این بازی های جدید دیگه فرصت آپ کردن وبلاگ رو به آدم نمی دن
(در واقع یعنی دیگه حس و حالش رو نمی دن) منم که خوره ی این جور بازیا 
فعلا یکیشون رو تا آخر رفتیم و مدال گرفتیم
بعدی هم در حال انجامه
یکی هم تازه دیشب رسید.که هنوز امتحانش نکردم. بازم چند تا دیگه قراره بیان
از اینا که بگذریم هنوز تو کف خواب اون پیرزن دیوونه هستم که تو گل فروشی دیدیمش!
رفته بودیم گل بخریم. مشغول انتخاب بودیم که یه پیرزنه اومد تو! از در که وارد شد با اون طرز تیپ و قیافه اش و مدل حرف زدنش با گل فروشه که حمید صداش می کرد خنده مون گرفت!
یه شلوار جین پاش بود. دکمه های مانتوشم باز بود. وسط کار هم یه سیگار هم روشن کرد. یه چیزی حدود ۸۰ سال رو داشت. گل فروشه که تازه می گفت ۸۰ ۹۰ سالشه 
تازه به اون یکی آقاهه که داشت گل ما رو درست می کرد هم گفت که خیلی مزخرف بستشش و خیلی بی ریخته
(البته یه جور خیلی بامزه ای
یعنی اول گفت آقا فلانی تو معمولا سلیقه ات تو درست کردن گلا خیلی خوبه و خیلی قشنگ می بندی ولی این دفعه واقعا مزخرف درست کردی خیلی بی ریخت و ضایع ...) 
۶ تا لیلیوم خرید و داد همون حمید خانش ببنده. با یه روبان صورتی که تازه کلی هم سر روبان هی گفت این نه خیلی مزخرفه رنگش اون یکی ...
یارو گفت این از پول زیادی دیوانه شده ها! گفت خونه اش همین جا بود (گل فروشیه تو فرمانیه بود) پارسال فروخت ۵ میلیارد! البته الان شده ۱۵ -۱۶ میلیارد! خودشم همین یه نفره!
پولشو گذاشته بانک و سودشو می گیره و دیوونه هم هست ...
ای بابا
حالا من نمی دونم که چی شد که پریشب این پیرزنه رو تو خوابم دیدم
اونم سر کوچه مون! تازه کلی هم منو دید خوشحال شد و اومد جلو و ...
اووووه بیا و ببین 
واقعا این پیرزنه تو خواب من چی کار می کرد آخه؟ 



+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت
0:0 |