تو اون پستی که به فنا رفت اینجوری شروع کرده بودم و گفته بودم که حکایت ما هم شده است حکایت آن جوک که یارو مرد و جهنمی بود ولی به خاطر یه کار خوبی که انجام داده بود بهش گفتن حق یه انتخاب داره و اون اینکه می تونه بین جهنم ایرانی ها و آمریکایی ها یکی رو انتخاب کنه اون بنده خدا هم با خودش فکر می کنه و می گه ما که تو زنده بودنمون نتونستیم آمریکا بریم بذار حالا بریم جهنم آمریکایی ها و می ره اونجا ... هر روز فرشته ی عذاب راس ساعت حاضر می شده و انواع و اقسام عذاب ها رو به طرف می دادن. سرب داغ می ریختن و سیخ و آتیش و خلاصه این حرفا. اون وقت از اون ور دیوار که جهنم ایرانی ها بوده صدای غش غش خنده و بشکن و بالا بنداز و بزن و برقص بوده ... دیگه یه روز طاقت یارو تموم می شه و می گه این چه وضعشه ما اینجا هر روز داریم عذاب می بینیم اون وقت اون طرف بشکن و بالابندازه که !!! فرشته ی عذاب هم بهش می گه ببین داداش اونجا ایرانه. یه روز کبریت نیست. یه روز نفت نیست. یه روز سیخ نیست. یه روز قیر و سرب آماده نشده. یه روز همه ی اینا هست فرشته ی عذاب رفته مرخصی ...
خلاصه که حکایت پرواز های high nav ما هم همین جوری شده بود. اولین بار که رفتیم بریم اصفهان. روز جمعه بود. خانم های حراست تشریف نیاورده بودن. با اینکه این طور که گفته بودن هماهنگ هم شده بوده. بعد که زنگ زدن و بعد از دو ساعت تشریفشون رو آوردن دیگه گفتن اگر الان برید به sunset می خورید و نمی شه دیگه پس برید زنجان .... واییییی بازم زنجان شد 
بعد از اون هم کلی گذشت...
بعد از اینکه چند بار اومدیم بریم هوا بد بود و نمی دونم این بود و اون بود و ... باز بالاخره اومدیم بریم این بار بنزین نبود....
باز دوباره گذشت و اومدیم بریم. این بار دیگه همه چی رو به راه بود. هوا همچین با لبات بازی می کرد از خوبی. ویزیبیلیتی که غوغا می کرد و خلاصه دیگه کلی همه چی خوب بود. بنزین بود و استاد بود و خانم های حراستی بودن و همه چی عالی. رفتیم پای هواپیما... گفتن آرتا اجازه پرواز نداره


دیگه می خواستم کلمو بکوبم به دیوار 
بعد هم که فرودگاه بسته می شه و هی لجبازی و ...
خلاصه که اینجوری هی گذشت و گذشت
تا اینکه بالاخره سوم فروردین امسال پامون به اصفهان رسید و همچنین پنجم
که متعاقبا اعلام خواهد شد 
البته قبلش هم یه جورایی high nav مثلا رفته بودم نصفه نیمه (به خاطر هوا و مشکلات دیگه اعم از سوخت و غیره ...) اما اونجوری اصلا نمی چسبه.
این هم داستان high nav ما بود تا اینجا
هرجوری بود بالاخره انجام شد دیگه. به هر حال اینجا ایران است 
اما این دو تا اصفهان تجربه های خیلی خوبی بود. چه باند قشنگی هم داشت چه برج بانمکی
حالا اونا باشه برای یه شب دیگه 
فعلا شب به خیر
+ نوشته شده توسط ملیکا در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت
22:33 |