تبليغاتX
در دست ساخت
 

فکر نمی کردم این قدر راحت دیپلمم رو بهم بدن! همش فکر می کردم حالا گیر می دن و یا حداقل یه چیزی می خوان مثل شناسنامه ای چیزی که اونجا بذارم بعد دیپلم رو بدن. ولی هیچی نخواست. اول نگهبانی گفت می خوای دیپلمت رو بگیری برو اون اتاق اون طرف دفتر فارغ التحصیلان (وااااااااااااااای فارغ التحصیلان!! چه واژه ی دل انگیزی  یعنی می شه من یه روز برم اونجا؟... ) خانمه اونجا اول پرسید که چه رشته ایم بعد تازه فهمید فارغ التحصیل نیستم بعد گفت برو اون اتاق تو راهرو سمت راست دفتر پذیرش و ثبت نام. بعد اونجا هم یه خانم دیگه گفت شما باید برید ته راهرو دست راست قسمت بایگانی آقای فلانی ...

خلاصه همونجا بود دیگه بالاخره  آقای فلانی هم خیلی شدید کنجکاو بود که بدونه واسه چی می خوام از دیپلمم یا مدرک پیش دانشگاهیم کپی برابر اصل بگیرم. یه کم پیچوندمش ولی آخر سر گفتم برای صدور یه گواهینامه و باز مجبور شدم بگم چه گواهینامه ای. گفت: همینجا تو ایران؟ گفتم بله


پی نوشت:

امیدوارم فردا پرواز خوبی باشه. اولین باریه که من به این شهر می رم  به ایمد خدا اگر برگشتم که احتمالا دربارش می نویسم

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 21:45 |
 

بهترین پروازهام رو با این استادم دارم (منظورم همون استاد زیر سلوم هستش)

داشتیم می رفتیم سمت رمپ که گفت: یارت کو؟  گفتم مشغول درس خوندنه

ازم پرسید که می خوای چه چیزی کار کنی؟ بریم منطقه یا دوره ترافیک باشیم؟ گفتم تو دوره.

این چند وقته شدیدا احساس می کنم لندینگم نسبت به قبل خیلی ضعیف شده  به برج گفتم که می خوام تو دوره ترافیک باشم. فشار ۱۰۰۶ رو داد و گفت: be advised temperature is 33

خلاصه نشد و رفتیم radial 320. گفت خوب چی می خوای تمرین کنیم؟ یه چند تا steep turn و بعدم nose high recovery و ...

اسم steep turn رو که شنیدم قیافم یه جوری شد که خودش گفت خوب باشه خودت بگو چی کار کنیم؟

یه دو سه تا intercept با VOR و بعد ADF  و یه کوچولو arc و یه homing با هر دو تا و ... پروازمون در واقع شد IR اما خوب من بدبخت اینا رو که قبلا باهام کار نکرده بودن که اونوقت بعد از این پرواز هم برام پرواز IR با کسی بود که بعید نبود تازه ازم holding و این چیزام بخواد که من اصلا نمی دونم چی به چیه!  

پرواز خوبی بود و اونم خیلی راضی بود هرچند که لندینگم در حد جام جهانی مزخرف شد

گفت به نظر خودت بهترین landing ت کی بوده؟ گفتم first solo گفت آره دقیقا.  خودت نمی دونی چه جوری نشستی ها!!! خیلی عالی بود. همچین nose رو هم بالا نگه داشتی انگار ۷۴۷ نشوندی  ولی این landing امروز ازت بعید بود!

تو بریفینگم گفت پیر شدی؟ دیگه لندینگت مثه جوونیات نیست. گفتم آره کاپتان پیر شدم دیگه. گفت نننننه حواست جای دیگست  یه تیکه هم اینجا انداخت(با اون قیافه های شیطونی که می گیره و ابروشم میندازه بالا) بعدم که جریان خیلی زرنگی رو کشید وسط و بعدم که گفت اونم خییییللییی زرنگه

آهان یادم افتاد چی گفتیم که بعدش اینو گفت. قبلش گفت لندینگو ولش کن. تو الان باید قرمه سبزی یاد بگیری که چه جوری بپزی. منم گفتم: اون بلده

همون اول تو taxiway هم که داشتیم می رفتیم و دستم رو throttle بود گفت از اینا که تو این دستته تو اون یکی نمی کنی؟ گفتم هنوز زوده کاپتان  

باز دوباره گفت: تو که نگفتی!!! بازم به اون...

ای بابا از دست این  حالا من هرچی می گم بابا به خدا خوب من نیومده بودم پرواز تو اون مدت. می گه مگه حتما باید تو پرواز بگی؟ 

خلاصه که بریفشون کردیم که هنوز اون مورد که مد نظرشونه اجرا نشده و عمرا که بدون اون اجرا بشه. گفتم: مگه بدون شما می شه کاپتان؟ حتما اول از همه شما رو خبر می کنیم

خیلی بامزه است و خلاصه این که کلا خیلی ماهه

پرواز بعدی ما هم (یعنی در واقع همه ی پروازهای بعدی) به خاطر دمای بالای هوا کنسل شد و ما هم راهی تهران شدیم

این بود انشای امروز من


پی نوشت:

یعنی بخل تا چه حد؟  چشم دیدن بی ارزش ترین چیزها رو هم ندارن!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 21:23 |
 

وای من چقدر از این آهنگ مهدی مقدم خوشم میاد

جدید نیستا اما الان باز دارم گوش می دم. خیلی دوست می دارم

(جواد هم سر تا پای خودته. خوب دوست دارم. خوشم میاد)

 

دلم عاشقه گل من می دونی

بگو تا ابد پیش من می مونی

تو رو دوست دارم با دل و جونم

تا دنیا دنیاست با تو می مونم

وقتی چشماتو رو به روم می بینیم

وقتی عزیزم پیش تو می شینم

نمیشه پنهون می خوامت از جون

عشقت از قلبم نمی ره بیرون

نازنینم

با تو بودن

واسه ی من خواب و رویاست

بیا پیشم

تو نباشی

این دل من خیلی تنهاست

آروزمه با تو باشم

تا ببینی دل چه حالی می شه

بی تو تنهام

تو رو می خوام

یه روز بی تو یه سالی می شه


پنج شنبه قرار بود آپ کنم ها اما وقتی رسیدم خونه که در حال غش و شبیه جنازه بودم.به قول خواهرزاده ام اون موقع فقط یه ماساژ حسابی می چسبید که خودش با اون دستای کوچولوش شروع کرد به این کار بعد هم کنار من که روی تختم دراز کشیده بودم نشست و شروع کرد برام به قصه گفتن. منم هرچی سعی می کردم چشمام رو باز نگه دارم نمی شد...

خلاصه آخریا دیدم که اومد و یه پتو هم انداخت روم  یه کم خوابیدم که خواهرم بیدارم کرد و گفت پاشو بریم... (آخه قبلش بهم گفته بود شب می ریم بیرون)...

من که دیگه نفهمیدم اون شب کنار اینا چه جوری گذشت. فقط بعد از شام که ساعت ۱ بامداد بود و اینا تصمیم داشتن برن بستنی بخورن من دیگه صندلی رو دادم عقب و چشمامو بستم. گاه گداری هم یه چیزایی می شنیدم  یه نیمچه نگاهی هم به بیرون کردم و دیدمشون که دارن بستنی می خورن و یه نگاهی به ساعت که نزدیک ۲ بامداد بود

خلاصه اومدیم خونه و آیا من همون موقع رفتم خوابیدم؟ خوب مسلما جواب خیر می باشد

before sleep رو انجام دادیم و بعد رفتیم خوابیدیم

پرواز پنج شنبه پرواز نسبتا خوبی بود  ولی دیگه داره حالم از این مسیر زنجان به هم می خوره. امیدوارم این دفعه دیگه تبریزی چیزی بذارن برام

فقط صبحش برنامه داشتیم از دست بعضی افراد روان پریش...

طرف رسما شاسش می زنه بدجور...

چه قش قرقی به پا کردا. الکی الکی. پرواز ما هم تاخیر خورد. خیلی هوا کم گرمه حالا هی دیرتر هم بریم ... دیگه اون بالا آدم دلش می خواد خودشو از گرما دار بزنه

بعدش جمعه می خواستم جای پنج شنبه آپ کنم که اونم بنا به دلایلی مشابه شب قبل و دچار شدن به ذیغ وقت نشد دیگه.

خلاصه که اینجوری

امروزم بالاخره موفق شدیم تبریک عملی تولدها رو با تاخیر اجرا کنیم. (غیر عملیش قبلا انجام شده بود)

اینم از این دو سه روزه

پ.ن:آهان راستی امروز یه چیز دیگم بود که یه کم بد بود اما خوب بالاخره در پایان روز همه چی خوب بود. مگه نه؟


پی نوشت:

آخر سر هم این بالاخره کار دست خودش داد. اینقدر شیطونی کرد که آخر سر تو مرز ترکمنستان intercept ش کردن آقا رو. اون وقت می گن جوونا فلان می کنن و بیسار می کنن و رعایت نمی کنن و ...

حتما باز فکر کرده طرف اگر سنش رو ببینه خجالت می کشه و دیگه intercept ش نمی کنه

می گن FIR  ایران رو cross کرده بوده که یه فایتر (البته ایرانی) بلند می شه و ...

گوبا می برتش خود گرگان می شونتش...

باید خبر رو با جزئیات دقیقش از منبع موثق تر هم دریافت کنم ببینم واقعا ماجرا از چه قرار بوده. البته اون آدم که این کارا بسیار تا بسیار ازش برمیاد

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 23:54 |