تبليغاتX
در دست ساخت
 

دیروز ۱۳ آذر بود. یک سال گذشت ...

پارسال توی یه همچین روزی برای اولین بار تونستم هواپیما رو بلند کنم و خودم تنهایی پرواز کنم و بعدم بشینم. یعنی روزی بود که سولو شدم ...

یادش به خیر چه روزایی بود روزای زیر سولویی

حس بعد از سولویی

دیشب هم می خواستم آپ کنم اما چنان این سرما خوردگی جونمون رو گرفته بود که حتی نمی تونستم بشینم پشت کامپیوتر دیگه! فقط غش ...

امروز هم تا عصری باز جلوی شومینه در حال غش به سر می بردیم (کم مونده بود دیگه کاملا برم اون تو)

دیروز بالاخره پرزنتیشن جامد رو ارائه دادم و کلکش کنده شد. از اونجایی که ما خیلی خوش شانس تشریف داریم این ودئو پرژکتور لامصب لپ تاپ ما رو شناسایی نمی کرد بی مروت آخرشم مجبور شدم از لپ تاپ استاد استفاده کنم که چون ویندوزش XP بود یه کم فونتم تو تایتل هاش به هم می خورد و زشت می شد   ولی خوب بدک نبود  یعنی اینجور که بچه ها گفتن خوب بوده و خوششون هم اومده بوده   از مال نفر قبل که فقط رو تخته فرمول می نوشت و یحتمل خودشم نمی دونست واقعا چی به چیه خیلی بهتر و جذاب تر بود. کلا این پسرا همشون همین جوری میان ارائه می دن. وایمیسن جلوی تخته شروع می کنن ریز ریز نوشتن و پشتشون به کلاس... اینم شد درس دادن آخه؟!

ولی بعد از اون کلاس دیگه زیاد توان موندن نداشتم مخصوصا فکر اینکه از ساعت ۱:۳۰ تا ۴ باید اون کلاس مذکور رو تحمل می کردم مریضیم رو ۱۰ برابر می کرد  گفتم برم بهش بگم مثلا ازش اجازه بگیرم. این کار رو کردم و خدا رو شکر دیگه تیکه های همیشگیش رو ننداخت!!!

آخه هفته ی پیش تو زنگ تفریحی که وسط کلاس داد برگشت بهم گفت: این ترم خوب دووم آوردی سر کلاس ها ...

منم سریع گفتم: استاد من اون ترم کلا حذف ترم کرده بودم. فقط درس شما رو حذف نکرده بودم کل ترمم رو حذف کردم ...

گفت: ئهههههه؟!!! کل ترم؟!!!

مثکه یه کم خیالش راحت شد و به آرامش رسید که حداقل من جزو اون عده ی کثیری نبودم که رفته بودن حذف کرده بودن! شایدم شبش دچار عذاب وجدان شده بوده که چرا این همه مدت به ناحق با من سر عداوت داشته

خلاصه از همه ی اینا که بگذریم می خوام بگم که چقدر زود یک سال گذشت ها ...

تازه این یک سال که به کنار... یه چیز دیگه هم هست کگه تقریبا می شه گفت یک سال گذشت ...

با یه عالمه خاطرات قشنگ  

حالا اونم به موقع ش

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 22:55 |