تبليغاتX
در دست ساخت
 

یک سال دیگه هم گذشت...

اینم مال پارسال

اصلا یادم نبود که تولد وبلاگم بوده

انگار پارسال بیشتر به فکرش بودم

پارسال برنامه هایی داشتیم ها... جشنواره ی پست برتر و تولد و کلی قرتی بازی و  ...  امسال اصلا حواسم به اینجا نیست انگار...

داشتم تو پست های پارسالم این روزا رو نگاه می کردم که این خر شیطون رو دیدم

وااااااااااااااای عجب گذشت ها....

من از خر شیطون پایین نیومدم. چسبیدم و ولش نکردم تا بالاخره به اینجا رسیدیم فعلا

چه خر خوبی بود

دلم می خواد زودتر ببینم همونی رو که می گفت حالا می بینیمت

پشیمون که نیستم هیچ خیلی هم خوشحالم که از خره پایین نیومدم


پی نوشت:

دو سال گذشت

مثل باد

....

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 22:15 |
 

من از اون آسمون آبی می خوام

من از اون شب های مهتابی می خوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقتای بیتابی می خوام

 

من می خوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یه حباب بدم

سیبی از شاخه ی حسرت بچینم

بندازم رو آسمون و تاب بدم


پی نوشت:

حالا اگر از بازدید کننده ای که از دیار شیطان بزرگ مستقیما تشریف میارن و مطالعه می فرمایند بگذریم من واقعا موندم از کشور فرانسه چطور ممکنه کسی باشه که مستقیم بیاد اینجا!!! هر چی فکر می کنم یادم نمیاد کسی رو تو فرانسه داشته باشم  حالا از اون ها هم بگذریم بیشتر دوستان آشنا و ناآشنا و افراد با تلاش های وافر و نافرجام در ناشناس ماندن که اینجا زحمت می کشن قدم رنجه می فرمایند و تشریف میارن از میهن عزیز هستن. خوب حیفه این همه زحمت که کشیده می شه و تشریف میارید ما نتونیم ازتون تشکر کنیم ها

نکنه که بعضی ها می ترسن؟  

نترسید نترسید  (حیف که اینجا از اون شکلک های هیولایی نیست وگرنه بهتر می شد این حالت رو سیمولیت کرد)

نترسید بیایید من بهتون شکلات و شیرینی می دم  

یوها ها ها ها گول می زنم

خلاصه که این مخفی بازی ها عاقبت نداره والله خوبیت هم نداره خوب

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 23:32 |
 

هی روزگار

چه رویاهایی که نداشتم ها

گفتم فردا برم پرواز...

تازه بک سیت هم داشته باشیم

واقعا که شرم آوره. آخه پیچش تا چه حد؟ تعطیلات اداری تا ۵ام مگه بیشتره؟ مگه مدرسه است که تا بعد از ۱۳ام نمیان که ما بریم کارت های حراستمون رو تمدید کنیم؟

حالا تو این تعطیلات باید سماق بمکیم اونوقت وقتی کلاس های دانشگاهمون شروع می شه باید بدو بدو بریم پرواز هم بکنیم! یه بوهایی هم میاد که از اردیبهشت کلاس های CPL هم ممکنه شروع شه...

رسما بدبخت می شم

البته تقریبا می شه مثل پارسال. خوب یه کم گرفتار می شم اما خوبه یعنی پارسال که خوب بود به درسام هم رسیدم  فقط حدود یک ماهی کلاس ها رو رها کردیم و مثلا چسبیدیم به امتحانات پایان ترم

ولی باید خوب بخونم یه وقت چیزی رو نیوفتم خدای نکرده  چون همینجوریشم بدبخت هستم که نتونستم ۲۰ واحد بگیرم و آخرم شد ۱۵ واحد

خدایا پس من کی می تونم فارغ التحصیل بشم؟


پی نوشت:

مکن امروز را فردا 

بیا با ما

که فردایی نمی ماند

که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 23:22 |
 

من واقعا نمی دونم چرا دیشب آپ کردم؟ ئه ئه ئه آخه چرا من دیشب آپ کردم آخه؟!

مثکه دیشب جمعه بوده ها. و تا بوده جمعه ها اینجا تعطیل بوده!

یحتمل جو گرفته بودتم

اصلا یادم نبود که جمعه است. پس فکر می کردم چند شنبه است؟  راستش اصلا به این فکر نکرده بودم

حالا که این طور شد اصلا لج می کنم و امشب آپ نمی کنم. می دونی که من چقدر لجبازم  اصلا هم افتخار نداره که انقدر لجبازم ولی خوب هستم دیگه. یعنی پاش بیوفته بدجوری اونم از جور ناجورش لجبازم. خلاصه اینکه اینجوریاست و کاریش هم نمی شه کرد. همینی که هست

پس این پست اصلا وجود خارجی نداره. یعنی درواقع اینجا دیشب آپ نشده. اون دیشبیه رو هم امشب بخونید دوباره  دیشب هیچی نبوده توهم زدید  

جاجمنت من می گه توهم زدید بگید چشم. حرف نباشه دیگه


پی نوشت:

امروز شاعر می گفت:

دنیا که انیجوری نمی مونه همیشه...

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 21:28 |
 

رادیو را روشن می کنم. بعد از موزیک کوتاهی برنامه ی قصه ی شب رادیو برای کودکان شروع می شود.پلک هام سنگین شده اند. دلم برای مادرم و مونس تنگ شده. خانم قصه گو به همه ی بچه های شنونده سلام می کند و من فکر می کنم اگر پارسا بی خودی و فقط در اثر جنون آنی خودش را از آن ساختمان لعنتی پایین پرت کرده باشدچه؟ قصه درباره دوستی گنجشک کوچولو و کرم ابریشمی است که روی درخت توتی با هم زندگی می کرده اند.با خودم می گویم اگر مادرم بمیرد چه؟قصه گو می گوید:کرم دوست داشت مثل گنجشک پرواز کند اما نمی توانست. یک روز گنجشک او را با نوک تیز و کوچک اش گرفت و پرواز کرد اما تیزی منقار گنجشک بدن نرم کرم ابریشم را زخمی کرد. اگر پایان نامه ام را به موقع تمام نکنم چه؟ کرم به گنجشک گفت دلش می خواهد خودش پرواز کند نه این که گنجشک او را پرواز دهد. اگر کتابی از من منتشر نشود چه؟ اگر مشهور نشوم چه؟ چند روز بود گنجشک کوچولو کرم ابریشم را گم کرده بود و با این که تمام جنگل را دنبالش گشته بود اما او را پیدا نکرده بود. یاد من باشد فردا سراغ علیرضا برم و درباره ی پایان نامه ی سایه از او چند سوال بکنم. تا این که یک روز پروانه ی زیبایی آمد و آمد و آمد و کنار گنجشک کوچولو , روی شاخه ی درخت توت نشست. پروانه خانم به گنجشک کوچولو سلام کرد و گفت: مرا می شناسی؟ چرا پارسا دفتر فروش کارخانه ی حشره کش سازی را برای خودکشی انتخاب کرده بود؟گنجشک کوچولو گفت:نه , تا حالا شما را ندیده ام. باید سری به خانه پارسا بزنم. شاید آن جا سرنخی پیدا کنم. پروانه گفت: چه طور مرا نمی شناسی؟! من همان کرم ابریشم هستم.مدتی توی پیله ای که ساخته بودم زندگی می کردم و بعد تبدیل شدم به پروانه. خداوندی هست؟ خداوندی نیست؟

....

(روی ماه خداوند را ببوس/ صفحه ۳۸)

 


پی نوشت:

باید درس بخونم  

بایییییید

می فهمی؟

یه کمی هم درس بخون بچه

پس کی این یونی لعنتی تموم می شه؟

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 0:24 |
 

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان به دست باد مده

مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش


موقع سال تحویل همچین تو مایه های قهر ورچسوندن و اینا بودم

تازه یکی از ماهی ها همین امروز مرد

حالا هی زارت و زورت پیام تبریک

تو بعضی اس ام اس ها اصلا موج می زنه که هیچ حس واقعیی توش نیست. خشک و بی روح. زورکی. دوستشون ندارم.

ولی بعضی هاش رو می شه حس کرد. حس کرد کسی که اون طرف تایپش کرده و فرستاده فقط ادا در نیاورده و چیزی رو گفته که وجود خارجی داره

پ.ن: من هنوز نمی دونم جواب هایی که به این پیام ها دادم بالاخره به دست افراد مورد نظر رسیده یا نه!

واقعا این مخابرات خسته نباشه. خیلی زحمت می کشه که این همه مدت می تونه یه پیام رو waiting نگه داره


پی نوشت:

اینجا تو کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" که دارم می خونم یه قسمتی از مکالمات خداوند با موسی (که موضوع پروژه ی یکی از شخصیت های داستانه) رو نوشته:

ای پسر عمران! هرگاه بنده ای مرا بخواند , آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من.

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 0:41 |
 

سال ۸۶ هم تموم شد

با کلی خاطره های مختلف...

با کلی ...

...

برای من سال خوبی بود ... یه جورایی سال خیلی به یاد موندنیی بود ... از خیلی نظرا ...

امیدوارم سال آینده هم برای همه مون سال خوبی باشه

 

هیچی دیگه

سال نو مبارک

برای همه تون بهترین ها رو آرزو می کنم

امیدوارم تو سال جدید همش خوشی و شادی داشته باشید و به همه ی آرزوها و چیزهایی که می خواید برسید

خوبی و بدی هم هرچی دیدید به بزرگی خودتون ببخشید  (تو رو خدا ببخشید دیگه بدجنسی نکنیدا)

اینم بوس سال نو


پی نوشت:

صبح کلی ضد حال شد

خیلی شرمنده شدم

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 0:40 |