قرار بود بعد از اینکه از تبریز برگشتم درباره این پروازم بنویسم
اما ...
اصلا حال و حوصله آپ کردن نداشتم یعنی هم یه جورایی خسته بودم هم وقت نکردم. هم خسته ی جسمی بودم هم خسته ی روحی شدم.
چهارشنبه برای اولین بار بود که رفتم تبریز. پرواز خوبی بود. خدا رو ۱۰۰هزار مرتبه شکر که تو هواپیما جفتمون دختر بودیم و همه چی رو درآوردیم انداختیم اون پشت
وگرنه تو اون هوا رسما خفه می شدم. البته تو ارتفاع هوا خنک بود و خوب. اما پایین افتضاح گرم بود...
فقط همش نگران بودیم نکنه اون یکی هواپیما بیاد تو بالمون
ما لیدر بودیم ...
فقط فلانی باز هی می رفت رو اعصاب... ۵ دقیقه به ۵ دقیقه رو فرکانس سنتر می گفت: A manual
دیگه به جایی رسوند که جوابشو نمی دادیم
بعدش می گفتیم ئه ما صدای رادیو رو کم کرده بودیم
وقتی بهش گفت فلانی انقدر روی سنتر که صدا نمی کنن که! شما اگر کار واجب داشتید منو صدا کنید و ...
می گه اوکی شما آل د وی روی منوآل باشید پس.
اونم گفت نه من رو سنتر می مونم ...
حالا بگذریم دیگه
دوباره باز همون آش و همون کاسه. تازه آقا قهر هم می کنه. دیگه مایک رو می ده دست دانشجوش که ما رو صدا کنه !!!!!!!
اون وقت تو تبریز موقع برگشت ما مجبور می شیم دو بار اونجا land داشته باشیم چرا که آقا کیفشون رو وسط apron جا گذاشتن
ولی بدک نبودا 
تازه موقع رفتن , ۳۰ مایلی تبریز بودیم که ما atis رو گوش دادیم و زودی به اون هواپیما ریپورت QNH و چیزای دیگه رو دادیم بعد آقا یه دفعه می گه: شما با approach تماس گرفتید؟ ما هم گفتیم negetive و خندیدیم
یعنی نمی دونست باید این کار رو بکنه؟!
آقا من نفهمیدم بالاخره اذان ظهر به افق تبریز کیه؟!! ان شائ الله که خدا قبول کرده
دو تا کاپتان می خواستن با هم حرف بزنن(احتمالا ادامه ی مشاجره و قهربازی) و من هم رفتم که مثلا تنها باشن گفتم برم نمازمو بخونم رفتم خوندم.بعد باز اومدم داشتم واسه خودم تو فرودگاه می چرخیدم که احساس کردم یه صدای خیلی ضعیف شنیدم که می گه: حی علی خیر العمل ... گفتم ای وای خاک تو اون سرت کنن هنوز اذان نگفته رفته بودی نماز خونده بودی؟! نگاه کردم دیدم ساعت تقریبا ۱:۱۵ اینا بود. رفتم دوباره نماز خوندم و بعدش دیگه مثکه حرفای اونا تموم شده بود رفتیم یه قهوه ای چیزی بخوریم....
دیگه داشتیم می اومدیم که یه دفعه یه صدای بلند اذان اومد که گفت: الله اکبر ....

من چند بار باید نماز بخونم آخه؟
اصلا من نمازم رو به افق تهران حساب کردم خوندم دیگه 
تو تمام راه برگشت کلی به هم ریخته بودم. اونجا یه صحبت تلفنی شد و فهمیدم یه خبرایی شده مثکه. منم که زود قاطی کردم و گفتم بابا اینا چرا ول کن نیستن؟ کی می خوان دست از این خاله زنک بازیاشون بردارن؟ چرا دست از سر ما برنمی دارن؟ هر روز یکی این می گه یکی اون می گه. این از اون می گه اون از این. بسه دیگه
واقعا بسه دیگه!!!!
خلاصه که ادامه ی این موارد فردای اون روز در موردش بحث شد. خوب شاید خوب شد که این چیزا رو هم ما فهمیدیم. مثل حرفای دیگه یا کارای دیگه ای که از خود این آدمایی که اون روز با کلی ادعا درباره ی کس دیگه ای حرف زدن می دونستیم...
چیزی که مسلمه بدی اون یکی دلیلی برای خوب بودن این یکی یا برعکس نیست.
فقط به دلیل وجود یه نفر تو این جمع و به خاطر اینکه عشقم ازم خواست که بیام پاشدم رفتم تا حرفاشونو گوش کنم. شایدم اونا دیگه سعی کردن بیخیال ما باشن و نسبت به ما بی تفاوت بشن اما من یکی هرگز نمی تونم فراموش کنم که بعضی ها چی بودن(و هستن) و چیا گفتن(و احیانا می گن) و افکارشون از چه سطحیه و چقدر راحت و واقعا چقدر راحت می تونن پشت سر بقیه حرف بزنن و ...
دلم می خواست می دونستن که ما این قدر هم ساده نیستیم که فکر کنیم اونا به خاطر دوستی و اینکه به فکر ما هستن خواستن که این حرفا رو به ما بزنن و...
به هر حال حرفای قشنگی نبود ولی بد نبود که دونستیم
خیلی ناراحت کننده است که درباره ی کسی که کاملا متفاوت فکر می کردی چیزای متفاوتی بشنوی.واقعا نمی تونم درک کنم چرا باید به هم دروغ بگیم؟ چرا باید تظاهر کنیم؟
چرا باید اینقدر راحت پشت سر هم حرف بزنیم؟ همدیگه رو مسخره کنیم؟ به هم تهمت بزنیم؟ افکار زشت خودمون رو به بقیه نسبت بدیم؟...
به هر حال استاد این آدم هم کسی بوده که تا حدودی شبیه خودشه اما یه کم خفیف تر و خوب تا حد زیادی زرنگ تر
ما زندگی خودمون رو داریم. به کسی کاری نداریم هرکس هرچی می خواد بگه بگه. ممکنه بتونه گاهی باعث ناراحتی یا دل شکستن بشه اما مطمئنا در روند اصلی زندگی ما تاثیری نخواهد داشت.شاید حتی یه کمی هم باعث تفنن و سرگرمی بشه.پس شما هم بهتره بیشتر به فکر خودتون باشید. من یکی که می سپرم به خدا. شک ندارم که هیچی رو بی جواب نمی ذاره...
پ.ن:بزرگترین گناه اونه که به کسی که فکر می کنه بهش راست می گی دروغ بگی
پی نوشت:
هنوز تو کف نمره ی هسته ایم هستم 
هنوز از کف این بیرون نیامده بودیم که الساعه نمره ی ریاضی-فیزیک۲ مان را هم اطلاع دادند
(داشتم دق می کردم سر این دو تا نمره. نمی دونم هسته ای چه جوری نمره داده اما لابد وقتی دیده کلهم همه گند زدن دیگه ... این ریاضی-فیزیک۲ هم مثکه خوب صحیح کرده ها)
پ.پ.ن:مرسی که همیشه برام خبرای خوب داری 

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت
23:57 |