تبليغاتX
در دست ساخت
 

امشب هم مثلا چهارشنبه سوری بود

نمی دونم چرا ولی اصلا حوصله نداشتم حتی پامو از در خونه بذارم بیرون... در حد همون جلوی در

چهارشنبه سوری پارسال هم از روی آتیش نپریدم

***

تو رو خدا فیلمو نگاه

مارا ریختن همه رو خوردن

خلبان که همون اول کار و کمک خلبان هم آخرای کار دیگه زپرتشون قمسور شد

آخرش بود

یارو ۲۰۰۰ ساعت پرواز داشته با سیمولاتور  اون وقت یه ۷۴۷ رو نشوند


پی نوشت:

اه ... همش شرایط و اتفاقات رو با هم مقایسه می کنم. دلم نمی خواد که این مثل اون باشه یعنی الان یکی مثل اون موقع یکی دیگه...

بیخیال  خودمم نمی دونم چی می گم

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 23:36 |
 

امان از این گوگل

معمولا سرچ های خنده دار زیادی به وبلاگ من ختم می شه. خیلی هاش هم دل آدمو کباب می کنه... مخصوصا اون هایی که بیچاره سرچ کننده اش با کلی امید و آرزو دنبال یه مطلب علمی بوده

قبلا هم دیده بودم که با جستجوی "ملیکا کریمی" سر از اینجا هم درآوردن

ولی این دفعه ای جالب بود که جستجوکننده از سرزمین شیطان بزرگ آمریکای جهانخوار بوده

خدا آخر عاقبت ما رو ختم به خیر کنه

آدم دیگه دست و پاش می لرزه اینجا چیزی بنویسه ملت آشناها همه آمارشو در بیارن 

این گوگل هم بدچیزیه ها

آمار ریز و درشت آدم رو می ریزه بیرون

حالا به جز وبلاگ هرجا ما آب خوردیم هم ...

روی یکی از لینک هایی که با این واژه ی مورد جستجو پیدا شده بود کلیک کردم و یه وبلاگی پیدا شد که نظراتی رو از یه سایتی که قبلنا منم بیشتر اونجا سر می زدم کپی کرده بود. یکی از بحث هایی که تو کلوب دانشگاه تهران بود و ...

دو سه تا از نظرات منم قاطیشون هست

حالا بگذریم از لینک های دیگه که کل اطلاعات شخصی و این حرفا بود


پی نوشت:

تو اوج هر بی کسی همیشه سبز و زنده

بدون دلواپسی پر بزن ای پرنده

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 0:38 |
 

به نظر شما این تصویر بیانگر کدام حالت است؟

۱-جذبه گرفته

۲-می خواد بره شکار

۳-داره فکر می کنه که اون کار خطرناکی که بهش گفتن نکن رو بکنه یا نه

۴-می خواد کباب بخوره

۵-واسه یکی داره حالا

۶-هیچی فقط فیگور گرفته ازش عکس بگیرن

۷-پاسخ صحیح در گزینه های بالا موجود نیست

۸-خوب پس چی می گه؟


پی نوشت:

می خوام برم پرواز هرچه زودتر (خیلی وقته مواد بهم نرسیده)

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 22:24 |
 

اگر بیای همونجوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هرکی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید


بالاخره بعد از ۱۲ و نیم روز تماس با موبایل خودم برقرار شد

ولی خوب بد نبود براش... یه نفسی کشید تو این چند روز

چه بی خبری بودا  (بهتر)

با خبریی که لازم بود بود

آخیییییششششش

بالاخره این امور مشترکین مورد نظر رو هم پیدا کردم

پ.ن: راستی چقدر باد شدید میاد. آخ جون طوفان


پی نوشت:

دوباره امشب کلی مین بازی کردم و فکر کردم...

نمی دونم چند ساعت شد...

فکر کردم...

یه چیزایی رو دوست ندارم....

از یه چیزایی که همیشه مد نظرم بود دور شدم...

فکر جدیدی هم نبود...

ولی ...

شاید یه کمی هم بد شدم...

پ.ن: من این وضع رو دوست ندارم...

در ضمن هیچیم نشده(گفتم که گفته باشم)

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 22:3 |
 

حالا خوشم اومده هی دلم می خواد فیلم سولوییم رو ببینم

ولی دست کسی که اون فیلم درب و داغون رو درستش کرد درد نکنه خیلی قشنگ شده

با اون فیلمبرداریی که کرده بودن ...

بعد از سه ماه و ده روز بالاخره فیلم سولوییم رو دیدم

از تیک آفم خوشم اومد خیلی  مخصوصا با اون آهنگی که روش گذاشته

وقتی می بینمش دوباره اون لحظه رو حس می کنم

همه وقتی برای اولین بار سولو هستن لحظه ی تیک آف حتما یه حس خاصی دارن

قابل توصیف نیست... اما برای من شاید فقط دو ثانیه گذشته بود که یه دفعه اون حس غیر قابل توصیف تبدیل به یه حس قابل توصیف شد. داشتم سکته می کردم  چرا من صدای برج رو نمی شنوم درست؟!! 

برای چند ثانیه درگیر رادیو و صداش بودم که نمی شنیدم... حالا همینجورم دارم climb می کنم... بعد گفتم بابا بیخیال حواست به پروازت باشه اونا خودشون هواتو دارن

ولی خوب زودی اون فینتیلک صدا رو پیدا کردم و زیادش کردم  خوب اینم اولین تجربه ی دست زدنم به ولوم رادیو بود دیگه

ولی چه حسی ...

وقتی از هواپیما اومدم پایین هنوز نمی دونستم رو زمینم یا هوا

فیلم سولوییم رو که نگاه می کنم هوایی می شم....

یادش به خیر

چه روزایی...

فقط حیف که بعد از مراسم آب ریختن که اساتید ریت و وینگم رو می زنن رو فیلمبرداری نکردن(واقعا که دستشون درد نکنه و خسته نباشن)

حالا خوبه تو سولو پارتی این کار انجام شد و تو فیلم اضافش کرده


پی نوشت:

بالاخره این اتاق تکونی منم انجام شد

یه خروار کاغذ و دفتر و جزوه های کپی شده روانه ی سطل آشغال شد

این همه چرت و پرت دور ریختم بازم چقدر خرت و پرت مونده

در مراسم اتاق تکونی امروز مثکه هوریزنتال استبلایزر یکی از هواپیماهام گم شد

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 23:55 |
 

وقتی همه ساکت می شن یعنی شدیدا تو فکریم...

بگذریم

سرم چقدر درد می کنه

نمی دونم چرا!!!

یه کمی هم نگرانم

یه کمی هم می ترسم

نکنه تقصیر من باشه؟!!

چرا همیشه اینجوریه؟

انگار همیشه باید اینجوری باشه

همه چی با هم

هیچ وقت هیچی یه جوری نیست که بی دغدغه پیش بره

پ.ن: در این مورد هیچی ازم نپرسید چون حداقل الان چیزی ندارم که بگم


پی نوشت:

خیلی چیزا عوض می شه... تغییر می کنه...

گاهی یه جوری همه چیز یه جوری می شه که آدم اصلا خودش نمی فهمه چه جوری شد که الان اینجوری شده...

بعضی وقتا هم آدم یه دفعه چشمش رو باز می کنه می بینه...

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 23:24 |