کسایی در کنارت هستن که یه جورایی شبیه خودت هستن. می تونی بهشون اعتماد کنی و باهاشون راحت باشی و ...

کسایی که ارزشش رو دارن...


پی نوشت:

عذاب وجدان دارم

احساس می کنم خیلی و بدجوری غیبت کردم. دوست نداشتم این کار رو بکنم و اینجور آدمی بشم. ولی نمی دونم چرا اینجوری کردم. احساس می کنم اگر منم این کار رو کردم پس دیگه چه فرقی دارم؟!

شاید از بس یه چیزایی تحملش برای دلم خیلی سنگین بوده. ولی این که توجیه نمی شه که...

همیشه در همین مواقع است که آدم امتحان می شه

حالا چی کار کنم؟

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 1:17 |
 

دیروز یه بازوبند صورتی دادند دستمون ببندیم که روش نوشته بود "برابری"(البته این بازوبند مربوط به پسرا بود یعنی پسرا می بستن حالا نمی دونم من چرا بستم؟!) این از کارای بچه های انجمن اسلامی بود که مثکه  رفتن پیشواز هشتم مارس و ...

 و بعدش به علت مصدوم شدن یکی از بازیکنان که وسط حیاط دانشکده فوتبال بازی می کردن من نقش دروازه بان رو به عهده گرفتم(و البته با بازوبند کاپیتانی) و باید از خودم تشکر کنم که حتی در حال حرف زدن با موبایل تونستم یک گل مسلم رو بگیرم و نذارم بره تو دروازه 

حالا بگذریم از این که وقتی می خواستم توپ رو شوت کنم توپ یک متر جلوتر از پای من بود و پای من یک متر عقب تر از جایی که توپ می افتاد

بعدم که آقای حراستی اومد و در عین مظلومیت تمام گفت: آقای فلانی من به شما نگفته بودم اینجا فوتبال بازی نکنید؟

اینام حالا چونه می زنن که ۲ تا گل دیگه بزنن دیگه بازی نمی کنن  و آقا برابری و ...  

و آقای حراستی هم خواهش کردن که دیگه جمعش کنید و اینام گفتن چشم 

چه بچه های خوبی  


پی نوشت:

متهم در جایگاه دفاع و دادستان رو به روش ... و قاضی ناز و مهربون و با ابهت و بزرگوار و عادل و (خلاصه دیگه برو تا آخرش ) در جایگاه قرار گرفتند

ظاهرا نتیجه ی دادگاه سه نفره ختم به خیر شد

فقط امیدوارم هیچ حرفی از این جلسه ی سه نفره به خارج درز پیدا نکنه

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 23:33 |