تبليغاتX
در دست ساخت
 

هنوزم که هنوزه کادوی تولد می گیریم  البته یعنی قراره که بگیریم

به گفته ی خود طرف کادوی ما در کمد ایشان کپک زده  دیگه زودتر می خواد از شرش خلاص شه

***

دوست داشتم کلی درباره این کلاس هواشناسیمون بنویسم. خیلی جالبه

هواشناسی که چه عرض کنم. از روانشناسی و تغذیه و علم و مذهب و تاریخ (یه جورایی هم قصه و افسانه البته از نظر من) گرفته تا جن و احضار روح  و .... تو این کلاس هست

نحوه ی آب خوردن

خوابیدن

حمام رفتن

حامله شدن

غذا خوردن

ورزش کردن

میوه خوردن

....

همه چی طبق قانون و روش درست علمی باید انجام بشه

فقط مونده نحوه مردن رو هم بگه


پی نوشت:

چه بده وقتی آدم احساس کنه کسی دیگه به شادی گذشتش نیست...

ولی وقتی با آدم حرف می زنه خودشو شاد نشون بده اما آدم می تونه حدس بزنه که اون مثل قبلش نیست حتی مثل یک ماه قبلترش هم نیست...

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 23:37 |
 

فکر کنم سرما خوردم

بدجور

بدنم به شدت و با آغوشی باز از ویروس های بغل دستیم استقبال کرد

...

امروز صبح اولین پیچش در سال جدید انجام شد

و فردا نیز...

کلاس انقلاب پیچیده خواهد شد

...

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 0:18 |
 

امروز سر کلاس هسته ای دوستان بعضا کرم می ریختن و  مدام اعلام می کردن که: استاد فردا روز فناوری هسته ایه و اینا و ... برامون کلاس فوق العاده نمی ذارید؟

استاد هم فرمودن یه کاری نکیند یه چیزی بگم از حرف خودتون پشیمون بشید (احتمالا یعنی بگم باشه فردا بیایید کلاس)

حرف هایی پیش اومد بعد یکی از بچه ها گفت که می خواسته آزمایش اشترن گرلاخ رو خودش ببینه و اینا بعد رفته بوده داشنگاه شریف و گفته بوده که اگر اونا دارن بره انجام بده. اونجا(یعنی تو بهترین دانشگاه ایران) هم یارو گفته تو هیچ کجای ایران این آزمایش انجام نمی شه. یعنی وسایلش رو هم ندارن...

حالا این آزمایش چه آزمایشیه؟ آزمایشیه که سال ۱۹۲۲ تو دنیا انجام شده. ولی تو ایران تو بهترین دانشگاهش هم نمی تونن انجامش بدن!

استاد(چه سخته که دیگه اینجا نمی شه اسم افراد اساتید رو برد) می فرمودن که اینا(این بحث های انرژی هسته ای و این بازی های جدید) همش حرفه یا بازی سیاسیه و در واقع ما هیچ کار خاصی نمی کنیم... یک مثالی هم از زمانی که تو صنایع دفاع کار می کردن زدن که قرار بوده رهبر برای بازدید از یک وسیله ای که خود ایرانی ها ساختن تشریف بیارن اونجا. افراد هم مشغول تلاش برای ساختن این وسیله بودن اما حتی یک دونه پیچش رو هم تو ایران نداشتن! و خوب برای تهیه ی هر پیچ و مهره اش باید کلی دنیا رو می گشتن بعد دیدن که بابا چه کاریه حالا! نهایتا رفتن همون وسیله رو از آلمان خریدن و آوردن و خیلی راحت و با اعتماد به نفس کامل مارکش رو کندن و جاش زدن "صنایع دفاع جمهوری اسلامی ایران"

نقل فعالیت های هسته ای بود...

داشت می گفت که از این همه موارد و مباحثی که تو هسته ای می بینید و هست گذشتیم و چسبیدیم به اون یه تیکه کوچولوی غنی سازی!  اگر بحث استفاده ی تحقیقاتی باشه و ...

انرژی اتمی بوشهر ۵ ساله که تحویل داده نشده. می گفت این کلاهی که روسیه و چین دارن سر ما می ذارن(همینجور به طور مداوم) از کلاهی که آمریکا بخواد بذاره خیلی گنده تره! حتی گفت: برنامه ی این پایگاه بوشهر  ضررش از قرارداد ترکمنچای هم بدفرم تر بود

یه چیز دیگه هم گفت که یه دستگاهی که برای همین تولید هسته های ناپایدار (یا همجوشی) تو آلمان هست که قدیمی ترین نوعش هم هست  اگر بخوای ازش استفاده کنی باید وقت بگیری و مثلا بهت می گن ۶ ماه دیگه فلان روز ساعت ۸ تا ۱۰ می تونی بیای استفاده کنی و خوب پولش رو می گیرن دیگه! حالا جالب اینجاست که عین همون دستگاه تو انرژی اتمی همین جا هست و تا حالا استفاده نشده! ۳۰ سال پیش هم خریداری شده اما هنوز استفاده نشده!

حالا مشکل از کجاست؟ از کیه؟ از آمریکا که نمی خواد بذاره ما پیشرفت کنیم؟

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 23:20 |
 

آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش رو به راهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین.

(این دو خط اول قسمت "آدمیزاد" از کتاب "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن" بود)

ادامش جالبه(جالب تره) ولی فعلا دیگه حوصله نداشتم بنویسم

***

تا عصری چه حس بدی داشتم  

درس می خوانیییییم

یعنی خوب تصمیم داریم بخوانیم

خوب امروز هم با تلاش های وافر ۵-۶ صفحه ای از آن جزوه ی فلک زده را مطالعه نمودیم

پ.ن: حوصله آپ کردنم هم نمیومد

بعضی وقتا دلم می خواد کلهم یه مدت طولانی اصلا این طرفا نیام. از دنیا بی خبر بی خبر بی خبر باشم. به نظرم احتمالا خیلی کیف بده


پی نوشت:

من (زیاد) حساسم؟

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 0:0 |
 

تا سرنوشت چی باشه

بعضی ها هم می گن تا قسمت چی باشه

بعضی ها می گن با سرنوشت نمی شه جنگید

بعضی ها هم می گن خیلی چیزا دست خود آدمه

اما نمی شه انکار کرد که چیزایی هست که می تونه خود به خود باشه ...

یا چیزایی اتفاق بیوفته که آدم هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرده ...

یک کم خود درگیری دارم

کاش هیچی نبود

امیدوارم هیچی نشه

برای همه اونی که بهترینه بشه

برای ما هم همین طور


پی نوشت:

همیشه(از بچگی) انتخاب یا تصمیم گیری یا گفتن خیلی حرف های قطعی و ۱۰۰ درصد برام سخت ترین کار ممکن بوده.

خیلی وقتا تا جایی که می تونستم همیشه انداختم گردن دیگران

خیلی حس ها رو شاید نشه گفت خیلی چیزا رو نمی شه گفت یا شاید می شه گفت اما من استعداد مثل آدم حرف زدنم کمه

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 23:38 |
 

یعنی واقعا فقط تو سه ماه تا این حد می تونه هواپیماها زاقارت تر شده باشه؟!

صبح که به علت مشکل رادیویی تا ۲۵ ناتیکال مایلی بیشتر نرفتیم و برگشتیم. از همون اول هم سولویی صدای ما رو نمی گرفت ها یعنی مشکل داشت. اونجا مایک رو عوض کردیم اما دوباره تو راه باز ما صدای اونو می شنیدیم اما اون نه...

(حالا بگذریم از اینکه فقط تاکسیمون ۲۰ دقیقه طول کشید...)

حالا اینا که هیچی. من با هواپیمایی که no go بود رفتم پرواز(خاک تو سر هممون) کمربند من قفل نمی شد. بدون کمربند رفتم. همیشه ادعا می کردم که من از این کارا نمی کنم و اگر مشکلی باشه می رم می گم باید برطرف شه و نمی رم و فلان و بیسار و ... اما وقتی به استاد گفتم خوب به نظر شما می شه اینجوری رفت؟ و اون گفت من تایید نمی کنم اما خوب می تونی نری پروازت کنسل می شه دیگه...

به اون همه راهی که اومده بودم فکر کردم و وقت و اینکه دیگه تو هفته ای که میاد که کلاس دارم و ...

گفتم خوب اگر از نظر شما اشکال نداره بریم(می خواستم بندازم گردن اون) اونم باز گفت من تایید نمی کنم و ... آخر سرم رفتیم... اونم تو اون باد شدید... بدون کمربند

bumpy...  تازه بعدش هم سولو دیگه اجازه ندادن بره با اون باد ...

رفتم خداحافظی کنم که دوباره لطف کردند و برای بنده پرواز گذاشتن(یعنی یه کاپتانی فداکاری کرد و پرواز خودش رو داد به من) که بریم این ۲ ساعت ناوبری دوئال باقی مونده رو انجام بدیم و کارمون راه بیوفته...

گفتم ببخشید ها کیلو کمربند نداره و هواپیما no go ئه...

تلفن فرمودن و گفتن درستش کنن(بعد از یک ماه ... این طور که شنیدیم یک ماه بوده هی می گفتن درستش کنن و باز همونجوری بوده)

حالا رفتیم و start هم زدیم یارو بدو بدو اومده می گه از دیسپچ گفتن هواپیماتون عوض شده و با هتل باید برید...

ای خدااااااا

هتل هم که حسابی هتل شده بود starterش هم خراب بود!!! جناب مهندس می فرمایند آره این بعضی وقتا اینجوری می شه(استاد ترجمه فرمودن که بعضی وقتا یعنی همیشه)

اومدم heading و compass رو ست کنم که گفت ولش کن خرابه...

خدایا

خاک تو سر هممون

هم ما که این همه پول می دیم و اینجوری بهمون خدمات می دن هم اونایی که اینجوری آموزش می دن هم اونایی که ...

کلا هممون دیگه... 

با این آموزش و کار و زندگی و شهر و کشور و ...

خوب دیگه بسه الان جوگیر می شم هرچی هست و نیست می گم

پرواز هم اصلا خوب نبود(برعکس آخرین پرواز قبلیم که کلی هم لذت بردم)

احساس می کنم از پروازای امروزم هیچی gain نکردم.

به فنا رفت...

اصلا این پروازای امروز دیگه  آخرش بود ...

پ.ن:امروز فقط یه خوبی داشت ...

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 21:44 |