تبليغاتX
در دست ساخت
 

بعضی وقتا ما آدما بدون اینکه از همدیگه خبر داشته باشیم از روی یه سری مشاهده های اولیه واسه خودمون به نتایج تخیلی می رسیم و تحلیل می کنیم و قضاوت می کنیم و نهایتا حکم هم صادر می کنیم. خوب طبیعی هم هست که هرکس حکم رو به نفع خودش صادر کنه. اما فقط کافیه که با هم حرف بزنیم و از هم بپرسیم و همدیگه رو روشن کنیم. اما این سکوت های بی جا فقط منجر به سوئ تفاهم می شه. و بعد از اون هم سوئ تفاهم پشت سوئ تفاهم. و حالا هر کس پیش خودشه و هی نتیجه گیری می کنه و نظر و حکم می ده. و خوب معمولا هم این موارد منجر به ایجاد حس بدی تو آدم می شه.

داشتم با خودم فکر می کردم که اگر همون شب اون آدم بهم گفته بود: "چرا جواب اس ام اس من رو ندادی؟" من خیلی زودتر از این ها متوجه می شدم که جوابی که براش فرستاده بودم به دستش نرسیده بوده و این همه از هم دلگیر نمی شدیم...

و البته که من هم این همه دچار اشتباه نمی شدم و هی با خودم نمی گفتم: عجبا...

پ.ن: خدا رو شکر.(از این یه قلم اخلاقم خیلی راضیم) با همه ی سختی هاش و اینکه به نظر خیلی ها شاید آدم خودش رو کوچیک کرده باشه ولی بازم می رم و حرفم رو می زنم و سعی می کنم نذارم سوئ تفاهم ها بمونن و مدام ریشه شون ضخیم تر و عمیق تر بشن


پی نوشت:

بازم فردا نمی رم سر کلاس

 

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 22:53 |
 

امروز بعد از یک هفته بالاخره رفتم دانشگاه  تازه اونم باز ساعت اول رو نرفتم سر کلاس (البته رفتم دانشگاه اما نشستم برای امتحان ریاضی-فیزیک۲ , ساعت بعد یه کم خوندم) امتحان رو نسبتا خوب دادم. به نظر من که خیلی آسون بود. به قول خود استاد مثکه به افتخار قهرمانی پرسپولیس بهمون حال داده و آسون گرفته

ولی اون از اون استاداست که تو صحیح کردن ورقه بیچاره می کنه آدمو!! فقط کافیه یه حرف رو غیر از اون چیزی که خودش گفته بوده نوشته باشیم...

خیلی خیلی سر کلاسا نرفتما

چرا من واسه بازدید از انرژی اتمی کرج ثبت نام نکرده بودم؟!

خوب من تازه امروز دیدم رو در انجمن اینو زده! بعد می گن بابا قبل از عید بچه ها ثبت نام کرده بودن

منم می خوام برم

اسما رو دادن. گویا برای اول ترم آینده قرار شده که ببرن

خوب حالا اسم یه نفر دیگه رو هم اضافه کنن بفرستن دیگه


پی نوشت:

حسادت بیشترن عذاب رو به خود شخص می ده و واکنش های ناشی از اون هم باز بیشترین ضرر رو به خود فرد وارد می کنه

اگر باور داشته باشیم که هرکس جایگاه خودش و زندگی خودش و ویژگی ها و توانایی های خودش و ... داره و اعتماد به نفس منطقیی داشته باشیم دیگه حسادت چه معنی می تونه داشته باشه!

هرکس زندگی خودش رو داره

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:41 |
 

امروز یکی از مهمترین روزهای تاریخ هوانوردی در ایران بود

منم اینجا ثبتش می کنم

امروز اولین پرواز ناوبری که خلبان هاش دو تا خانم بودن انجام شد (دو تا خانم ۲۴ ساله)

قبل از این پرواز محلی انجام شده بود که دو تا خانم بوده باشن(یه خانم ۲۴ ساله با استاد احتمالا حدودای چهل و اندی ساله)

اما امروز من و یکی از دوستام که حالا در نقش استادم بود پرواز ناوبری پیام-زنجان رو رفتیم

پرواز خیلی خیلی خوبی بود. هوای خیلی خوب....

منم بالاخره بعد از این ۴  ۵ باری که هی این مسیر رو رفته بودم بالاخره به خود خود زنجان رسیدم و اون باندش رو هم دیدم(آخه هر دفعه به خاطر بدی هوا وسطای راه برگشته بودیم. ماکزیمم مسیری که رفته بودم تا سلطانیه بود)

عجب landingیی هم شد ها. یه kiss touch واقعی

یه کم حیثیتی بود آخه یه ملتی هم سر باند وایساده بودن که لندینگ این اولین پرواز ناوبری دو تا خانم ها رو ببینن

فقط برگشتش زیاد خوب نبود اگر یه کم همچین حالم بد نشده بود که دیگه همه چیز عالی بود. نمی دونم چرا باز اینجوری شد  من که دو بار هم این مسیر رو سولو رفته بودم و همه چی خیلی هم خوب بود!

تازه تو پرواز یه عالمه غیبت هم کردیم

ولی من تو پرواز کاملا جو استاد و دانشجو رو می دادم ها:

بله کاپتان

کاپتان fuel selector  رو عوض کنم؟ ... حالا electric fuel pump رو خاموش کنم؟

کاپتان اگر اشتباه نکنم باید حدود ۷ دقیقه ی دیگه تاکستان باشیم...

....

با توووووو

بعد که اومدیم پایین برام شد همون فلانی که قبلا صداش می کردم 

اون بالا نوشتم که پرواز دو تا خانم ۲۴ ساله یاد یه خاطره ای که یکی از اساتید تعریف کرده بود افتادم. از یه کاپتان یه هواپیمای غول (که ما اصلا تو ایران نداریم) که یه دختر ۲۴ ساله بود. البته اون تو آمریکا بود

به امید اینکه یه روزی هم تو ایران جایگاه ها بر اساس توانایی ها و استعدادها و تلاش آدما پر بشه

پ.ن: اولین ها همیشه به یادموندنی هستن

فقط حیف که یه کم برگشت سخت شد


پی نوشت:

آدم وقتی این tehran center رو گوش می ده. یه جوریش می شه

همچین خوشگل هم حرف می زنن بعضی ها. مخصوصا این اماراتی ها

وقتی flight level شون رو می گن ما اینجوری می شیم

بازم همش وقتی از ایران می خواستن خارج شن tehran radar می سپردشون به ankara radar و یه بابای هم می گفتن به همدیگه و می رفتن

منم می خوام

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:44 |
 

امروز که این هوا نذاشت بپریم. ما هم فقط این آخر هفته ها می تونیم بریم. آخر هفته ها هم که آسمون حال می ده به هممون

صبح دیدم رو برد برام نوشتن تبریز!!! منم که زارتی همونجا همیشه اینجوری می کنم و می گم: اواااا من که نمی دونستم ... نقشه ندارم... مسیر رو در نیاوردم...

بعد رفتیم تو بریفینگ که ببینیم چه کنیم. اما یه ربع بعد دیدم اسم بنده با اسم یکی دیگه عوض شد و وقتی گفتم چرا؟چی شد پس؟ فرمودن که کاپتان فلانی تشخیص دادن که اینجوری شه(البته طرف همچین یه جورایی ناراضی اینو می گفت. فکر کنم چون برنامه ای که خودش داده بوده رو اون فلانی تغییر داده بوده همچین خوشش هم نیومده بوده)

خلاصه که اصلا هیچ کدوم نرفتیم و همچنان همه استندبای بودیم با اون هوا!

ماشائ الله سی بی پارتی بود اون بالا

یه کوچولو هوا بهتر شد. ملت دوییدن پریدن(ما هم تو برنامه بودیم که راید بعدی ۲ ساعت IR بپریم.اونم با یه استادی که خیلی خوشحال بودم که با اونم) اما همون رو هوا بودن که به به... 

عجب بارونی هم گرفت

ولی این بونانزای بچه پررو تو اون هوا همچین تیک آف کرد و رفت...

همه پایپرا زودی برگشتن بشینن

باند خیس خیس... یکی هم چالاپی توی چاله های خوشگل وسط باند که حالا پر از آب شده ...

با کلی سختی و زور و عذاب رفتم که برای کلاس ساعت ۴ خودم رو برسونم دانشکده مکانیک. دیدم به نظرم امروز خیابون خیلی خلوته ....

کلا دانشکده مکانیک تعطیل بود!

چرا من نمی دونستم؟

اینم از برنامه های امروز ما

البته امروز خوبی های خودش رو هم داشت

 

پ.ن: زندگی سخته...  مردم باید تو چه صف هایی وایسن...

من یه کم دلم یه جوری نگرانه ...

اگر...


پی نوشت:

۱-شعری که دیشب نوشته بودم از من نیست(آخه اصلا به من میاد از این هنرا داشته باشم؟) این شعر توی کارتی نوشته شده بود که تو همون تاریخی که اونجا نوشتم از طرف یکی بهم داده شده بود  

فرصتی دست بده موزیکی هم که این شعر روش خونده شده رو می ذارم اینجا  آخه خودمم تازه امروز شنیدمش

۲-می خواستم از اون دوست عزیزی که دیشب کامنت بسیار جالب انگیز و پرمحتوای پر از الفاظ زیبای فحش رو گذاشته بود عذر خواهی کنم جهت اینکه نمی شد تاییدش کنم. فقط کاش می دونستم چی انقدر سوزوندتش که باعث شده دست به این کار بزنه! شاید می تونستم کمکش کنم!

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:59 |
 

به نگاهت که زبان دل خاموش من است

به دو چشمت که به ژرفای شب و روز من است

به تو سوگند چنانم ز تو لبریز در احساسی ژرف

که مرا طاقت چندانی نیست

ای که از قامت تو نقش صداقت جاریست...

 

                                                                                                                   ۸۷/۲/۹

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:52 |
 

یه کم همچین آپ کردنم نمیاد

امروز هم دانشگاه نرفتم. مثلا درس خوندم. خوب البته نسبتا هم یه چیزایی خوندم. خوب اما می شد که خیلی بیشتر بخونم یعنی طبق برنامه ای که واسه خودم داشتم باید بیشتر می خوندم. صبح بدک نبود اما از بعد از ظهر نتونستم از وقتم خوب استفاده کنم و بخونم. خیلی بده وقتی آدم منتظر باشه. کلا انتظار بده. یه جورایی آدم احساس سردرگمی می کنه. وقتی نگرانه و منتظر یه خبر کوچولوئه که نمی شه درس خوند دیگه. همش دلش می خواد زودتر اون چیزی که منتظرشه انجام شه تا خیالش راحت شه و بتونه بشینه سر درسش و تمرکز داشته باشه.

خلاصه که اینجوری بود

ولی خیلی دوست داشتم امروز سر این کلاس رآکتور برما اما نرفتم دیگه

دلهره هم دارم...

نزدیک شدن به امتحانات پایان ترم...

رو اعصابه...

روزی شونصدهزار بار برنامه ریزی درسی می کنم

امروز هم که خبر رسید ۱۱هم خرداد هم امتحان هسته ای گذاشته از ۵ فصل اول. حذفی

باز به نظرم خوبه اینجوری. حداقل یه کم از حجم پایان ترم کم می شه

ولی کلا خدا رحم کنه. اونم با اون...

پ.ن: توهم آبله مرغون دارم

نکنه

نه نمی خوام  می خوام برم پرواز


پی نوشت:

من خیلی هوایی شدم. دلم همش اونجاست

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:16 |