تبليغاتX
در دست ساخت
 

معمولا هیچ وقت خودم نمی فهمم چه مرگمه. امروز هم وقتی داشتم می گفتم اصلا درس خوندنم نمیاد و حوصله این درسا رو ندارم مامانم فهمید و گفت به خاطر اون موضوع فکرت مشغوله ... حالا نمی خواد هی بهش فکر کنی درست می شه و اصلا برید باهاشون صحبت کنید یه چیزی بگید و نمی دونم نامه بدید و از این حرفا...

خدا رحم کنه این قانون جدید شامل حال ما نشه

هر روز از خواب پا می شن یکی میاد یه قانون جدید می ده اونم برای کسایی که از اول طبق اون قوانین قبلی راهشون رو انتخاب کرده بودن...

این نهایت بی فکری و غیر منطقی بودنه!

...

آخ که چقدر دلم می خواد زودتر فارغ التحصیل شم. دارم جون می کنم. اصلا حس و حال دانشگاه رفتن رو ندارم...

اون روزی اوایل ترم تو حیاط نشسته بودیم یکی از بچه ها داشت می گفت که آزمایشگاه شیمی عمومی گرفته بعد به استاده گفته: استاد ما ترم هشتیم دیگه هوای ما رو داشته باشید و اینا ...

بعد استاده گفته: چه رشته ای هستی؟

اونم گفته: فیزیک

بعد دوباره استاده گفت: خووووب پس هروقت ترم ۱۰ بودی بیا بگو استاد ما سال آخری هستیم هوامونو داشته باش...

واقعا که خاک تو سرم امروز هم رسما درس خاصی نخوندم

یکی نیست بیاد بگه: خواهرم شما .... (با این درس خوندنت)

وقتی اینجوری شاسم می زنه همش نشستم مین بازی می کنم و یه چیزایی مثلا موزیک هم گوش می دم و هی فکر می کنم(البته به هزار و یک چیز مختلف )

راستی رکورد جدیدم هم شد ۹۰ ثانیه (البته مال چند روز پیشاست)


پی نوشت:

امسال تنها کسی که هیچ قطعه ای نزد و فقط نشست و گوش داد من بودم

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 23:10 |
 

واقعا عجب ستمیه این کلاس های این سیستمی...

یک ساعت و نیم هم فک می زنن...

این جور مواقع تنها کارهایی که می شه کرد اینه که یا با گوشی بازی کنیم یا اس ام اس بدیم و بهترین کاری که می شه کرد اینه که تمام مدت روی یه کاغذ برنامه ریزی درسی کنیم

از همون برنامه ها که هرگز اجرا می شه  

ولی خوب خودش حال و صفایی داره

تازه می گن: وصف العیش نصف العیش

این وسط هم گاه گداری متفکرانه به استاد نگاه می کنیم که داره یه تاریخچه ای از گذشته و جریانات حاکم و موثر رو می گه که در حال حاضر بیشتر داره از زمان حکومت گاجار صحبت می فرماید


پی نوشت:

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی زند که خیال می کند دیگران را فریب داده است.

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 22:15 |
 

تصور کن روزهایی را که از دست داده ای

و هیچکس آن را نفهمید

و تو در اشک هایت غرق شدی

 

تصور کن , اگر خون , توت فرنگی می شد

اگر عصبانیت , نرمی و نوازش می شد

اگر نفرت , بوسه ای بر لب می شد

دوستت را از دست نمی دادی , گم نمی شد

و سپس , بخش زیبایی از زندگی

روحت را می گذاشت زندگی کند و زندگی کند

...


پی نوشت:

داریم راجع به خصوصیات اخلاقی صحبت می کنیم

من هم اسفندی هستم با ویژگی های خاص خودم

به من بگی ف من ۳۷ بار رفتم فرحزاد و برگشتم...

آره

حالا اگر این وسط یه دفعه می تونی بپرسی: "زود هم عصبانی می شی؟" می تونم در همون لحظه اول بفهمم به خاطر اینکه مامانت اسفندی بوده به این نتیجه نرسیدی... 

نخیر من زود عصبانی نمی شم. ولی همونطور که گفتم اگر عصبانی بشم بدجوری عصبانی می شم ولی مطمئنم که نه زود عصبانی می شم نه الکی و نه خیلی چیزهای دیگه که کسی که نشناسه به این راحتی ها نمی فهمه چه جوریاست...

بگذریم

ولی خیلی هنر می خواد که بشه منو عصبانی کرد

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 23:35 |
 

خودمو کشتم اینقدر این آهنگ بچه جون ( خاله قورباغه ) رو گوش دادم

-هی بچه جون هیییییییییی

-کی بود؟ کی بود؟ کی بود اونو صدا کرد؟

از بین ۱۰۰ تا بچه , بچه جونو سوا کرد

ببین چه دسته گلیه.

فدات بشم الهی , چه خوشگلی , چه ماهی

-کله ی گنده داره اما سواد نداره

- کی گفته بی سواده؟ نه خنگه و نه ساده. با زن دایی رفته به شهر تا که بشه عالم دهر

- با اون کله ی گنده و چشم قلنبه نمی دونم چه جوری می خواد با سواد شه این واسه من

-چشم و چراغ خونم , ماه هفت آسمونم , رفتی به شهر چند روزه , اشک می ریزم تو کوزه

حالا که نیست بچه جون چه سوت و کور شده خدا کلبمون

قوووووررررر

بین ما کوه و دره

آخ که دلم واسش شده یه ذره

خوب چاره چیه؟ رفته که درس بخونه

....

وایییییییییی خیلی خدا می خونه

خیلیییییی

پ.ن: حیف که نمی شه اینجا شعری که خودم روی این شعر با تغییرات فقط چند تا کلمه ساختم و با این ریتم می خونم بنویسم

اه کرمم گرفته اونو بنویسم ها

....

کله ی گنده داره اما لایسنس نداره

...


پی نوشت:

وقتی طبع شعرم گل کنه دیگه کسی جلودارم نیست...

هرچی فکر می کنم دیشب چی خورده بودم که طبع شعره زده بود بالا یادم نمیاد جز یه سالاد معمولی چیز دیگه خورده باشم!!

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 23:11 |
 

هرسال می گیم دریغ از پارسال

وفور پیچش کلاس به شدت هرچه تمام تر...

حتی وقتی اصلا قصد قبلی برای پیچش نیست همچین یه جوی ساخته می شه که آی می چسبه کلاس بپیچونی...

خیلی می ترسم

امیدوارم این ترم به خیر بگذره

ولی خوب دیگه با تمام وجود تلاش می کنم که همه ی کلاس هام رو برم

از این هفته هم درس می خونم. یعنی این هفته که نصفه نیمه می شه اما از هفته دیگه بیشتر (جون عمه ام حتما... روزی ۲۲۷ بار از این برنامه ریزیا می کنم...)

***

باید بدو ام ...

هر روز یه قانون جدید در میارن

من نمی خوام  من باید زودتر چک بشم  فقط این یه هفته بگذره هفته دیگه می رم حتما دنبال این کار و بارا... (مثلا ۴ خط بالاتر قول دادم درس بخونم)...

ولی باید اینم کلکش کنده شه که گیر نیوفتم

فقط خدا کنه تو این هفته تصویب نشه

اگر شانس منه که تو همین هفته این قانون جدید رسما تصویب می شه و ما با این ۴۰ ساعتمون به جایی نمی رسیم

ولی امیدوارم که نشه...

شمام دعا کنید. جای دوری نمی ره

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 23:12 |
 

بزرگترین افسوس آدمی زمانی است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند و به یاد می آورد زمانی که را که می توانست اما نخواست.

 

پ.ن: کاش حواسمون باشه که فرصت ها رو به آسونی از دست ندیم ...

 


پی نوشت:

وقتی که لحظه های من آبستن غم اند

اخم مرا به قیمت لبخند می خری؟

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 1:10 |