تبليغاتX
در دست ساخت
 

شب که از راه می رسه

غربتم باهاش میاد

توی کوچه های شب باز صدای پاش میاد

من غمای کهنه مو برمی دارم

که توی میخونه ها جا بذارم

می بینم یکی میاد از میخونه

زیر لب مستونه آواز می خونه

 

گرمی مستی میاد توی رگ های تنم

می بینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم

کی میاد به حرفای من گوش بده

آخه من غریبه هستم با همه

یکی آشنا میاد به چشم من

ولی از بخت بدم اونم غمه

 

خسته از هرچی که بود

خسته از هرچی که هست

راه می افتم که برم

مثل هر شب مست مست

باز دلم مثل همیشه خالیه

باز دلم گریه ی تنهایی می خواد

برمی گردم تا ببینم کسی نیست

می بینم غم داره دنبالم میاد

 

پ.ن: حالم کاملا خوبه  تازه این شعر رو هم ۲-۳ شب پیش گذاشته بودم که بفرستم بالا ولی نشد و امشب فرستادیم


پی نوشت:

هر وقت ما اومدیم آپ کنیم این بلاگفا در حال به روز رسانی بود یا داشت تغییراتی تو سایت می داد!

ما هم که منتظر بهانه

 پ.پ.ن: یادم باشه اونم بنویسم  ئه خوب حالا می نویسم می فهمید دیگه  فقط چیزه! چون یه جورایی الان تو ذهنم بود ولی این شعر رو پست نکرده بودم گفتم اول اینو بفرستم  و بعد ...

فقط یادم نره  شما یادم بندازید. درباره توانایی هایی که جو می دن و نسبت می دن  و اینکه حقیقت اینه که ملت تو یه دونش هم می مونن اون وقت ....

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 21:41 |
 

تا حالا این ساعت روز نرفته بودم پیام.تازه ساعت ۱۰:۳۰ این طورا بود که راه افتادم. مثکه آمار تصادفات تو این ساعت ها بیشتره! دو تا تصادف به فاصله ی ۲۰۰  ۳۰۰ متر! تقریبا انتهای همت(غربش) بود. اولی چندان چیز خسارت باری نبود. فقط سه تا ماشین زده بودن به همدیگه احتمالا با سرعت خیلی کم بودن چون همونجایی بود که مسیر باریک می شه و گاهی یه کم ترافیک می شه(بعد از جنت آباد اینا) ولی یکم جلوتر یه دفعه دیدم ترافیک شده و مجبور شدم وایسم. از دور ماشین آتش نشانی رو می دیدم و پلیس ها رو....

منتظر وایساده بودم. بعد که راه باز شد و کم کم رفتیم جلو... یه دونه از این ماشینایی که برای شستن زمین و گارد ریل و این چیزا هست هم بود که داشت برعکس مسیر ما برمی گشت. جلوتر زمین خیس خیس بود (یعنی این ماشینه اونجارو شسته بوده دیگه احتمالا! یعنی اونجا خون ریخته بوده؟ یا چیزایی دیگه؟) جلوتر سمت راست رو نگاه کردم که یه سیئلوئه بود که با از همون ماشین های مخصوص کشیده بودنش کنار بزرگراه... با دیدنش شکی باقی نمی موند که سرنشین هاش مردن! درست تا وسط جمع شده بود...

خلاصه که رفتیم اونجا تا بلکه بعد از این همه مدت ببینیم شر این لاگ بوک کنده می شه و کارش انجام می شه یا نه! صفحه ی قبلی که مهر خورده بود رو کندم و دوباره نوشتم و بقیه پرواز ها رو هم تا چک رایدم نوشتم. بعدم که گفتن پرونده ام رو هم کامل کنم و بعد برم. این کار رو هم کردم...

خلاصه که هنوزم که هنوزه کار ما وضعیتش معلوم نیست. آخه صاحبش نبود. البته خودش گفته بود که بدم کس دیگه مهر رو بزنه و بعد ببرم بدم امضا کنه. که باز گیرش نیاودم...

ولی امیدوارم دیگه تا فردا حل شه

ولی چقدر من خوش قدم هستم ها  تاقدوم مبارکم رو گذاشتم اونجا امروز مشکلات حل شد و گفتن از فردا پروازا راه می افته. یعنی ۹۵٪ می شه.همه تایید کردن فقط مونده که اون نفر آخر امضا رو بزنه که اونم امروز گیرش نیاوردن و مثکه فردا صبح می خواد بره امضائه رو بگیره...

پس با این حساب صبح یه زنگ کوچیک می زنم و می گم که نمی تونم بیام پرواز  خوب به هر حال ۵٪ هم ۵٪ئه دیگه. نمی ارزه آدم این همه راه رو بره و بعد علاف شه...

می ذاریم از پس فردا می ریم

 


پی نوشت:

این آقای سانحه ای رو هم دیروز دیدم  ماشائ الله چقدرم خوشحاله و چه با شور و هیجانی هم تعریف می کنه  هرجا هم می ره می خواد خودشو معرفی کنه می گه: من همونیم که سانحه داد ها

می گه یه دفعه دیدم یه جسم سیاه اندازه ی این میز داره میاد طرفم ....

مثکه استاندارد هم بدجوری بهش گیر داده و می خواد متقاعدش کنه که داشته low پرواز می کرده و دمش به کابل گیر کرده ...

ولی کلا مثکه خیلی آدم با اعتماد به نفسیه! همون موقع هم که اینجوری شده بوده با دیسپچ  هم که صحبت کرده می گفته: من اصلا خونسردیم رو از دست ندادم ها اصلا نگران نباشید من هواپیما رو میارم فقط یه کم کنترل فرامین سخت شده ولی اصلا نگران نباشید من کاملا خونسردم...

می گه موقعی هم که دیده دیگه داره می ره تو زمین سریع همه چی رو off کرده و با لگد زده به در که باز شه که نکنه بر اثر ضربه ی شدید غر شه و باز نشه اون تو گیر کنه و تازه عینکش رو هم درآورده که مبادا اگر سرش خورد به اون جلو بشکنه و بره تو چشمش ...

ولی با ۳۰ ساعت پرواز بازم کارش خوب بوده ها 

هواپیما رو هم آورده بالاخره

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 21:18 |
 

اینم از برواوو ...

 

اول C رفت حالا هم نوبت B بود که از صحنه روزگار بره کنار

آخرین روز پروازیم قبل از امتحان PPL اون سانحه برای چارلی  اتفاق افتاد. شنبه ی گذشته هم که برواوو داغون شد. خدا رحم کنه لابد بعدی هم آلفا ست (مثکه به ترتیب برعکس می رن)  

فقط باید بجنبیم تا هنوز هواپیما هست پروازامون رو تموم کنیم(البته فعلا که به خاطر همین سانحه پرواز مرواز تعطیله و معلوم نیست تا کی اینجوری بمونه). چون با این آهنگ داغون شدن هواپیماها احتمالا تا چند وقت دیگه , دیگه چیزی نمی مونه. یکی یکی دار فانی رو وداع می گن

ما که اونجا نبودیم اما این طور که شنیدیم گویا ماجرا از این قرار بوده که دانشجوی سولویی با این هواپیما برای high approach رفته بوده. تازه ۳۰ ساعت پرواز بیشتر نداشته.traffic pattern شلوغ بوده و آقای برجی می گه که بره radial270 و اونم می ره اونجا و تو منطقه واسه خودش مشغول بوده که یه دفعه می بینه یه چیزی با سرعت داره میاد طرفش! سر هواپیما رو می ندازه پایین و شروع به descend می کنه اما به اندازه کافی نمی رسه پایین و پرنده هه می خوره به دم و دم یه جورایی کنده می شه(همون طور که تو تصویر هست آویزون شده) خلاصه طرف میاد برمی گرده و میره از باند ۳۰ بشینه که می بینه نمی تونه. low approach می کنه که بره دوباه بیاد اما جلوتر باز می بینه که نمی تونه بره و دور بزنه دوباره بیاد بنابراین درخواست می کنه که برگرده و از باند ۱۲ بشینه. آقای برجی هم بهش می گه باشه ولی شما با مسئولیت خودتون از ۱۲ بشینید (واقعا زحمت کشیدن تو اون شرایط چقدر بهش کمک کردن!!!!!) طرف هم میاد بشینه که با نوک بال سمت چپ میاد تو باند و ....

وقتی گفتم خوب حالا خدا رو شکر که خود طرف حالش خوبه... یارو گفت اون که مثکه تو ccu بود یا نمی دونم شایدم تو icu مثکه

من اینجوری شدم گفتم برای چی؟ مگه چش شده بوده؟ سکته کرده؟ یا سرش به جایی خورده؟ گفت اما الان مثکه مرخص شده اون روز گفتن بردنش بیمارستان...

اونم زیاد خبر نداشته ولی چیزی نشده بوده تا جایی که می دونم! به هر حال خدا بهش رحم کنه(یا کرده)!!!

خوب نظر کارشناسی من اینه که خوب بیچاره حق داشته. اولا که همش ۳۰ ساعت تجربه ی پروازی داشته حالا تو یه همچین شرایطی با اون همه استرس که موقع نشستن  rudder هم نداشته حتما دیگه خوب می خواسته بیاد قشنگ رو باند و نمی شده ... حالا نمی دونم وضعیت باد چه جوری بوده دیگه... ولی هرچی هم باشه نشستن بدون استفاده از rudder کار هرکسی نیست. خوب بیچاره لابد وقتی دیده باید خودشو یه جوری بیاره رو باند از aileron هاش استفاده کرده و اونوقت با بال رفته تو زمین

خلاصه اینکه سانحه برای هرکدوم از ما ممکنه پیش باید و هیچ کدوم مصون نیستیم پس بهتره مراقب حرف هامون و رفتارامون هم باشیم که کسی نمی دونه نفر بعدی ممکنه کی باشه  

به هر حال امیدواریم دیگه از این سوانج نداشته باشیم (یا حداقل کم داشته باشیم ) و هرچه زودتر دوباره اوضاع رو به راه بشه

+ نوشته شده توسط ملیکا در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 0:32 |
 

یه روزم ما می ریم کلاس , کلاس نمیاد  یعنی کلاس تشکیل نمی شه

آدم دلش می خواد کله ی اون ارشد کلاس رو بکنه که خبر نداده که اون روز کلاس نیست

حالا همه چی به کنار ... بنزیییییییییییییییییییییییییییین رو بگو

این همه بنزین سوخته می شه تا بریسیم به اون خراب شده ی دور افتاده اونوقت کلاس هم نیست

خدا به خیر بگذرونه این همه پیچش کلاس رو

می ترسم نذارن امتحان بدم. خدا کنه ارشد مرام بذاره و زیاد غیبت نزنه

خوبه لاگ بوک ما هم معلوم شد کجاست بالاخره! بعد از یک هفته تازه فهمیدیم یکی از دوستان کپاتن با خودشون بردن خونشون  اونوقت من این همه مدت فکر می کردم لابد دادن نگهبانی و توقع داشتم بدن آموزش ...

اه اگر این همه قر و قنبیل واسه این لاگ بوکم نبود و از همه مهمتر اینکه اگر این همه راه برای رفتن به پیام طولانی نبود تا الان حداقل شماره لایسنسم رو می دونستم

نمی دونم بالاخره می تونم همینجوری تحویلش بدم یا باید حتما اونا رو هم اضافه کنم و دوباره مهر کنم

پ.ن: به نظرم یه رابطه ای بین فیزیک درس دادن و لاگ بوک من وجود داره


پی نوشت:

وقتی دلگیر و ناراحت باشه منم دلم می گیره. دست خودم نیست. هی غصه می خورم

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 0:8 |
 

من به تو خندیدم , چون که می دانستم , تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی

باغبان

پدر پیر من است

من به تو خندیدم , تا که با خنده ی خود , پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من

و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم

و هنوز

سال هاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض نگاه تو تکرارکنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟!

 

پ.ن: اینم حمید مصدق وارونه یعنی شعر وارونه اش

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 0:3 |