تبليغاتX
در دست ساخت
 

این پست سوم رو برای خداحافظی می نویسم

البته خداحافظی موقت به مدت تقریبا دو هفته.

فردا دارم می رم سفر. اگر خدا قبول کنه سفر حج. حج عمره ی مفرده

خلاصه که خوبی و بدی هرچی دیدید حلال کنید. گرچه از یه سری خداحافظی کردم و حلالیت طلبیدم اما خوب شاید اینجا هم جایی باشه که بد نباشه این کار رو بکنم و از اونایی که اونجوری نشده خداحافظی کنم حلالیت بطلبم...

باید فردا ساعت ۵:۳۰ صبح فرودگاه باشیم.

امیدوارم که سفر خوبی باشه و تاثیرگذار. من که دفعه ی اولیه که می رم ولی از اونایی که رفتن شنیدم که حتما همین طوره

دوست دارم برگشتم درباره ش بنویسم حتما.مثل جلال آل احمد(جون خودم)

 اگر اونجا شد می نویسم که یادم نره اما اگر فرصت نشه مجبورم وقتی برگشتم کلا همه رو با هم بنویسم

فعلا خدانگهدار


پی نوشت:

یادتون نره حلال کنید ها

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 22:15 |
 

در ادامه ی پست قبل باید بگم که:

روز بعدش آف بودیم و پنجم فرودین دوباره برام یه پرواز اصفهان گذاشته بودن.هوا چندان تعریفی نداشت و قرار بود حالا بریم تا هرجا که شد (طبق معمول پرواز های بسیار زیبا و درست همیشگی ...)

ما دومین formation بودیم. اولیش که فروز بود که با کاپتان برهمت بود و یه سولویی داشتن. من هم مثل دفعه ی پیش با همون استاد بودم. formation اول take off کرده بود و ما هم تو holding position وایساده بودیم. اونا اومدن رو فرکانس manual گفتن که دید اصلا خوب نیست و احتمالا برمی گردن یا حداقل سولویی رو برمی گردونن. ما هم اول گفتیم سولویی رو نبریم و بعد دوباره گفتیم خوب می ریم تا جایی که بشه بعد سولویی رو برمی گردونیم. در همین حین دوباره formation اولی اومد و گفت که تا ۱۰ مایلی رفتن اما دید به شدت بده و اونا میان که سولویی بشینه و بعد single ادامه می دن. ما هم همونجا به سولویی گفتیم که تشریف ببره و برگرده. از برج پیام ATC clearce رو گرفتم و پریدیم...

با خودم گفتم که حواسم باشه تو مکالمات طبق عادت یه وقت نگم formation چون دیگه single هستیم و فقط همون call sign رو بگم که خوب نگفتم هم

واقعا که دید غوغا می کرد از افتضاحی... به قولی همچین با لبات بازی می کرد از بس که دل انگیز بود ...

حالا دید به کنار کلا هوا افتضاح بود. چنان تکون هایی داشتیم که بیا و ببین. دور از جون شما دل و روده ی آدم یکی می شد. حتی چند بار صدای stall warning (یا همون stall warner) در اومد. و بعضا در برخی تکان ها صدای استاد محترم نیز بالا می رفت :وایییی ...

در یکی از همین تکان ها (البته در راه برگشت) بنده کاملا از روی صندلی بلند شدم و دوباره روی صندلی کوبیده شدم

اون وقت فهمیدم که باید کمربند رو محکم بست و زودی سفتش کردم (آخه تو پرواز اونم طولانی این کمربندا خیلی آدمو خسته می کنه)

واقعا که با سولویی اصلا نمی شد رفت.ما که می شه گفت IFR رفتیم. گفته شده بود تا ۲۰ مایلی زیر ۵۰۰۰ پا باشیم اما نبودیم (تقصیر من نبود به خدا) من یه جورایی می ترسیدم. از اینکه خوب چرا ما طبق چیزی که بهمون می گن عمل نمی کنیم؟!اونم با این وضعیت دید!  خوب مهرآباد لابد ترافیکاش جوریه که به ما گفتن زیر ۵۰۰۰ باشیم. درسته که خیلی کمه ولی خوب گفتن باشید دیگه! نمی دونم شایدم من چون تجربه م کمه دلهره ی این موضوع رو داشتم ... اومدیم و یه دفعه یه ترافیک اونجا داشت و تو اون ارتفاع که ما هستیم اون وقت ...

موقعیتمون رو به approach مهرآباد گفتیم و اونم گفت رو ساوه گزارش کنیم. رسیدیم به ساوه و بهش گفتم. بعد هم رفتیم رو فرکانس center و ادامه دادیم. هر بار هم که فرکانس عوض می شد مجبور بودیم یه happy new year هم بگیم دیگه  فقط حیف که نشد به mehrabad approach(یا به قول اون یکی فورمیشن که فروز بود و می گفت mehrabad radar) تبریک بگم. (چون خودش زودتر صدامون کرده بود)

کلا خوب بود. communication هام هم خوب بود. (چه خودم خودمو تحویل می گیرم)

رفتیم و رفتیم و رفتیم...

گرچه به خاطر ابرها و هوا یه مقداری مجبور بودیم مسیر رو تغییر بدیم و راه طولانی تر شد ولی خوب ما درست طبق ETA یی که داده بودیم رسیدیم...

 دو نفری دو دستی yoke رو گرفته بودیم...

رفتیم و رفتیم و رفتیم ...

بعد از این که ATIS  رو گوش دادیم هم که با esfahan approach و بعد از اون هم esfahan tower ... و نشستیم! اونم تو اون هوا!follow me اومد و رفتیم این بار برعکس دفعه ی قبل رمپ غربی رفتیم.

 وقتی با دیسپچمون تماس گرفتم و گفتم که ما اینجا نشستیم یه جورایی کف کرده بود. اصلا فکر نمی کردن ما اونجا رسیده باشیم و نشسته باشیم ...

قرار شد زود برگردیم که مبادا هوا بدتر شه و اونجا دیگه اجازه ی تیک آف نده و موندگار شیم. قرار شد که آی پی من بره واسه فلایت پلن و من و فروز هم گفتیم می خوایم بیایم کار داریم(سه تایی با اون ماشین که فکر کنم مربوط بهground می شد رفتیم طرف ترمینال)  و اون یکی آی پی وایساد واسه بنزین

منم که دفعه ی پیش اونجا مثلا سوغاتی گرفته بودم و در منزل مادر محترمه فرمودن که یکی از اون ها رو باید ببرم عوض کنم و به طرف بگم آقا این موندست نمی خوام...  

یارو منو دید کف کرد. لابد با خودش گفته این دیگه کیه به خاطر یه سوهان دوباره پاشده اومده اصفهان که عوضش کنه  خلاصه که عوضش کردم و از همون گزها گرفتم

نشد یه کم استراحت کنیم و این خیلی بد بود. چون واقعا با اون هوا خیلی خسته شده بودیم و قرار بود تو همون هوا و شاید هم بدتر دوباره همه مسیر رو برگردیم. به جز اون سوتی که تو communication با برج اصفهان شد که بازم من بیگناه بودم چون من دقیقا همونی که گفت رو readback کردم ولی به من اشاره شد که بگو ۸۵۰۰ منم دوباره گفتم ۸۵۰۰ دوباره ۱۰۵۰۰  ....  واییییی قاطی شد بابااااااا

آخر خودش گرفت و request برا ۸۵۰۰ کرد... چقدرم که ۸۵۰۰ می اومدیم واقعا. ماکزیمم ۶۵۰۰ بودیم

خدا رو شکر تو بقیه ی مکالمات دیگه مشکلی نبود

گفت بالاتر نرو. دید کمه اون وقت دیگه زمین رو هم نمی بینیم. گفتم پس اعلام کنم که به خاطر هوا می خوایم ۶۵۰۰ بمونیم؟ گفت (اونم این شکلی) نهههه  نمی خواد.  آدم که هرچیزی رو نمی گه که. بعضی چیزا رو هم واسه دل خودش نگه می داره

منم گفته بببببببللللللله

نکته ی به یاد موندنی این پرواز غیر از اون تکون ها قشنگ و زیبا برام موقعی بود که تو برگشت بعد از این که esfahan approach رو ترک کردم می خواستم با center صحبت کنم(چون اولین باری بود که همچین چیزی رو تجربه می کردم برام جالب بود و کلی ذوق کردم)

اول صداش کردم... جواب نداد. یه کم صبر کردم دوباره صداش کردم و موقعیت و موارد دیگه رو هم گفتم. اما مثکه اون صدای ما رو نمی گرفت. یه دفعه شنیدم یه "ساها" یی بهش گفت که من دارم صداش می کنم و بعدش برامون رله کرد ...

منم ازش تشکر کردم و سال نو رو هم تبریک گفتم اما یا دیگه صدامون رو نگرفت یا دیگه تحویل نگرفت (شاید هم دید اگر بیشتر از این با یه دختر حرف بزنه براش حرف در میارن اونم تو ساها)

استاد هم خندید و گفت: اینا خوششون میاد با دخترا حرف بزنن

منم انقدر از این حرفش خنده ام گرفت که نگو. گفتم آره اونم تو ساها که کلهم دختر نمی بینن بیچاره ها

 

بعد که اومده بودیم و داشتیم راجع به این موضوع می حرفیدیم یکی از کپاتن محبوب (یعنی همون استاد زیر سولوییم) هم فرمودن: خوبه دیگه والله وقتی یه دختر داره حرف می زنه و سنتر صداش رو نمی گیره ۲۰ نفر صف کشیدن واسش رله کنن اون وقت ما بدبختا هرچی داد بزنیم هیچ کس یک کلمه هم حرف نمی زنه...

البته اینو شوخی کردا. نخیرم!! اگر آقا هم باشه و سنتر صداشو نگیره و هواپیمای دیگه بشنوه حتما براش این کار رو می کنه

ولی هوا چه کرد...

دل و روده یکی شده بود واقعا ...

ولی اینم تجربه ای بود...

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 22:0 |
 

هفته ی اول عید پروازای خوبی داشتم یعنی خوب پرواز دادن برعکس هفته دوم که فقط ۳۰ دقیقه تونستم بپرم تازه اونم به زور , هفته ی اول حداقل ۱۷ ساعت پریده بودم.

از روز دوم فروردین که پروازا بعد از دو روز تعطیلی به مناسبت سال نو راه افتاد رفتیم بالا.دوم , یک ساعت TR پریدم و برای فرداش یعنی سوم فروردین برام پرواز اصفهان گذاشتن. امیدوار بودم که بالاخره بعد از این همه مدت که نشده بود این دفعه دیگه بشه و دلم می خواست حتما هم تا خود اصفهان بریم و اونجا بشینیم. گفتن که مشکل سوخت و این حرفا که اونجا داشتن گویا حل شده و اگر هوا مناسب باشه که حتما می شینیم. سوم رفتیم اصفهان. خیلی خوب بود

رفتنا که هوا خیلی خوب بود. کاملا stable و دید هم خوب بود. اصفهان نشستیم.به به چه باندی چه فرودگاهی  خوب اینم از فرودگاه شهید بهشتی که بالاخره قسمت شد با پایپر بریم توش

اولین پروازی بود که با کاپتان وطن خواه داشتم و برخلاف اون همه که می ترسیدم و نگران بودم خیلی هم خوب بود

اونجا من و اون سولوییه وایسادیم تا سوخت زدن.

ماشین سوخت اومد. خیلی هم باکلاس  نه مثل تو پیام که با پیت میان تلمبه می زنن بنزین می ریزن

برگه ها رو از آقای مسئول سوخت گرفتیم و رفتیم تو ترمینال

(الان داشتم فکر می کردم کاش همون روزا نوشته بودم که جزئیاتش هم کاملا یادم بود ...)

اونجا سه تایی رفتیم طبقه ی بالا. یعنی استاد که به ما دو تا گفت دنبالم بیاید ما هم همین طور هرجا اون می رفت دنبالش می رفتیم. اول که ما رو هدایت کرد به یه سمتی رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به جایی که دیدیم روی درش نوشته WC  گفت خوب اول بریم اینجا  اونا که رفتن اونور منم اومدم اینور دستامو شستم. به به چه WC تر و تمیزی هم بود. خدا رو شکر که اینجا حفظ آبرو می شه به عنوان یه فرودگاه بین المللی  تازه خیلی هم مجهز بود تازشم شیر آبشم از اون هوشمندا بود که خودش می فهمه که دستت اومده زیرش و باید آب بریزه

بعد هم رفتیمdispatch و flight plan رو دادیم. بعد هم رفتیم یه چایی با کیک خوردیم و منم یه کم سوغاتی خریدم از همون جا و دیگه اومدیم سوار شدیم. از ground اجازه ی استارت گرفتم. بی ادب می گفت صدام ضعیفه! منم همچین بلند گفتم که کر شه... شنید. ولی دوباره دفعه ی بعد باز گفت ضعیفه که اون وقت استاد خودش حرف زد. خیلی بی تربیت بود که فقط صدای من واسش ضعیف بود!  یعنی که چی!! خلاصه که رفتیم. بعد از برج اصفهان که رفتیم رو فرکانس approach آقای approach یی یه سوتی خیلی بامزه ای داد

گفتیم که اصفهان رو depart کردیم و فلان جا هستم و داریم می ریم پیام...

بعد فرمودن فلان و بیسار و roger. report when joined right downwind ...

گفتم جاااااااااان؟  خلاصه این که دوباره گفتیم و این بار روی out و proceed payam تاکید بیشتر کردیم

اما هوا تو راه برگشت مثل رفت چندان آروم نبود. turbulence خیلی زیاد بود اما عمرا به پای پرواز بعدی نمی رسید...

پرواز بعدی رو هم توی پست بعدی می نویسم(البته همین امشب همه رو با هم می فرستم. اونم به دلیلی که توی پست سوم خواهم گفت)

روی هم رفته پرواز خوبی بود. گرچه اون همه مسیر و heading و distance و  time و ... که حساب کرده بودم چندان به کارم نیومد  چون حتی check listم هم پرت شد صندلی عقب  و فرموده شد لازم نیست

...

+ نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 20:7 |