تبليغاتX
در دست ساخت
 

چهارشنبه ی دو هفته ی قبل جاتون خالی یه آنتونوف تشریف آوردن پیام

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ غولی بود ها ....

از اون بالا و دور دورا که می اومدی می دیدیش که ابهتش همه ی پیام رو گرفته بود

دو تا هلیکوپتر از تو شکمش درآوردن (فکر کنم سزارینش کردن) 

هلیکوپترا برای هلال احمر بود. اول یکی گفت این از دبی اومده اما فرداش یکی از کپاتن گفت از روسیه اومده بوده. البته منم اول خودم فکر کردم که باید از اون طرفا اومده باشه آخه روی هواپیماهه کلمه ی Volga رو دیدم و یادم اومد یه همچین اسمی رو قبلنا تو جغرافیمون دیده بودم! ولگا به نظرم یه رود توی روسیه و اون طرفا بود...

اول دمش رو باز کرده بودن و بار خالی می کردن بعد هم دماغش رو باز کردن

ما رفته بودیم radial210 و ۱۰ مایلی داشتیم یه کم تمرین می کردیم مثلا که صدای آقا گنده بک رو شنیدیم که داره میاد پیام بشینه (چه خوشگل هم حرف می زد همچین کپتنی بود)

می خواستیم زودتر بیایم یه چند تا هم touch and go کنیم که به خاطر همین گنده بک کلی بهمون standby داد...

landing ش رو از روی زمین ندیدم ولی عصری take-off ش رو دیدم. رفتیم  مثه ندید بدیدا وایسادیم اونجا داشت می رفت سر باند نگاش کردیم تا پاشد و هی دور و دورتر شد

radial210 بودیم و داشت تو final می اومد از همون دور نگاش می کردم خیلی آروم می اومد انگار همونجا وایساده!

بعد که برج بهمون اجازه داد منطقه رو ترک کنیم و بیایم بشینیم کاملا هیکل گنده اش از اون دور می درخشید که اون سر رمپ پارک کرده بود. اومدیم تو taxiway دیدیم ماشالا چه خبره!!!!! ملت مثه مور و ملخ ریختن اون وسط!

ئه! یعنی چی؟ کودن ها نمی فهمن انگار داره هواپیما میاد!! آخه اونجا اون وسط مگه جای این کاراست؟ حال می داد می رفتی جلو همچین با blade می زدی گردن طرف از تو رمپ پرت می شد وسط باند...

من نمی دونم اونجا که بالا و پایین مردم رو یکی می کنن تازه بازم نمی ذارن طرف بیاد تو , این همه ملت چه جوری ریخته بودن اونجا و حالا دیگه هیچ کس نمی گفت آی آقا چرا عکس می گیری؟ چرا فیلم می گیری؟ چرا اون وسط وایسادی؟ چرا ...

البته بعدش تو اونجا که این سرباز نگهبانا می شینن و اسم می نوسن فردی رو دیدم نشسته که فهمیدم چرا پس موردی نداره این همه ملت ریختن  حتما حاج آقا اجازه شون رو صادر کرده بوده دیگه

البته مثکه یه سری هم خبرنگار بودن چون شبش دیدم که توی اخبار شبکه تهران نشون داد ...

خلاصه ما که به نشانه ی اعتراض اون سر وایسادیم و بعد استاد به برج هم گفت و اونا گفتن الان تذکر می دیم و ...

اون روز هم برنامه ای بود... دو تا هلیکوپتر رو که آورده بودن گذاشتن تو آشیانه ی اون وری که هواپیماهای پیام هست.اونا رو آوردن گذاشتن تو آشیانه ی ما و هواپیماهای ما رو هم انداختن بیرون!!! اینا گفتن ئه چرا فقط مال ما رو می ندازید بیرون؟ اونام رفتن مال همایی ها رو هم انداختن بیرون

خلاصه کش و واکشی بود و بالاخره هم اونا پیروز شدن و پایپرهای بیچاره مجبور شدن شب تو سرما بیرون بمونن. اون روز که گفته بودن اسمبل کردن و کارای این هلیکوپترها ۱۵ روز طول می کشه.تا دوشنبه که اونجا رفته بودم هنوز آشیانه نداشتیم و دو موتوره ها با حجاب اسلامی اون جلو پارک بودن  حالا ببینیم ۱۵ روزه تموم می شه یا نه...

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 22:17 |
 

برای دوشنبه ی دو هفته ی پیش که ۷ ام می شد بهم گفته بودن که بیام برم زنجان. دیگه حالم داشت به هم می خورد اصلا نپرسیدم با کی هستم گفتم باشه!

فرداش یه کمی هم دیر رسیدیم  من با کاپتان برهمت بودم و یه سولویی هم داشتیم قبلا با کاپتان برهمت یه اصفهان نصفه رفته بودم که قبلا درباره اش نوشتم

می دونستم که همه کارا با خود دانشجوئه (یعنی راحته ها  دست به سیاه و سفید نمی زنه تازه سیتش رو هم بعضا می کشه عقب)

اما واقعا پیام-زنجان متفاوتی بود. خیلی خوب بود. اگر قرار بود همون مسیرهای تکراری رو بریم دیگه فکر کنم رسما خوابم می برد. مسیر جدید داد. مسیر رفت شد: پیام---> آبگرم---> ده جلال---> زنجان

و برگشت هم : زنجان---> منجیل---> پیام

مسیر رفت کلی روی کوه بودیم (یعنی خوب مسیر خطرناک نسبت به مسیرهای عادی که همه می رن)

کلی برف بود. یه جا روی کوه های بین مسیر آبگرم و ده جلال همچین کلی هموار بود  و پر از برف. گفتم اینجا چقدر واسه force landing خوبه (یعنی حال می ده)

جلوتر ابر بود (تقریبا overcast) و مجبور شدیم قبل از ده جلال مسیرمون رو به سمت راست تغییر بدیم و زودتر بیایم سمت گنبد سلطانیه. اون طرف باز بود...

تو بریفینگ گفت که communication مسیر رفت با سولوییه و برگشت با من ( و خوب می دونستم که خودش تا آخرین حد ممکن کوچک ترین دخالتی تو communication نمی کنه و این خیلی خوبه)

وقتی آقای سولویی ATC clearance رو از برج گرفت آقای برجی گفت که after take-off  تا ۲۰ مایلی روی radial290 باشید و بعد گزارش کنید...

take-off کردیم و دیدیم آقای سولویی کم کم به سمت چپ تشریف بردن تقریبا radial270 بودیم. گفتم کاپتان نباید ۲۹۰ بریم؟ بهش نگیم؟ گفت: بذار ببینیم خودش چی کار می کنه و ...

آخ که خیلی خونسرده  عمرا هیچی به دانشجو نمی گه!!! البته خودش می گفت که باید به دانشجو فرصت بدیم خودش متوجه بشه(اینو تو پرواز بعدی سر اشتباه یکی دیگه گفت)

در همین حین که داشتیم می رفتیم چشمتون روز بعد نبینه ییهو  یه سسنا از وسطمون رد شد (بله دیگه وقتی به جای radial290 همینجور عشقی radial270 بری همین می شه) حالا این که اولش بود یه ذره دیگه جلوتر یکی دیگه از زیرمون رد شد...

یه کم گذشت و همینجور داشتیم می رفتیم که گفت: اونو اون پایین می بینی؟ گفتم چی؟ گفت C130رو می بینی؟

گفتم آآآآآآآ اون اونجا چی کار می کنه؟ (بفرما حالا باز به جای ۲۹۰ برو ۲۷۰)

گفت تو حواست به پروازت باشه من اونو دارم.

خیلی پایین بود ولی همون طور که خودش هم گفت این اگر یه دفعه اراده کنه climb کنه سه سوت ما رو خورده.آخه بابا اون C130ئه اسمش. گویا چترباز ها رو ریخته بود اون طرفا

خلاصه که اون به سمت شمال رفت و خیالمون راحت شد...

رفتیم زنجان و ما touch and go کردیم و سولویی stop and go

چندان landing خوبی نکردم اونجا. اولین باری هم بود که تو فرودگاه زنجان می شستم.

برگشت از روی منجیل اومدیم. بادگیرهاش معلوم بود (یعنی همون نیروگاه بادی). گفت جاده ی رشت از همین جا می ره حتما کلی خاطره داری... اما گفتم نه من تا حالا رشت نرفتم...  کاش می شد پرواز رشت هم می ذاشتن می رفتیم انزلی و ...

اه قبلنا کلی جاهای مختلف می رفتن ها حالا که به ما رسید هی زنجان زنجان زنجان

گفت اگر دید خوب بود از اونجا دریا معلوم بود. ولی حیف که اون روز نمی شد دید...

بعدش همینجوری که می رفتیم سمت پیام گفت: تا حالا خیلی نزدیک هواپیما پرواز کردی؟ گفتم: نه. گفت پس برو جلو فاصلت رو کم کن هروقت گفتم با من

گفتم اوکی

رفتم و رفتم و رفتم

جاتون خالی کلی نزدیکش بودیم. دیگه با خودش بود. همچین چسبونده بود در باسن اون یکی هواپیما... یه کمی هم زیرش بودیم. اه اه چقدر هم زیرش کثیف بود! گفت خوب حالا نگاه کنیم ببینیم اگر چرخاش مشکلی داشته باشه می تونیم بهش بگیم.

با خودم داشتم فکر می کردم بابا تو حرفه ای هستی!! اون چی؟ اون اگر یه دفعه یه ذره ارتفاعش رو کم کنه که ما به فنا می ریم ...

بعد اومد تو بالش (آقایی سولویی ازمون عکس گرفت و قرار بود برام بفرسته اما هنوز این کار رو نکرده وگرنه عکسش رو اینجا می ذاشتم) یعنی کاملا تو بالش بودیم ها   گفت: ما اون موقع اینجوری formation می رفتیم تازه نه اینکه فقط level باشیم. تو turn یا هر مانور دیگه ای هم با همین فاصله بودیم...

منم اینجوری بودم

جشمتون روز بد نبینه یه دفعه break کشید. من فقط گفتم اوه اوه استاد من رفتم تو صندلی ...

کاملا صندلی رفت پایین و من توش فرو رفتم. با خودم گفتم این بدنه ها که جون این کارا رو ندارن الان این زیر کنده می شه اون وقت باید بیان من رو از روی بادگیرهای منجیل جمع کنن

مثکه خودش کلی ذوق کرده بود خوشش اومده بود که من تو صندلی فرو رفتم. بعد گفت خوب مجبور بودم یه کم bank بیشتری بذارم وگرنه فاصله مون باهاش خیلی زیاد می شد...

گفتم بله دیگه فقط یه کم bank بیشتر ...

کلا پرواز خیلی خیلی خوبی بود و کلی حال کردم و چیز یاد گرفتم و اصلا احساس نکردم که بازم زنجان تکراری رفته بودم! چون در واقع اصلا هم تکراری نبود خوب!

communication ام هم خوب بود خودم که خوشم اومد. نمی دونم چرا هر بار با tehran center حرف می زنم احساس می کنم یه پرواز واقعی بوده  کلی حال می ده آدم دوست داره هی با center حرف بزنه  حیف که مطالب کمه 

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 21:5 |
 

بعد از ۱۷ روز که از پایان امتحانا می گذره دیروز اولین روزی بود که صبح زود بیدار نشدم و راحت خوابیدم (و ایضا امروز که پیچیده شد) هر چی تو امتحانا تا لنگ ظهر می خوابیدم همین که امتحانا تموم شد روزای زوج که ۵:۳۰ صبح بیدار می شدم و روز های فرد هم ۷ صبح 

یه جورایی کلی کار بود. البته روزای فرد که فقط صبحش صرف ورجه وورجه می شه و بعدش تقریبا آزادیه ولی خوب این دو هفته یه سری خورده ریز کاری هایی هم بود و خوب روزای زوج بعد از پرواز دیگه وقتی آدم میاد خونه انقدر خسته هست که حس آپ کردنش نیاد (البته می شد هم بیاد ها ولی خوب دیگه ...)

جونم برات بگه که سه شنبه ی هفته ی پیش عصری بود که در کمال آرامش به یکی از دوستان اس ام اسی دادیم و پرسیدیم که راستی ثبت نام کی بود؟

بیچاره زنگ زد. این شکلی

گفت ملیکا تو که دیگه از منم بدتری مگه امروز نیومدی واسه ثبت نام؟!

منو می گی!!!

خلاصه که گفتم خوب فردا می رم انجام می دم و ممکنه اگر صبح زود برم هنوز این بچه فسقلی ها واحد برنداشته باشن که جای ما گرفته شه

اما فردا صبح که نرفتم هیچ عصرش هم نرفتم و جاش رفتیم پریدیم

مثکه بدجوری بوی فارغ التحصیلی به دماغمون خورده  و بیخیال شدیم

البته همون دوست عزیز یک درس را علی الحساب برای ما برداشتن تا بعدش من برم واسه آزمایشگاه ها اقدام کنم که یک نفر به ظرفیت اضافه کنن

که البته این کار رو هم یک شنبه ی بعدش رفتم و انجام دادم ولی خوب هنوز نمی دونم بالاخره چی شد

خاک تو سرم خوبه حالا نشه اون وقت به خاطر دو تا آزمایشگاه کوفتی فارغ التحصیل نشیم

امتحانات هم تقریبا می شه گفت همگی به خیر گذشت. از آز مدرن می ترسیدم که کلی گند زده بودم ولی خوب ۵/۱۲ شدم (شایدم درستش این باشه که بگم ۵/۱۲ داده)  که اگر این قدر گند نزده بودم این همه گند نمی خورد به معدلم  (گرچه دیگه چندان فایده ای نداره چون هرچقدر هم که خودم رو بکشم این آخر سری معدلم کلی هم بالا بشه بازم اون گندهایی که تو ترمای پایین زدم جبران نمی شه)

اپتیک رو هم خیلی نگران بودم آخه بازم تیکه انداختن های استاد ادامه داشت. غیر از آخرین جلسه که برگشت گفت تو که ترم دیگه هم با خودم اپتیک داری ...

روز امتحان هم وقتی داشتم برگم رو می دادم به آقای فلانی که مراقب بود قبلش چون استاد فرمودن هرکس اون سوال آخر (انتقادات پیشنهادات بود) رو جواب نده برگه اش رو صحیح نمی کنم (آخه یکی نبود بگه اون که قراره تو برگه ی جدا و بدون اسم داده بشه از کجا می خوای بفهمی کی ننوشته که برگش رو صحیح نکنی که خیلی ها هم اصلا ننوشتن) منم یه برگه گرفتم که بنویسم...  و یه چرتی نوشتم. بعد داشتم برگم رو می دادم به آقای مراقب , گفتم منم چون دیگه فارغ التحصیلم پیشنهادی ندارم

یه دفعه انگار موش رو آتیش زده باشن برگشت گفت: چی؟ کی فارغ التحصیله؟

گفتم: امممم من. ولی نه البته پروژه ام مونده استاد

گفت: آره! نه نگران نباش تو ترم بعد باز با خودم اپتیک داری

می خواستم کلش رو بکوبم تو همون شیشه های پنجره ای که جلوش وایساده بودا

منم خندیدم گفتم: ایشالا

ولی خوب بهم ۱۴ داده! گرچه خیلی راحت می شد ۱۸ و ۱۹ یا شاید ۲۰ گرفت! اما خوب دیشب کسی که نمره ام رو دید و بهم گفت. وقتی گفتم نکبت ۱۴ داده گفت خیلی رو داری برو خدا رو شکر کن

نمره های دیگه ام نسبتا خوبن: الکترومغناطیس رو ۱۸ شدم و جام۲ رو هم ۵/۱۸ (البته اینو بشتر باید می شدم ها کم داده نامرد) 

فیزیک فضا هنور نمره ها رو نداده اما احتمالا مینیمم ۱۹ بشم

نانو هم نداده هنوز اما اونم فکر کنم خوب بشم

پ.ن: به ما که رسید فرصت تحویل پروژه یک ترم شد!


پی نوشت:

امید مون هم که به فضا رفت

این طور که فرمودن تا چند سال آینده اولین فضانورد ایرانی هم به فضا می رده

بیخود نیست خواجه نصیر داره برای اولین بار تو ایران برای ارشد مهندسی نجوم می ذاره. که یکی از گرایش هاش هم مهندسی ماهواره و فضاپیما ست. یادمه مینو سر کلاس گفت تا سال نود و نمی دونم چند قراره ایران ۱۴ تا ماهواره بفرسته.

پس به نیروهایی مثل ما نیازه (مثلا خیر سرمون)

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 19:58 |