مغازه ی فروشنده ی بیشعور پلمپ شد ![]()
امروز دوباره یه فرصتی شد تا بین دو تا کلاسم (دو تا کلاس؟!!! مممم نه خوب درستش اینه که بگم بعد از کلاس اولیم. چون کلاس دومم که پیچیده شد
) بریم یه سر دوباره با خیال راحتتر نسبت به پنجشنبه که دیر بود و شلوغ بود و خسته بودیم اون موارد رو ببینیم و اگر شد بخریم. گفتیم بریم یه سر همون مغازه هه رو هم ببینیم که دیدیم بسته است رفتیم گفتیم یه کم بعد دوباره بیاییم. یه کم بعد دوباره از اون طرف اومدیم و چشممون افتاد به نوشته ای که روی در زده شده بود...
...
به خدا من نفرینش نکرده بودم ![]()
بیچاره
آخرم نشد ازش خرید کنم ها ...
(در واقع یعنی نشد بهم اون جنسای ترکیش رو بندازه) ![]()

