وای من چقدر از این آهنگ مهدی مقدم خوشم میاد 
جدید نیستا اما الان باز دارم گوش می دم. خیلی دوست می دارم 
(جواد هم سر تا پای خودته. خوب دوست دارم. خوشم میاد)
دلم عاشقه گل من می دونی
بگو تا ابد پیش من می مونی
تو رو دوست دارم با دل و جونم
تا دنیا دنیاست با تو می مونم
وقتی چشماتو رو به روم می بینیم
وقتی عزیزم پیش تو می شینم
نمیشه پنهون می خوامت از جون
عشقت از قلبم نمی ره بیرون
نازنینم
با تو بودن
واسه ی من خواب و رویاست
بیا پیشم
تو نباشی
این دل من خیلی تنهاست
آروزمه با تو باشم
تا ببینی دل چه حالی می شه
بی تو تنهام
تو رو می خوام
یه روز بی تو یه سالی می شه
پنج شنبه قرار بود آپ کنم ها اما وقتی رسیدم خونه که در حال غش و شبیه جنازه بودم.به قول خواهرزاده ام اون موقع فقط یه ماساژ حسابی می چسبید که خودش با اون دستای کوچولوش شروع کرد به این کار بعد هم کنار من که روی تختم دراز کشیده بودم نشست و شروع کرد برام به قصه گفتن. منم هرچی سعی می کردم چشمام رو باز نگه دارم نمی شد...
خلاصه آخریا دیدم که اومد و یه پتو هم انداخت روم
یه کم خوابیدم که خواهرم بیدارم کرد و گفت پاشو بریم... (آخه قبلش بهم گفته بود شب می ریم بیرون)...
من که دیگه نفهمیدم اون شب کنار اینا چه جوری گذشت. فقط بعد از شام که ساعت ۱ بامداد بود و اینا تصمیم داشتن برن بستنی بخورن من دیگه صندلی رو دادم عقب و چشمامو بستم. گاه گداری هم یه چیزایی می شنیدم
یه نیمچه نگاهی هم به بیرون کردم و دیدمشون که دارن بستنی می خورن و یه نگاهی به ساعت که نزدیک ۲ بامداد بود 

خلاصه اومدیم خونه و آیا من همون موقع رفتم خوابیدم؟ خوب مسلما جواب خیر می باشد 
before sleep رو انجام دادیم و بعد رفتیم خوابیدیم 
پرواز پنج شنبه پرواز نسبتا خوبی بود
ولی دیگه داره حالم از این مسیر زنجان به هم می خوره. امیدوارم این دفعه دیگه تبریزی چیزی بذارن برام 
فقط صبحش برنامه داشتیم از دست بعضی افراد روان پریش...
طرف رسما شاسش می زنه بدجور...
چه قش قرقی به پا کردا. الکی الکی. پرواز ما هم تاخیر خورد. خیلی هوا کم گرمه حالا هی دیرتر هم بریم ... دیگه اون بالا آدم دلش می خواد خودشو از گرما دار بزنه 
بعدش جمعه می خواستم جای پنج شنبه آپ کنم که اونم بنا به دلایلی مشابه شب قبل و دچار شدن به ذیغ وقت نشد دیگه.
خلاصه که اینجوری
امروزم بالاخره موفق شدیم تبریک عملی تولدها رو با تاخیر اجرا کنیم. (غیر عملیش قبلا انجام شده بود) 
اینم از این دو سه روزه 
پ.ن:آهان راستی امروز یه چیز دیگم بود که یه کم بد بود اما خوب بالاخره در پایان روز همه چی خوب بود. مگه نه؟ 
پی نوشت:
آخر سر هم این بالاخره کار دست خودش داد. اینقدر شیطونی کرد که آخر سر تو مرز ترکمنستان intercept ش کردن آقا رو. اون وقت می گن جوونا فلان می کنن و بیسار می کنن و رعایت نمی کنن و ...
حتما باز فکر کرده طرف اگر سنش رو ببینه خجالت می کشه و دیگه intercept ش نمی کنه
می گن FIR ایران رو cross کرده بوده که یه فایتر (البته ایرانی) بلند می شه و ...
گوبا می برتش خود گرگان می شونتش...
باید خبر رو با جزئیات دقیقش از منبع موثق تر هم دریافت کنم ببینم واقعا ماجرا از چه قرار بوده. البته اون آدم که این کارا بسیار تا بسیار ازش برمیاد 
+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت
23:54 |