تبليغاتX
در دست ساخت
 

هیچ چیزی شادی بخش تر از خبر تشکیل نشدن کلاس امروز اپتیک نبود. یعنی اصلا قابل وصف نیست. نمی دونم چه جوری حال خوشی که بهم دست داد رو می شه توصیف کرد

آخه طرف اومده بود و ساعت قبل کلاس الکترونیک تشکیل شده بود و دیگه هیچ امیدی نبود اما ...

خلاصه که بسی شادمان شدیم

حالا از اون موضوع بگذریم

دیگه حالم داره از مسیر پیام-زنجان به هم می خوره  بازم فردا زنجان ...

البته خوب خودم کردم دیگه  گرگان رو تبدیل به زنجان کردم. اما می ارزه  عوضش اون موقع که بریم گرگان کلی بهتر تره  فقط باید واسه هفته ی دیگه هم یه بهانه جور کنم که نرم و یه جورایی تا دو هفته دیگه طولش بدیم تا به زمان مورد نظر رسیده و سپس رهسپار خطه ی سرسبز بشیم

فقط امیدوارم برنامه هامون همون طور که می خوایم پیش بره

ان شائ الله

+ نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 21:52 |
 

وای فردا چهارشنبه است

تحمل یه آدم به اصطلاح استاد بی خود (واژه ی مناسبی برای توصیفش پیدا نکردم که مناسب اینجا باشه) اونم به مدت حداقل ۳ ساعت کار آسونی نیست ...

ولی من هرجوری شده باید نمره ی خوبی از این درس بگیرم. حالا می خواد تو توهمات خودش با من لج باشه و فکر کنه اون ترم که من دیگه نرفتم سر کلاسش رفتم فقط درس اونو حذف کردم(مثل نصف کلاس که این کار رو کرده بودن ولی من اصلا خبر نداشتم) (یکی نیست بره بهش فهمونه که من اون ترم کلا حذف ترم کردم و مرخصی گرفتم آخه!!!!) یا فکر کنه کلاسش رو پیچوندم(همیشه) ...

یا چون خودش هم نمی دونه چی داره درس می ده برای اینکه از سوال کردن ما جلوگیری کنه هر تلاشی بکنه ... (بقیه ملت هم که مونگل سر کلاس ...) یا انقدر تند تند می گه و می ره که نمی شه درست چیزی نوشت. جالب اینه که وقتی جمله هایی که گفته و نوشتیم رو می خونیم هیچ فعلی جای خودش گفته نشده و بعضا کلی هم بی ربط تشریف دارن ...

ولی من باید نمره ی خوب بگیرم

حالا بگذریم بهتره آدم چیزی نگه. اونم اینجا

پ.ن:

من همیشه گفتم بازم می گم: این فکر آدماست که زندگی آیندشون رو می سازه. همون طوری که درباره اش فکر می کنن و می بیننش همون می شه ...

تازه اینو فقط من نگفتم که انیشتین هم گفته که اندیشه ی ما زندگیمون(آینده مون) رو می سازه

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 23:43 |
 

چشممون به جمالش روشن شد بالاخره  البته فقط برای چند دقیقه

چهار تا امضا کردم ولی دریغ از اینکه حتی دو تاش مثل هم بشه

نمی دونم من چرا نمی تونم هر دفعه امضای یکسان داشته باشم. یعنی من خیلی بی سوادم؟! انگار بهتره انگشت بزنم

خلاصه که حالا به هر طریق گویا این لایسنس ما یه جورایی اومد دیگه  ما هم که امضاش رو زدیم و ان شائ الله که دیگه تا چند وقت دیگه برسه به دستمون ...

شیرینی رو هم دادم که بیشتر از این کچلم نکنه دیگه  حالا خوبه دیگه اونجا نیست. ولی خداییش امروزخیلی خوب کار ما رو راه انداخت  کی حال داشت بره ۴ ساعت تو بانک ملی وایسه که پول بریزه ...


پی نوشت:

مسجدی که توش نتونی نماز بخونی اسمش چیه؟

اسمش مسجده , هزار تا تاج گل جلوشه و یه عالمه آدم , توش صندلی هست و هزار تا چیز دیگه اما یه جا واسه نماز خوندن نمی شه پیدا کرد! بازم اسمش مسجده یعنی؟ مسجد! مکان سجده کردن! یا شایدم اسمش در دو حرف تغییر کرده باشه! مکسب! مکان کسب درآمد ...

+ نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 22:47 |
 

یعنی دلم می خواست بشینم زار زار گریه کنم

خوب فکرشو بکن این همه وقت گذاشتم (تازه سر کلاس نانو هم نرفتم امروز) نشستم نصف مطالب رو power point ش رو درست کردم بعد همش بیخود و بی جهت به فنا بره! اونم وقتی ۱۰۰ بار save ش کرده بودم!!!

آخه مگه می شه؟ من که باورم نمی شه! چه جوری همچین اتفاقی افتاد!؟! نه آخه مگه می شه؟

خوب حالا که شده

چه می شه کرد دیگه! باید از نو ساخت ...

دوباره ...

خوب شاید این دفعه بهتر

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 22:40 |
 

خووووووووووووووووووب

من اومدم باز

بردمش پیش دکتر , حالشو خوب کرد. و بالاخره امشب پس از کلی دوری دوباره تونستم بیام اینجا رو آپ کنم

سلاااااااااااااام

عرض خاصی نیست جز اینکه می خواستم بگم:

فکر کن قرار باشه یه مسیر جدید و درست حسابی رو بری بعد به یه دلیل واقعا مسخره و بیشعورانه مجبور شی دوباره همون مسیری رو بری که ۲۰ بار رفتی و دیگه حالت ازش به هم می خوره  خوب تو پرواز چی کار می کنی پس؟ یا همش می خورید یا می خوابید یا گپ می زنید(این وسط استاد هم به کارهای خودش می پردازه و یه کم ترجمه هاش رو انجام می ده)  یا اون سولویی رو یه کم اذیت می کنید  یا فال حافظ می گیرید  و البته یه کمی هم communication مربوط به اون مسیری که نرفتی رو تمرین می کنید و بعدش برای اینکه خوب بیکار نباشی و یه چیزی هم بالاخره gain کرده باشی که دلت نسوزه هی دنبال سوال می گردی و هر سوراخ سنبه ای که می بینی راجع بهش می پرسی

خلاصه که تخته گاز می ری و برمی گردی و ...

همین فعلا


پی نوشت:

امروز یه جمله از افلاطون خوندم یه جا که می گه:

هوسبازان وقتی زیبایی را می بینند دوستش دارند اما عاشقان وقتی کسی را دوست داشته باشند او را زیبا می بینند.

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 22:17 |