تبليغاتX
در دست ساخت
 

آقا یه فیلمی بود آرنولد بازی می کرد توش یه جایی بود که یه جای دست بود بعد دستشو گذاشت اونجا درا باز شد...

بعد یه جایی بود همه پرت می شدن بیرون

آدم کوتوله ها بودن یه جایی...

بعد یه زنه بود کلش می چرخید...

(ربات بود در واقع)

ئه ئه ئه

عزیز من اگر ندیدی خوب بگو ندیدم . منم دیگه بیشتر از این راهنمایی نکنم

اصلا خودم پیدا کردم فیلمه رو یعنی اسمش یادم افتاد. این بود: total recall

اوهوم

تازه اسم صاحب رامکال هم استرلینگ بود  (همه ی اینا رو حدودا ساعت ۳ بامداد یادم افتاد)


پی نوشت:

۱- بعضی ها واکنش نشون می دن در حد بیلبورد

بابا ما که این موها رو تو آسیاب سفید نکردیم. حالا اگر کسی به روی کسی نمیاره دلیل نمی شه که ما نمی دانیم...

تابلو

یه کم بذار بگذره بعد مرور کن خوب

۲- as general گفتم بالام جان. بیخیال اصلا. هرکی هرجور می خواد باشه باشه من یکی که به کسی کاری ندارم.هرکی هر کار می خواد بکنه بکنه هرچی می خواد بگه بگه هرچی گفتن گفتن در آینده هم هرچی خواستید بگین خوش باشید  clear to ... حال ما را تفاوتی حاصل نمی شود. ولی تنها مزیتش اینه که خود طرف ممکنه کمی به آرامش برسه(ممکنه)(که البته کاملا مقطعیه) خوب اگر اینجوریه چرا که نه؟ بگید خوب  حتی شده تو دلتون این یکی اتفاقا بهتره چون اینجوری احتمال به آرامش رسیدن قطعا بیشتره   

شما هم قبول دارید آدم خودشو راحت تر می تونه گول بزنه؟

۳-فردا...

۴- ئه!! من که امشب نمی خواستم آپ کنم که

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 23:3 |
 

خوب بالاخره اینو هم زدیم به دیفال (رو سولاخای قبلی)

عکس خودمان را برداشتیم گذاشتیم آن طرف و این گل ها را جانشین کردیم.

نصب کردن این تابلو ها هم کلی سخته ها. مخصوصا وقتی مجبور باشی طوری بزنیشون به دیوار که یه جوری هم یه چیزایی رو بپوشونی

اینجوری می شه که باید ابتکار به خرج بدی و هم از عکس هم از طبیعت(خشک شده) توامان استفاده کنی

خوشگلن(هر دو)

اینم از روز آخر تعطیلات نوروزی ما

تموم شد!

هیچ غلطی نکردم

امروز اسمش ۱۳ به در بود؟ ما که ۱۳ مون به دیوار بود. پامم از در بیرون نذاشتم...

امروز می خواستم یه دروغ ۱۳ به یکی بگم ها ولی دلم نیومد  حیف شد

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 22:24 |
 

بعد از این کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" شروع کردم به خوندن "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن"

کتاب جالبی به نظر می سه. البته من تازه یه کوچولوشو خوندم ولی همین اول کاری از این خطوط خیلی خوشم اومد 

هرچی باشه جنگ در نهایت یعنی آدم کشی مجاز. وقتی آدمایی که راس کارن گیر می کنن و دیگه نمی دونن چه سیاستی رو پیاده کنن و مشکلات اقتصادی رو چه جوری حل کنن از پشت پستو عروسک میهن پرستی رو در می آرن. کفش و کلاهش هم می کنن تا مترسک شون جور جور شه: آخه مترسک میهن پرستی یه پاپوش به اسم دشمن خونی و یه سرپوش به اسم شهامت طلبی لازم داره.معلومم هست که بعدش همشون می گن راهشون راه حقه و پای خداهاشونو می کشن وسط. آخر سر هم این پدرا و مادرا و بچه های از دنیا بی خبرن که بایست تاوان جنگ رو بدن.جناب آقای ارتشبد هفت تا مدال و یک ملک اربابی می گیره اون وقت بازمانده های بینوای کشته ها اگه سه مارک ماهونه ای که بابت از دست دادن باباشون می گیرن نباشه کارشون ساخته س. بابت پسرام پولی به کسی نمی دن. اونا مجانی ان.

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 0:56 |
 

شنیده بودیم وقتی یکی مثلا بعد از عمل وقتی داره به هوش میاد حرفای بی ربط بزنه اما این حرفای بی ربط موقعی که صبح ساعت ۶:۳۰ کسی رو داری بیدار می کنی خیلی جالب انگیز می شن دیگه

می گی پاشو ...

می گه: تو غذاتو خوردی؟

(البته ما که خودمان فهمیدیم منظور از "تو عذاتو خوردی" همان "تو نمازتو خوندی؟" بوده)

نه منم هنوز غذامو نخورده بودم

***

وقتی سوئ استفاده تو سوئ استفاده می شه چی می شه ها...

***

باز برا خودمون برنامه ریزی می کنیم...

خوب دلمان این گونه می خواهد

می خواااااااااااااام

کاش جور شه زودتر این قضیه. زودتر کلکش رو هم بکنم فعلا از این مقوله خیالمان راحت شود


پی نوشت:

خدا به خیر بگذرونه

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 1:33 |
 

هستی لایه لایه است.تو در تو و پر از راز و البته پیچیده. برای درک اون باید خوب بود.

همین.

خوب.

من فکر می کنم هر کس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع می شه که انسان نخواد این خوب رو انتخاب کنه. در چنین صورتی او راه رو کمی محو کرده. اگه در موقعیت دوم هم انسان نخواد به خوب تن بده راه محوتر و تاریک تر می شه. وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب برمی گزینیم وضع اون قدر آشفته و تاریک می شه که انسان حتی نمی تونه یک قدم هم به جلو برداره. شبیه قدم زدن در مه می مونه که با هر قدم که برداری راه وضوح بیشتری پیدا می کنه. خوش بختانه هستی اون قدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه به شما می ده تا دوباره از صفر شروع کنید...

اون ها که دائم به انتخاب های بد دست می زنند وضع تاسف باری پیدا می کنند.اون قدر کند می شن تا کاملا متوقف می شن و بعد شروع می کنن به فرو رفتن. اون قدر فرو می روند تا این که به کلی دفن می شن. برای این آدم ها هم البته فرصت هست اما اون ها مجبورند مدتی رو صرف این کنند تا از اعماق , خودشون رو به سطح برسونند. زندگی مواجهه ی ابدی انسان است با این انتخاب ها...

"روی ماه خداوند را ببوس"

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 1:8 |
+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 0:29 |