تبليغاتX
در دست ساخت
 

بعد از کلاس فیزیک فضا اومدم تو حیاط و داشتم میومدم سمت انجمن به طرف یکی از دوستان که صدایی رو از تو آسمون هم شنیدم رفتم طرف همون دوست و زدم سر شونش گفتن گوش کن صداش داره میاد  بعد سرم رو گرفتم بالا... ناخودآگاه همه سرشون رو گرفتن بالا و به هواپیمایی که خیلی هم پایین داشت پرواز می کرد نگاه کردیم... یکی گفت داره سقوط می کنه! یکی گفت داره مانوور می ده! یکی گفت ... هرکس یه چرتی می گفت و می خندیدن!!!!

ولی واقعا عجیب بود! اگر اشتباه نکنم دمش قرمز بود! شبیه همون هواپیمای دم قرمز EP-FID بود! انگار اصلا خودش بود! یعنی نمی دونم اما شبیه اون بود!

از جایی که دیدمش داشت از سمت جنوب (پل) به سمت شمال می اومد و بعد هم با یه bank angle خیلی زیاد شروع به گردش به راست کرد! و ارتفاعش هم داشت کم می شد...

درست انگار داشت می رفت واسه force landing !!!!

و دیگه ندیدمش! اما بدجوری تو فکرش بودم. این یعنی چی؟ یعنی داشت چی کار می کرد واقعا؟!!!

با این ارتفاع , اونم over congested area ؟!!!!!!

خلاصه که نمی دونم چی شده بود بالاخره و چی شد آخرش. یعنی کجا رفت؟

...

بعدش هم که کلاس نانو بود و استاد کلی حرف زد ولی درس خاصی نداد هنوز. خیلی دلم می خواد زودتر هرچی بیشتر درباره این نانوتکنولوژی و درسای مربوطه بدونم. می خوام بدونم چیا هست که این نانو این همه الان تو دنیا مطرحه و کلی چیزای hight tech بهش بستگی دارن و همه جا و تو همه ی تکنولوژی ها و علوم روز از پزشکی گرفته تا تجهیزات نظامی دست داره و خلاصه داره می ترکونه  

و یه چند سالی هم هست که تو ایران دارن بهش اهمیت می دن.(و هر مقاله ای که درباره نانو باشه اراده بدی و تو مجله های علمی چاپ کنی بعدش می بینی کلی پول تو حسابت اومده)

 ببینیم چیه که چند سال پیش دفتر ریاست جمهوری دستور تشکیل شدن ستاد فناوری نانو رو داد و الان یه چند سالی هست که داره فعالیت می کنه. اما خوب نانو تکنولوژی تو ایران هنوز به شدت تازه کاره...

فیزیک فضا هم کلاس نسبتا خوبی بود یعنی استادش که آدم کار درستیه. گرچه ۲ ساعت و ۱۰ دقیقه سر کلاس بودیم اما امروز هیچ درسی نداد  

یه مطلبی رو هم گفت که به شدت نظرم رو جلب کرد! گفت که گویا قراره دانشگاه خواجه نصیر برای ارشد گرایش مهندسی نجوم رو هم به رشته هاش اضافه کنه (چون خودش مثکه از اعضای هیئت میئت های دانشگاه هست و خبر داره اینا رو گفت) گفت که هفته ی دیگه هم جلسه ی دوم هیئتشون هست که درباره این موضوع دارن تصمیم گیری ها رو انجام می دن و چه بهتر که دانشجوها از همین بچه های فیزیک خود خواجه نصیر باشن ...

اگر این رشته رو هم بذارن تو ایران از اولین ها می شه

آخ جون

دوست می دارم. حالا باز یه مورد به فکرهام در مورد ادامه دادن ارشد اضافه شد. یعنی همونی که یه زمانی به خاطرش گرایش به فیزیکم زیادتر هم می شد ...

حالا تا ببینیم خدا چی می خواد

روز اولی کلی هم کار ازمون خواست واسه هفته دیگه. حالا باید برم سراغ اون موضوع ها و دربارشون بنویسم و به قول خودش برای جلسه دیگه بهش گزارش بدم. کلی هم چیز میز هست که باید مثلا درباشون بنویسم...

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 0:42 |
 

خرده جنایت های زناشوهری هم نوشته ی جالبی بود.نمایشنامه ای هست از "اریک امانوئل شمیت" که در سال ۲۰۰۱ جایزه ی تئاتر فرهنگستان فرانسه رو گرفته.

پشت جلد کتاب نوشته: "خرده جنایت های زناشوهری" داستان زوجی است در پی حقیقت. در این نمایشنامه اریک امانوئل شمیت با طنزی سیاه , تحلیلی ظریف از دلدادگی و زندگی زناشویی ارائه می دهد و خواننده را متحیر و شگفت زده هر لحظه غافلگیر می کند.

راست می گه

پ.ن: عقل در این نیست که جلوی احساسو بگیری بلکه در اینه که همه چیزو احساس کنی.


پی نوشت:

هیچ چیزی ضدحال تر از فکر کردن به این نیست که صبح باید ساعت ۷ بیدار شی

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 1:38 |
 

خوب نیست آدم با عروسکش جوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه ... ان قدر ساده نباش و با خودت فکر نکن عروسکا چون عروسکن دل ندارن و نمی تونن نفرینت کنن ... از قضا آه شون خیلی ام دامنگیره. 

 

خوب این کافه پیانو تموم شد و حالا می خوام نظرم رو درباره اش بگم

اول از همه خوب باید گفت که کتاب خیلی خوبی بود که یه جورایی خیلی خوب می تونست باهات ارتباط برقرار کنه یعنی همون تو باهاش خیلی راحت و خوب ارتباط برقرار می کردی. می خوام بگم فقط یه داستان تو کتاب نبود که منحصر به خودش باشه و با محیط و دنیای خارجش خیلی ارتباط باز و گسترده ای داشت یه جوری که آدم احساس می کرد که براش کاملا قابل لمسه. از اون داستان هایی نبود که وقتی کتاب رو ببندی فکر کنی تموم شده و دیگه وجود نداره و انگار از اول هم هیچ وقت وجود خارجی نداشته.

(باز مدل نوشتنم و لحنم مثل کتابی که خوندم شد)

کلک های خوشگلی هم داشت  و یه جاهایی خوب داستان رو می پیچوند و خواننده رو دنبال خودش می کشید.

و البته خیلی خوشحالم که اون ساختمون جلوی کافه (مجتمع یا مخروبه) آخرش اون جوری از آب در اومد  خیالم راحت شد  

فقط یه جایی بود که برام سوال شد! نمی دونم نویسنده از قصد این رو گفته یا یه اشتباهه!؟! آخه اگر از قصد باشه هیچ دلیلی یا کنایه ای توش ندیدم! تو قسمت "خورشید توی هشت دقیقه ی طلایی اش" تو صفحه ی ۱۵۹ اونجایی که می گه: "گفت اگه پایه باشم و فردا قبل غروب کافه را برای یکی دو ساعتی تعطیل کنم او هم پایه است که بزنیم به کوه. برویم روی قله اش بنشینیم و روی صخره ای رو به شرق خورشید نارنجی را نگاه کنیم که چه طور توی افق فرو می رود."

آخه اونجایی که من زندگی می کنم خورشید از شرق طلوع می کنه و تو غرب غروب!!!

یه جایی هم یه وصفی داشت برای ماشین پراید که خیلی باحال بود 

"حتا برای یک لحظه به سرم زد که چوبی چیزی بردارم و بیفتم به جان ماشینم که اسمش را گذاشته اند "غرور".اما آدم اسهال می شود هروقت بهش نگاه می کند. و دلش می خواهد می توانست برود توی جلسه ی هیئت مدیره ای که داشته اند برای این تولیدشان اسم انتخاب می کرده اند روی میزشان بشاشد.یعنی دقیقا روی خامه ی کیکی که لابد بعدش می خواهند با یک کارد روبان زده ببرندش و به افتخار این همه ذوقی که به خرج داده اند زهرمارشان کنند."

***

پ.ن:

"جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند. اگر که تنها یک طرف مقصر بود."

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 1:17 |
 

چیزی که من ازش متنفرم این است که کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است آن وقت دائم خدا بگوید قابلی ندارد , حالا بعد حساب می کنیم. و از این طور دو رویی های نفرت آوری که من هیچ وقت خدا تحملش را نداشته ام و همیشه هر وقت که با آن رو به رو می شوم حالت استفراق بهم دست می دهد و دلم می خواهد روی صورت طرف بالا بیاورم. و درست وقتی که دستمالی چیزی هم آن دور و بر نباشد تا خودش را با آن پاک کند.

و البته دلم می خواهد طوری رویش بالا بیاورم که مجبور بشود تاکسی بگیرد برود خانه دوش بگیرد و لباس هایش را به طور کل عوض کند. و با این که می دهد لباس های استفراغیش را بشورند اما هر وقت که می پوشدشان احساس کند بوی ترشیدگی کهنه ای دارد توی دماغش می پیچد و الان است که خودش هم بالا بیاورد!

"کافه پیانو"

پ.ن: حالا خوبه خود نویسنده تو این کتاب واسه هر چیزی می گه که نظام کاملا اخلاقی جامعه ی اخلاقی ما مانع می شه توضیحش بدم و اینا... بعد اون همه الفاظ زیبا و جملات قصار به کار می بره  که البته وبلاگ های کاملا اخلاقی ما هم مانع می شه من بگم چی می گه

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 0:35 |
 

هربار میام دوباره مثل قدیما منظم و مثل بچه آدم آپ کنم یه جوری میشه که نمی شه.

پنج شنبه که کلا وقت نشد دیگه. دیشب هم که ...

جای دوستان خالی پنج شنبه قرار بود بریم مثلا با هم دور هم باشیم و اینا ولی در عوض دو تا ختم افتادم پشت سر هم. یعنی سانس اول که ساعت ۴ بود سانس بعدیش هم برای ۵:۳۰ شروع می شد...

بعدش هم یه جای دیگه افطاری ...

ولی دیدن غم دوستان واقعا ناراحت کننده است. آدم دلش یه جوری میشه مخصوصا وقتی هم که طرف کلی جوون بوده باشه واسه مردن. و تازه اولین بچه اش این قدر جوون باشه و ...

خدا برای هیچ کس نیاره ولی خوب بالاخره مرگ حقه اما وقتی طرف جوون باشه آدم بیشتر دلش می سوزه ...

بگذریم

ما هم که مشغول خواندن این کافه پیانو هستیم و تا نیمه اش خوانده ایم فعلا  کتاب جالب و جذابیه که حوصله ی آدم رو اصلا سر نمی بره و آدم دلش می خواد زودتر هی بخونتش.

کلا باحال نوشته

البته حالا نظر نهاییم رو بعد از اتمامش اعلام می کنم

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 1:57 |