تبليغاتX
در دست ساخت
 

دیشب هم می خواستم آپ کنم اما مشغول minesweeper بازی کردن شدم و غافل شده زمان از کف برفت (راستی آخرین رکوردم هم ۸۸ ثانیه هستش(تو expertش ها))

خلاصه نشد دیگه. چون برای استبلیشینگ احضار شدم و دیگه فرصت آپ کردن نبود.

معمولا مین که بازی می کنم کلی هم فکر می کنم. (این بازی باعث شده مچم خورد شه ها اما بدجوری معتادم مثکه  روانیشم بازم هی بازی می کنم)

خلاصه که همچنان که بازی می کردم اندر احوالات چسی اومدن های ملت هم تفکر می کردم و می دیدم چقدر برام خنده داره این چسی اومدن ها و در عین حال هم اصلا قابل تحمل نیست و همون بهتر که زیاد با همچین آدمایی سر و کار ندارم. راستش اصلا حوصله ی این مدل آدما رو ندارم.به نظرم معمولا آدمایی این کارا رو می کنن که نسبت به اون طرفی که دارن براش چسی میان احساس کمبود کنن!

این چسی اومدن ها هم می تونه مادی باشه هم معنوی هم ... خلاصه همه مدلیش هست.فقط مسئله اینجاست که خوب تحت شرایط موجود که واضحه!! طرف (که حالا براشون در حال چسی اومدنه) لزوما باید بدونه بقیه هم شرایطی در حد خودش یا حتی بالاتر دارن پس دیگه چه جایی برای چسی اومدن هست!؟! من نمی دونم والله

البته کافیه ما هم اراده کنیم و اندکی بخوایم از این کار ها بکنیم(در وواقع کار که نیست حرفه دیگه) شاید لازم هم نباشه خالی بست اما می شه در عرض کوتاه زمانی طرف را مارمولک کرد(شاید هم سوسک)

اما بیخیال.اون وقت حرفای بالای خودم چه معنی می ده؟!

 گرچه دروغ گفتم اگر بگم اصلا آدم حرصش نمی گیره اما خوب چه می شه کرد دیگه بعضی ها هم اینجورین ...

فقط خوب بدیش اینه که آدم نمی تونه با اینجور افراد راحت یا صمیمی باشه چون در واقع اونا هستن که راحت نیستن و خوب اینجور راحتی ها فقط اگر دو طرفه باشه اتفاق می افته.

اصلا چه می دونم شاید بیچاره اصلا همچین قصدی هم نداشته و همین جوری اینجوریه  و شاید من بد برداشت کردم ...

پ.ن: اینا رو در مورد یک فرد خاص نگفتم. چون خیلی از اینجور موارد بوده! در ضمن یه آدم می تونه در عین خوب بودن ولی این اخلاق رو هم داشته باشم. گفتم که اینم گفته باشم


پی نوشت:

امتحان الکترومغناطیس افتاد دوم دی

آخ جون

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 22:25 |
 

دوباره برای عزیمت به گرگان خوانده شدیم و دوباره امتناع نمودیم

رسما بدبخت شدم. من فکر می کردم امتحان نانو کنسل شده ولی تازه فهمیدم که نخیر همچنان به قوت خویش پا برجاست. برای همین اصلا کلهم فرمودیم این دو هفته جهت پرش حضور به هم نخواهیم رسانید

سه تا گزارش آزمایش باید تحویل بدم   یکیش تو این هفته ای که میاد و دو تاش هم هفته ی بعدی... دوشنبه presentation جامد رو دارم , ۱۶ ام امتحان نانو  و  ۱۸ ام هم امتحان الکترومغناطیس

تازه همون دوشنبه هه هم باید برم نامزدی ...

از اونجایی که خوش شانسی غوغا می کنه می ترسم حالا اون موقع که می گم می تونم برم گرگان هر دفعه یه بامبولی بشه که نشه... یه روز هوا یه روز کوفت یه روز ...


پی نوشت:

یه موجودی هست که اگر نبود من نمی دونستم چه کار می کردم. انقدر خوبه که خودش خبر نداره. فقط کاش هیچ وقت دلش نگیره و هیچ وقت بی حال و حوصله نبینمش.البته این چیزی از خوبی هاش کم نمی کنه

تازه منم همش وقتشو می گیرم(مثلا خودش امتحان داره و باید درس بخونه) ولی بازم کلی کمکم می کنه

می خواستم بهش بگم:

مرسییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 22:25 |
 

PIC هستیم و عشقمان می کشد 8 تا landing داشته باشیم. به کسی هم ربطی ندارد  البته برای اینکه اونا هم زیاد ناراحت نشن می زنیم 6 تا مثلا

با اینکه صبح این همه راه رو فتم و کلاس یونی هم پیچیده شد و هوا اونجوری بود و پروازا کنسل شد ولی خوب همین یک ساعت و نیم پروازی هم که بالاخره بعد از ظهر شد برم کلی خوب بود. یعنی خودم خیلی خوشم اومد و حال کردم باهاش (البته خوب بسی بهتر بود که نمی رفتم کلا)

همه مدلی نشستیم و پاشدیم و آخراش دیگه منم خواستم مثه کاپتان حاضر شاخ بازی در بیارم و فقط با  rudder و trim پرواز کنم و یه چیزایی هم اومد دستم و این کار رو کردم اما نه دیگه مثه اون که تا خود landing همینجوری رفت جرات نکردم تا بیشتر از تو base با این حالت برم

landing  آخر رو استاد انجام داد و بدون back track از همون جا باند رو vacate کردیم  ولی من همچین از برج تشکر کردم و good day به طرف گفتم که انگار این آخری هم کار خودم بوده  بعدم گفتم: مثلا من این landing  رو کرده  بودم دیگه  (البته نه به برج ها)

پ.ن: حالا که فکرش رو می کنیم می بینم که خیلی راضی هستم که صبر کردم PIC بشم بعد اومدم پرواز. شاید به این وقت هایی که به نظرم تلف شد می ارزه  

ولی یه خبر افتضاح .... که باعث می شه بگم کاش اومده بودم پرواز هامو تموم کرده بودم(یعنی در واقع کاش انقدر واسه این لایسنس اومدن من بازی در نمی آوردن ...) اینکه پروازا گرون شده


پی نوشت:

میدون آزادی ترسناکه. نه؟ اونم شبا...

آدم یاد خفاش شب می افته  تازه اون وسط یکی هم از آدم موبایل بخواد! خوب شما باشید نمی گید ببخشید شارژ نداره؟!!!

آدم وقتی می رسه به تجریش دیگه احساس غربت نمی کنه  یه جورایی احساس امنیت داره حتی اگر خیلی دیرتر از اون موقع باشه که تو میدون آزادی بوده

+ نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 22:14 |