تبليغاتX
در دست ساخت
 

فکر کن آدم این همه راه رو بکوبه بره تا مهرشهر اونوقت تنها کار مفیدی که انجام بده این باشه که یه فیلم ببینه  پنج شنبه تماس گرفته بودم و گفتم که فردا میام.

یک ربع به هشت اونجا بودم   ولی من سومین پرواز با E بودم. حالا این وسط یکی هم سولو شد باز پرواز ما دیرتر شد...

بالاخره رفتیم و سوار شدیم و رفتیم سر باند! مگنتوی سمت چپ drop داشت در حد عظمی

برگشتیم دیگه  دست از پا درازتر

فقط مثکه باید شونصد لیتر بنزین می سوزوندم که برم اونجا بشینم این فیلم holiday رو که یکی از بچه ها آورده بود ببینم

امروزم یه لندینگ چک شدم و یه های اپروچ سولو رفتم. خیلی خیلی وقت بود سولو پرواز نکرده بودم...

وقتی request برای تاکسی کردم. بهم گفت :temperature is 32

دوباره هم گفت! محکم و استوار و با تاکید  می خواستم بگم خوب بابا مگه من ناشنوام؟

بعدم کلیه ی دیسپچ ها رو صدا کرد و گفت که دما ۳۲ درجه است. گفتم اه الان می گن برگرد بیا نمی شه!

بعدش باز به دیسپچ ما گفت که دما ۳۲ درجه است شما دانشجوی سولو دارید ...؟ دیسپچ هم گفت الان می گم. منم همینجوری منتظر بودم و انگار در سونای خشک به سر می بری شر شر عرق از سر و صورتم می ریخت... تو اون هوای دل انگیز تو هواپیما

خلاصه فرمودن: دانشجوی سولوی ما می تونه بره. برجیه هم باز گفت: confirm می کنید که دانشجوی سولوی شما می تونه بره؟ اونم باز گفت بله (مثکه شدیدا می خواست تاییدیه بگیره ها)

خلاصه بدو رفتیم که حداقل یه هوایی از اون زیر بیاد

آهان تازه این برواوو harness هم نداشت.ترمزهاش هم (چپی) یه صدایی می داد که آدم خوف می کرد واقعا

خدایا ما را ببخش و بیامرز

الهی آمین

این روزا هر کدوم از این هواپیماها یه چیزیشون می شه! تا تموم شدن پروازا اگر زنده بمونیم خودش خیلیه ...

مدت ها بود که سولو نرفته بودم.فکر کنم آخرین پرواز سولوم ناوبری بود واسه زنجان. اونم تو دی ماه اینا ...

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 23:46 |
 

امروز تو این کتابی که دارم می خونم یه جمله ای رو خوندم که جالبه یعنی یه واقعیتیه دیگه

اونم این بود: "دوست داشتن چیزهای قشنگ خیلی راحت است"

واقعا راحته! اما اگر چیزی قشنگ نباشه می شه دوستش داشت؟

یاد اون شعر سهراب سپهری افتادم

که می گفت چرا می گن کبوتر زیباست اسب حیوان نجیبیست (یه چیزی تو این مایه ها بود اگر اشتباه نکنم ) و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟

چشم ها را باید شست ...

قشنگی رو باید پیدا کرد. همه کس هم نمی تونه خیلی از قشنگی ها رو درک کنه.

بعضی از قشنگی ها هم تو لایه هایی پنهان هستن و به قول معروف دیدنشون چشم بصیرت می خواد

اوه اوه چه حرفا می زنم ها  

ولی یه چیزی که هست تازگی ها دیگه خسته شدم از اینکه جواب بدی رو هم با خوبی بدم(یادمه قبلا اینجوری گفته بودم)

نهایتا اینه که اصلا آدم جواب نده

ولی دیگه خیلی زور داره به خدا....

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 1:43 |
 

برایم آنقدر از گزمه های شهر شب گفتند , که ای همسایگان , از سایه ی خود نیز می ترسم.

 حقیقت واژه ی تلخیست در قاموس ناپاکان , من از نقش "حقیقتهای حلق آویز" می ترسم.

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 0:45 |
 

امروز رفتم سر کلاس cpl.جلسه ی سوم ایرودینامیک بود.چقدر تحمل کلاس برام سخت بود یعنی درواقع اصلا حال و حوصله اش رو نداشتم. به قول معروف اصلا تو موودش نبودم واسه همین ساعت آخر رو دیگه پیچوندم و اومدم ...

چقدر با دوران کلاس های پارسال فرق دارم. اون موقع با چه عشقی می رفتم. اما الان دیگه شوق خاصی واسه ی سر کلاس رفتن ندارم. پارسال دلم پر می زد که برم امسال احساس می کنم فقط از سر اجبار باید برم...

نه اینکه دوست نداشته باشم ها. هنوزم بیشترین علاقه ام همین کاره اما خوب دیگه ...

ترجیح می دم خودم تو خونه بخونم.

جو کلاس رو هم دوست ندارم.

حالا تا ببینیم چی می شه دیگه. اگر بشه حاضری بزنه تا جایی که بشه نمی رم و خودم می خونم

استاد یه خاطره هم تعریف کرد و گفت: چند روز پیش یه زن و مرده تو فرودگاه ازش می پرسن پرواز اردبیل از کدوم ور باید برن؟ اونم می گه: با ایران ایر می رید؟ بعد می گن: نه با ایرباس می ریم!!!

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 0:20 |
 

قرار بود بعد از اینکه از تبریز برگشتم درباره این پروازم بنویسم

اما ...

اصلا حال و حوصله آپ کردن نداشتم یعنی هم یه جورایی خسته بودم هم وقت نکردم. هم خسته ی جسمی بودم هم خسته ی روحی شدم.

چهارشنبه برای اولین بار بود که رفتم تبریز. پرواز خوبی بود. خدا رو ۱۰۰هزار مرتبه شکر که تو هواپیما جفتمون دختر بودیم و همه چی رو درآوردیم انداختیم اون پشت  وگرنه تو اون هوا رسما خفه می شدم. البته تو ارتفاع هوا خنک بود و خوب. اما پایین افتضاح گرم بود...

فقط همش نگران بودیم نکنه اون یکی هواپیما بیاد تو بالمون  ما لیدر بودیم ...

فقط فلانی باز هی می رفت رو اعصاب... ۵ دقیقه به ۵ دقیقه رو فرکانس سنتر می گفت: A manual

دیگه به جایی رسوند که جوابشو نمی دادیم  بعدش می گفتیم ئه ما صدای رادیو رو کم کرده بودیم  وقتی بهش گفت فلانی انقدر روی سنتر که صدا نمی کنن که! شما اگر کار واجب داشتید منو صدا کنید و ...

می گه اوکی شما آل د وی روی منوآل باشید پس.

اونم گفت نه من رو سنتر می مونم ...

حالا بگذریم دیگه

دوباره باز همون آش و همون کاسه. تازه آقا قهر هم می کنه. دیگه مایک رو می ده دست دانشجوش که ما رو صدا کنه !!!!!!!

اون وقت تو تبریز موقع برگشت ما مجبور می شیم دو بار اونجا land داشته باشیم چرا که آقا کیفشون رو وسط apron جا گذاشتن ولی بدک نبودا

تازه موقع رفتن , ۳۰ مایلی تبریز بودیم که ما atis رو گوش دادیم و زودی به اون هواپیما ریپورت QNH و چیزای دیگه رو دادیم بعد آقا یه دفعه می گه: شما با approach تماس گرفتید؟ ما هم گفتیم negetive و خندیدیم  یعنی نمی دونست باید این کار رو بکنه؟!

آقا من نفهمیدم بالاخره اذان ظهر به افق تبریز کیه؟!! ان شائ الله که خدا قبول کرده  دو تا کاپتان می خواستن با هم حرف بزنن(احتمالا ادامه ی مشاجره و قهربازی) و من هم رفتم که مثلا تنها باشن گفتم برم نمازمو بخونم رفتم خوندم.بعد باز اومدم داشتم واسه خودم تو فرودگاه می چرخیدم که احساس کردم یه صدای خیلی ضعیف شنیدم که می گه: حی علی خیر العمل ... گفتم ای وای خاک تو اون سرت کنن هنوز اذان نگفته رفته بودی نماز خونده بودی؟! نگاه کردم دیدم ساعت تقریبا ۱:۱۵ اینا بود. رفتم دوباره نماز خوندم و بعدش دیگه مثکه حرفای اونا تموم شده بود رفتیم یه قهوه ای چیزی بخوریم....

دیگه داشتیم می اومدیم که یه دفعه یه صدای بلند اذان اومد که گفت: الله اکبر ....

من چند بار باید نماز بخونم آخه؟  اصلا من نمازم رو به افق تهران حساب کردم خوندم دیگه

تو تمام راه برگشت کلی به هم ریخته بودم. اونجا یه صحبت تلفنی شد و فهمیدم یه خبرایی شده مثکه. منم که زود قاطی کردم و گفتم بابا اینا چرا ول کن نیستن؟ کی می خوان دست از این خاله زنک بازیاشون بردارن؟ چرا دست از سر ما برنمی دارن؟ هر روز یکی این می گه یکی اون می گه. این از اون می گه اون از این. بسه دیگه

واقعا بسه دیگه!!!!

خلاصه که ادامه ی این موارد فردای اون روز در موردش بحث شد. خوب شاید خوب شد که این چیزا رو هم ما فهمیدیم. مثل حرفای دیگه یا کارای دیگه ای که از خود این آدمایی که اون روز با کلی ادعا درباره ی کس دیگه ای حرف زدن می دونستیم...

چیزی که مسلمه بدی اون یکی دلیلی برای خوب بودن این یکی یا برعکس نیست.

فقط به دلیل وجود یه نفر تو این جمع و به خاطر اینکه عشقم ازم خواست که بیام پاشدم رفتم تا حرفاشونو گوش کنم. شایدم اونا دیگه سعی کردن بیخیال ما باشن و نسبت به ما بی تفاوت بشن اما من یکی هرگز نمی تونم فراموش کنم که بعضی ها چی بودن(و هستن) و چیا گفتن(و احیانا می گن) و افکارشون از چه سطحیه و چقدر راحت و واقعا چقدر راحت می تونن پشت سر بقیه حرف بزنن و ... 

دلم می خواست می دونستن که ما این قدر هم ساده نیستیم که فکر کنیم اونا به خاطر دوستی و اینکه به فکر ما هستن خواستن که این حرفا رو به ما بزنن و...

به هر حال حرفای قشنگی نبود ولی بد نبود که دونستیم

خیلی ناراحت کننده است که درباره ی کسی که کاملا متفاوت فکر می کردی چیزای متفاوتی بشنوی.واقعا نمی تونم درک کنم چرا باید به هم دروغ بگیم؟ چرا باید تظاهر کنیم؟

چرا باید اینقدر راحت پشت سر هم حرف بزنیم؟ همدیگه رو مسخره کنیم؟ به هم تهمت بزنیم؟ افکار زشت خودمون رو به بقیه نسبت بدیم؟...

به هر حال استاد این آدم هم کسی بوده که تا حدودی شبیه خودشه اما یه کم خفیف تر و خوب تا حد زیادی زرنگ تر

ما زندگی خودمون رو داریم. به کسی کاری نداریم هرکس هرچی می خواد بگه بگه. ممکنه بتونه گاهی باعث ناراحتی یا دل شکستن بشه اما مطمئنا در روند اصلی زندگی ما تاثیری نخواهد داشت.شاید حتی یه کمی هم باعث تفنن و سرگرمی بشه.پس شما هم بهتره بیشتر به فکر خودتون باشید. من یکی که می سپرم به خدا. شک ندارم که هیچی رو بی جواب نمی ذاره...

پ.ن:بزرگترین گناه اونه که به کسی که فکر می کنه بهش راست می گی دروغ بگی


پی نوشت:

هنوز تو کف نمره ی هسته ایم هستم  هنوز از کف این بیرون نیامده بودیم که الساعه نمره ی ریاضی-فیزیک۲ مان را هم اطلاع دادند   (داشتم دق می کردم سر این دو تا نمره. نمی دونم هسته ای چه جوری نمره داده اما لابد وقتی دیده کلهم همه گند زدن دیگه ... این ریاضی-فیزیک۲ هم مثکه خوب صحیح کرده ها)

پ.پ.ن:مرسی که همیشه برام خبرای خوب داری

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 23:57 |