تبليغاتX
در دست ساخت
 

از اول هم گفتم فردا زنگ می زنن می گن شما پرواز زنجان دارید(البته با همون لحن و صدا)

خوب دیگه چی کار می شه کرد باید خوابید دیگه

البته من واقعا فکر نمی کردم که کار خیلی غیر عادیی کرده باشم  اما خوب وقتی تعریف کردم کلی خندیدیم

بعد از ابهر به استاد گفتم: یه کم پرواز با شما (لطفا اگر می شه)

واسه خودم آجیل دراوردم و شروع کردم به خوردن البته به اونم تعارف کردم ولی زیاد برنداشت تازه بهش گفتم می خواید براتون پسته پوست بکنم؟(الکی)  که توضیح داد صبح که میان صبحانه حسابی می زنن تو رگ و تا ناهار دیگه معمولا چیزی نمی خوره. دیگه صحبت هم زیاد کرده بودیم و حرفی هم که نداشتیم. آخه دیگه پرواز این مسیر هم که حرفی واسه گفتن نداره. خوب منم گرفتم خوابیدم

مثلا پی آی سی بودم. انگار استادم و پروازو دادم دست شاگردم خودم خوابیدم  (البته من اصلا همچین چیزی به فکرم هم نرسیده بود ولی وقتی داشتم تعریف می کردم که پرواز چطور بود یکی دیگه همچین نظری رو داد)

هر از گاهی هم حواسم بود بیدار می شدم. می ترسیدم دهنم باز بمونه

ولی خودمونیم یه ۲۰ دقیقه ای که کامل لالا تشریف داشتم بعد هم که بیدار شدم و یه کم این ور اون ور و نگاه کردم و اوضاع اومد دستم دوباره یه چند دقیقه ای باز خوابیدم

بیدار که شده بودم داشتیم برمی گشتیم. استاد گفت فهمیدی من دور زدم؟ گفتم نه خواب بودم اصلا نفهمیدم

گفت آره منم یه جوری دور زدم که نفهمی یه وقت بیدار نشی. ببین انقد بنک گذاشته بودم(نشون داد چقدر)

آخی چه مهربون واقعا. به قول یکی می گفت حالا اگر ما بودیم (یعنی پسر بودیم) همچین دور می زد و بالا پایین می کرد هواپیما رو که مخمون بخوره به سقف از خواب بپریم

حالا قبلش یه جا هم همچین الکی یه تعارف کردم بهش گفتم شما اگر خسته اید خوابتون میاد بخوابید که گفت دیشب ۱۱ ساعت خوابیده ... منم گفتم ئه خوب پس خوبه من ولی خیلی کم خوابیدم و ...

البته خودم دلم نمی خواست بخوابم چون احساس می کنم خوب اون مدت پروازم رو از دست دادم ولی واقعا چیزی برای به دست آوردن وجود نداره دیگه تو اون مسیر تکراریه حال به هم زن

پ.ن: ماجرا داریم با این برنامه ی پرواز نوشتن ...


پی نوشت:

هی هر دفعه اومدم آپ کنم یه چیزی شد نشد...

وگرنه که من قصد داشتم آپ کردنم رو مثل گذشته مرتب کنم

یه چیزی هم می خواستم بنویسم در وصف یه سری آدما که حالا بعدا می نویسم دیگه

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 23:22 |
 

امروز هم امتحان نانو رو دادیم و خیالمون راحت شد. البته فقط تا این قسمت! اونم تازه قسمت آسون داستانیش. حالا عمده ی سختش که دیگه استاد وارد ریاضیاتش شدن و عشق می کنن می مونه واسه پایان ترم که بدبخت می شیم. هیچی نمی فهمیم(هیچی هیچی که نه خوب ولی سخت بیییییییییییید)

چهار تا سوال بود که سه تای اول از خود جزوه بود و آخریش یه سوال بود که گفته بود به نظر شما محاسبات عددی و محاسبات نظری برای سیستم های نانو راحت تره یا سیستم ها کوپه ای؟

که البته استاد گفت که دیگه این نظر ماست و کافیه که استدلالمون منطقی باشه. اشکالی نداره حتی اگر با یه فرض اشتباه هم جوابش رو توجیه کنیم و ...

ما هم نوشتیم که محاسبات نظری و عددی برای سیستم های کوپه ای باید راحت تر باشه. خوب استدلالم رو هم بر اساس این گذاشتم که چون تو سیستم های نانو افت و خیز های کوانتومی مهم می شه و اندرکنش های کوانتومی و تونل زنی کوانتومی و اینا رو هم باید در نظر گرفت که ولی تو کوپه ای می شه صرف نظر کرد و اینکه چون تو نانو دیگه از اثرات سطحی نمی شه چشم پوشی کرد و اینا خوب محاسبات باید پیچیده تر باشه. تازه آزمایش با سیستم های کوپه ای ساده تر هم هست و سیستم های کوپه ای تو دماهای معمولی راحت در اختیارمون هستن. یه چیزایی هم در مورد خواص الکتریکی و مغناطیسی نانو ها گفتم که رفتار غیر عادی مغناطیسی نشون می دن و برای همین هم باز محاسبات باید پیچیده تر باشه و ...

حالا نمی دونم درست گفتم یا نه! آخه همون موقع که اومدم بیرون یکی از بچه ها دقیقا برعکس من نوشته بوده! (البته خودشم معترف بود که اشتباه کرده)

سوال اول هم در مورد دلایل اینکه خواص مواد نانو چرا متفاوت می شه بود که کامل نوشتم. سوال دوم هم گفته بود یکی از روش های ساخت نانوتیوب کربنی رو بگید با ذکر معایب و مزیت هاش که ما هم روش CVD رو عرض کردیم کمابیش. سوال سوم هم یه کم شیمی بود که در مورد پیوند های موجود تو یه نانوتیوب بود....

کلا خیلی آسون بود. آخه این قسمت ها همش داستانی بود. خدا رحم کنه واسه پایان ترم...


پی نوشت:

امروز یه امتحان دیگه هم برگذار شد که خدا رو شکر نتیجه ی مثبتی هم داشت. باید به اونی که قبول شد بگم:

مبارک باشه

خسته هم نباشی

+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 21:9 |