تبليغاتX
در دست ساخت
 

برای من پدیده ی تازه ای نیست. اما خیلی وقتا با خودم فکر کردم که چرا اینجوری آخه؟ یعنی چرا این حالتی هستیم؟

بعضی موارد هستن که واقعا توجیه منطقی داره. مثلا خوب واقعا هیچ دلیلی نداره که طرف برای کسی که چندان براش تفاوتی نمی کنه که اون چقدر داره انرژی می ذاره و چه رابطه ای رو می خواد این همه وقت خرج کنه یا انرژی بذاره یا حالا هر چیزی. چون هیچ واکنش متقابلی (در اون حدی که خودش هست یا شاید می خواد) دریافت نمی کنه. پس طبیعیه که بعد از یه مدت که تلاش می کنه دیگه بیخیال می شه و دیگه خبری ازش نمی شه...

ولی اون طرف که اونقدر براش داشت تلاش می کرد هنوز همونجوری هست. یعنی نسبت به اون فرد هیچ تفاوتی در خودش احساس نمی کنه فقط پیش خودش می تونه بگه: ئه! چی شد؟ اون که این همه اینجوری بود و اینا چطور شد دیگه حتی کوچکترین خبری هم ازش نیست.ولی این اصلا ناراحت کننده نیست و خود آدم هم خوب می دونه که همینه دیگه  و البته که براش هم چندان فرقی نمی کنه

اما خوب یه سری روابط هست که کاملا تعریف شده است. حداقل خود طرفین که به تعریف شده بودنش شکی ندارن. اما جالبه که یه دفعه متوجه می شیم که طرف مقابل حالا که دیگه براش مصلم شده که ما با اون کاملا عادی هستیم دیگه براش اخی می شیم  در موارد مختلف این واکنش ها می تونه متفاوت باشه. از اخی شدن گرفته تا تیکه انداختن , تا تحویل نگرفتن , تا بی خبر شدن و حتی در بعضی موارد رفتارهای تندی هم دیده شده 

یه روز خیلی خوبی و یه روز بد روزگار می شی

منظورم تنها به این اتفاقات اخیر نیستا  گفتم که برای من این موضوع جدیدی نیست.

 

اما دوستای واقعی همیشه مثل همیشه می مونن. بالا پایین داره اما سوخت و  سوز نداره اینجا

به هرحال شرایط یا روزگار یا موقعیت هایی که برای هر کس پیش میاد ممکنه روی میزان روابطش تاثیراتی بذاره اما ماهیت و ذات دوستی واقعی رو تغییر نمی ده. اونا همیشگین


پی نوشت:

تو هوای تازه ی زندگی هستی

که تو قصر آرزوهایم نشستی

(کشتم خودمو انقدر اینو گوش دادم)

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:5 |
 

امروز رسما همش خواب بودم!

خودم موندم!!

اصلا حس و حال هیچی نیست

حوصله آپ کردن هم اصلا نداشتم یعنی نه اینکه حوصله نداشته باشم اصلا حس نوشتن در اینجا رو ندارم!

حس درس خوندنم هم بدجوری نمیومد امروز

خدا کنه فردا بتونم یه کم این هسته ای رو بخونم

چقدرم زیاد و بد درس داده  میان ترم هم که نمی گیره حداقل یه نمونه سوال ببینیم

خدا رحم کنه

تا حالا که درس نخونده بودم تازه شروع کردم به خوندن (دیگه فرصت زیادی تا پایان ترم نیست) امیدوارم بتونم یه چیزایی بخونم. امروز که خودمو کشتم چند صفحه از جزوه رو بیشتر نتونستم بخونم

هنوز هیچی هیچی هیچی کوانتوم۲ نخوندم. جامد هم چیز خاصی نخوندم. اینم که از هسته ای. ریاضی-فیزیک۲ هم هیچی نخوندم اما خوب اون حالا میان ترم گذاشته و اگر خدا بخواد می خونم به زودی  اوه اوه انقلاب رو بگو... تازه باید براش یه تحقیق هم دست و پا کنم. یا در مورد عملکرد روحانیت در ۲۰۰ سال اخیر(معاصر) یا درباره روشنفکران معاصر یا می تونم درباره رضاخان هم یه مقاله ای چیزی بنویسم (باید برم یه کم مخ خواهرم رو بزنم ببینم می تونم بندازم گردنش که این کارو برام بکنه یا نه )

حالا ببینیم چی می شه دیگه...

 

پ.ن: راستی چرا انقدر ملت علاقه دارن منو هک کنن؟!

والله چیزی عایدتون نمی شه ها! از من گفتن بود. هیچ چیز به درد بخوری هم ندارم.این همه زحمت ندید به خودتون


پی نوشت:

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند بلکه کارها را به گونه ای متفاوت انجام می دهند...

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:14 |
 

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند


می گن:

هرکس آنچه را دلش خواست بگوید آنچه را که دلش نمی خواهد می شنود

بازم می گن:

در اندیشه ی آنچه کرده ای مباش در اندیشه ی آنچه نکرده ای باش


پی نوشت:

همیشه یادت باشه آخرین کلید باقی مانده شاید بازگشاینده ی قفل در باشد

...

همه ی اینا گفته شد.... اما کو گوش شنوا؟!

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:2 |
 

مطمئن باش هیچ کاری بی جواب نمی مونه

یه شعری هم بود که می گفت:

تو نیکی کن و در دجله انداز 

که ایزد در بیابانت دهد باز

...

یا یه چیزی تو این مایه ها

خوب یا بد شک نکن که بدون جواب نمی مونه

فقط بعضی ها یا نمی فهمن یا می خوان به روی خودشون نیارن(ولی اون مدلش بده که دیگه طرف خودشم خودشو گول بزنه و باور نکنه که داره جواب می گیره)


پی نوشت:

هم نمی خواستم برم هم ماشین نداشتم هم این همه راه رو رفتن اونم با آژانس بعد همون دم در می گن کلاس کنسله

شما بودید چه حالی می شدید؟

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:30 |
 

امروز صبح جدال شدیدی بین فرشته های سمت چپ و راست بود اما با تمام سختی ها و تحمل ضربات مهلک و کوبنده ی فرشته ی سمت چپ بالاخره فرشته ی سمت راست برنده شد و من رفتم سر کلاس جامد۱. تازه ساعت ۵ دقیقه به ۸ هم سر کلاس نشسته بودم

اما واقعا مخم کند شده بود. با اینکه استاد چیز خاصی نمی گفت که حالا اصلا بخوام عقب بمونم ازش همش می دیدم که جا موندم و ننوشتم. یه کم تو هپروت می چرخیدم

اما خوب طی یک حرکت کاملا جوانمردانه تصمیم گرفتم کلاس هسته ای رو بپیچونم و بیام خونه  (تصمیمی که از طرف دوستان!! هم کاملا منطقی تلقی شد)

اتفاقا فکرش رو که می کنم می بینم که من سر این کلاس خیلی رفته بودم بس بود دیگه روش زیاد می شد باید یه کم پیچیده بشه خوب

خلاصه که خیلی چسبید از ده و نیم خوابیدم تا یک ربع به یک

بعدم که کلاس هواشناسی و ...

درس های خوبی بود. یعنی خیلی خوب درس داده شد و کلی این annex3 رو خوب یاد گرفتیم

فقط یه کم اصلا حوصله ندارم فردا رو برم سر این کلاس

یه کم خیلی تنبلیم میاد آخه(این همه راه) مخصوصا که گفت دیگه چیزی نمونده و فردا ۲-۳ ساعت بیشتر نمی شه ...


پی نوشت:

احساس می کنم بعضی چیزا ممکنه از چشم من دیده بشه  چون حتما آدمایی که عادت دارن همه چیو از طرف دیگران بدونن هیچ وقت به خودشون فکر نمی کنن

درصورتی که من هیچ وقت همچین چیزی نمی خوام باشه...

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:54 |
 

خیلی وقت پیشا که درباره فیلم کازابلانکا نوشته بودم. شعر آهنگش رو هم اولش نوشته بودم و یکی از دوستان هم ترجمه ی خیلی قشنگی ازش نوشته بود....

 

اين دوره و زمانه كه در آنيم
دوره سرعت است و اختراعات تازه
دوره چيزهايي مثل بعد چهارم
اين فرضيه جناب انيشتن
چه زود حوصله مان را سر مي برد
بايد گاهي زميني شويم
از تنش ها رها شويم
چون هر پيشرفتي در راه باشد
هر چه تازه ثابت شود
باز حقايق ساده زندگاني چنان اند كه سر جايشان مي مانند.
يادت باشد , بوسه همان بوسه است و آه همان آه
هر چه اساسي باشد هميشه به درد مي خورد
همچنان كه زمان مي گذرد
دو عاشق , نجوا كه مي كنند
هنوز " دوستت دارم " مي گويند
اين را باور داشته باش
آينده هر چي مي خواهد بياورد
همچنان كه زمان مي گذرد
نور و ماه و آواز عشق
هيچوقت از سكه نمي افتد
قلب ها سرشار از حرارت
گاه هم خشم و حسادت
زن مرد مي خواهد , مرد هم جفتش را مي جويد
هيچكس جز اين نمي گويد
خب باز همان قصه قديمي
جنگ بر سر " عشق و غرور"
ماجراي يا بهش مي رسم يا مي ميرم
دنيا هميشه به عشاق خوش آمد خواهد گفت
همچنان كه زمان مي گذرد
آري دنيا هميشه به عشاق خوش آمد خواهد گفت


پی نوشت:

همچنان که زمان می گذرد ...

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:46 |